Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یادداشت‌های یک داوطلب (۳)
چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387

باورتون بشه که بعد از دو ساعت پیاده‌روی توی اون محوطه بزرگ، دریغ از یه دانشجوی غیرپاستوریزه که من ببینم . حالا جالبه که بیش از ظرفیت دانشگاه، اون‌روز اونجا پر از داوطلب هم بود ولی چرا آخه یکی سیگار نمی‌کشه ؟؟ دیدم نخیر از اینا بخاری بلند نمی‌شه و باید خودم دست بکار بشم. تصورش مشگل نیست دیدن خانمی سانتی‌مانتال که بین شمشادهای بلوار یکی از خیابون‌های فرعی محوطه ولو شده و به درخت تکیه داده و یه دستش سیگار و یه دستش هم یه قوطی «هایپ» که جرعه جرعه می‌ره بالا و یه پک عمیق هم به سیگارش می‌زنه و این مجموعه می‌تونه چه تصویر اسف‌باری برای مسئولین دانشگاه باشه :) همون‌جوری که توی چمن‌ها نشسته بودم کوله‌ام رو طوری گذاشته بودم جلوی پاهام که دستم پشتش پنهون باشه و اگه احیاناً از این گشت‌های موتوری حراست که اون دور و بر می‌پلکیدن، سر رسید، بتونم سیگارم رو غلاف کنم. یه دفعه دیدم یه جفت پا جلوم وایساده و همون‌جوری که دستم پایین بود سیگارم رو فرو کردم توی چمن و دودش رو هم قورت دادم ... کارگر چمن‌زن جلوی روم وایساده بود و هاج و واج داشت نگام می‌کرد. بی‌مروت انگار تا حالا زن سیگاری ندیده بود اول خواستم به روی خودم نیارم بعد دیدم انکار احمقانه‌ای می‌شه درنتیجه لبخند مسخره‌ای زدم و گفتم کاری داشتین؟ با سرش اشاره کرد به ته سیگار فرورفته توی چمن و گفت اونو بدین به من تا براتون بندازم توی سطل ... خدایی اش خجالت کشیدم و گفتم نه نه خودم می‌اندازم گذاشته بودم سر راه ...

جلسه امتحان پر بود از چغله‌های لیسانسه که معلوم بود همین ترم گذشته فارغ‌التحصیل شدن و با صدای بلند با هم چاق‌سلامتی می‌کردن و منم اون وسط عین دیوونه‌ها به همشون لبخند می‌زدم و اونا هم نگام می‌کردن. سؤالا که پخش شد، تو همون چندتای اول متوجه شدم ساده‌تر از اون چیزیه که فکرش رو می‌کردم منتها بازم براساس همون تفکر احمقانه بازنده بودن یه دفعه به خودم اومدم و دیدم یه چیزی داره مثل خوره ذهنم رو می‌جَوه. برداشتم اینه که در بین شما کمتر کسی باشه که بفهمه این‌ دیوونگی‌ها از کجا نشأت می‌گیره :) آخه کی باور می‌کنه خودت تصمیم بگیری خودت اقدام کنی خودت دردسرش رو بکشی و وقتی با سؤالای آسون مواجه می‌شی دقیقاً همون وسط‌ها که داری جواب‌ها رو تند و تند با مداد سیاه می‌کنی، یه دفعه به خودت بگی خره!!! این‌جوری جواب بدی، قبول می‌شی هاااااا... احمق !!! تازه دردسرهات شروع می‌شه اومدن و رفتن و مرخصی و انتقالی و ... عجیبه ولی بیش از هزاربار این جملات توی ذهنم تکرار شد و عین پتک توی مغزم بود. سؤالات اختصاصی برام سخت‌تر بود چون بهرحال گذشت سال‌ها تأثیر در فراموشی مطالب داشته و منم که وقتی برای خوندن نذاشته بودم و نمی‌تونستم هم الابختکی جواب بدم .

خلاصه که گذشت و وقتی از جلسه بیرون اومدم از زور خستگی گردن و کتف همون وسط سیگارم رو آتیش زدم و شروع کردم به پیاده روی تا در خروجی دانشگاه ... در حالی که هجوم افکار باعث شد تا این بار نگران نگاه‌های کنجکاو اطرافم نباشم.  


یادداشت‌های یک داوطلب (۲)
دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387

همون‌موقع که توی ساختمون اماکن داشتم به موقعیت خودم و سربازه و داستانم می‌خندیدم درجا یاد گذشته افتادم که چقدر از این فضاها می‌ترسیدم و چنان اعتماد به نفسم رو از دست می‌دادم که اگه بهم می‌گفتن تشریف بیارین یه سر برین بازداشت‌گاه، بواقع شاید نمی‌پرسیدم چرا ! شاید چون اونقدر با خودم درگیری ذهنی داشتم که همیشه ته دلم به این جور برخورد‌ها حق می‌دادم و می گفتم ایراد از منه :( اما این بار و برای اولین بار اونقدر همه چی برام مثل یه شوخی بود که تا لحظه آخر که برگه رو بگیرم لبخند از روی لبام دور نشد و اونقدر خوشرو بودم که جناب سروان هم کلی حالش خوب شد سر صبحی و بنظرم روز خوبی رو شروع کرد :)) می‌دونین مسئله این نیست که من بی‌رگ شده‌بودم چون هیچ‌کس حال نمی‌کنه صبح ساعت ۵ بعد از یه مسافرت چندین ساعته که دوست داری بری توی اتاقت ولو شی از یه طرف شهر به سمت دیگه بری (یه مسافت ۱ ساعته با تاکسی) فقط برای برگه‌ای که خودشون هم نمی‌دونستن خانم متأهل بهش نیاز داره یا نه ... حتماً اگر گذشته بود، از همون لحظه اول شروع می‌کردم به غرولند و به همه ناسزا گفتن و بعد برعکس اونچه درونم بود چنان با رعب و وحشت و اطاعت با عوامل اماکن برخورد می کردم که وقتی از ساختمون بیرون می‌اومدم پر بودم از خشمی که برای ساعت‌ها فروخورده شده و دلی که آتش انتقام بیشتر و بیشتر می‌سوزوندش . منتها دیدِ امروزم بهم می‌گه عزیزم دو تا انتخاب داری یکی‌اش همون که بهش پرداختم و دوم این‌که با آرامش مسیری رو که باید طی کنی، بری و سعی کنی روزت رو خراب نکنی چون با یه برانداز کوچیک از خودت می‌پرسی که آیا ارزشش را دارد؟ همین می‌شه که یه برخورد خصمانه از یه سرباز بدقیافه و بی‌ادب نه تنها نمی‌تونه عصبانی‌ام کنه بلکه چنان به خنده‌ام می‌اندازه که تا ساعت‌ها با یادآوری‌اش برای دیگران هم خنده می‌سازم :)

توی هتل که نتونستم چشم روی چشم بذارم بس که توی راهروهاش سروصدا بود. تو طول راه هم که اصلاً نخوابیده بودم ظهر هم در یه حرکت ضربتی رفتم چک‌آوت کردم و زنگ زدم به یکی از دوستانم تو شهر بهش گفتم من دارم می‌رم سر جلسه امتحان بعدش بیا دنبالم که باهم بریم خونه‌ات. خلاصه راهی دانشگاه شدم. همون اول کار و با ورود به محوطه و دیدن دانشجوها باز دوباره اون حس احمقانه اومد سراغم که تو اینجا چکار می‌کنی؟ بهش نهیب زدم که خفه!!! تازه کلی هم احساس دانشجویی بهم دست داده و بذار حالشو ببرم :)

کارتم رو که گرفتم دیدم امتحان ساعت ۴ بعدازظهر شروع می‌شه و من ۳ ساعتی وقت داشتم. گرسنه‌ام که نبود چون از شما چه پنهون اضطراب امتحان همیشه با من بوده طوری که هنوز که هنوزه بعضی شبها خواب می‌بینم به جلسه امتحان نرسیدم و یا مثلاً ظهره و من یه دفعه یادم می‌افته که صبحش امتحان داشته‌ام :( ولی سیگار رو چه کنم ؟؟؟ خداوکیل سیگار کشیدن توی محوطه دانشگاه و اون فضای فرهنگی خیلی کار ضایعیه ... می‌شد حدس زد که بالاخره توی یه هم‌چین دانشگاه دراندشتی حتماً چندین دانشجوی سیگاری هم پیدا می‌شه پس به این امید که چشمم به جمالشون روشن بشه، شروع کردم به قدم زدن توی محوطه زیبای دانشگاه و مثل عقاب چشمام رو می‌گردوندم بین درخت‌ها و فضای سبز بینشون تا بلکه یه رشته دود معلق توی هوا منو حسابی مشعوف کنه ...  


یادداشت‌های یک داوطلب (۱)
شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387

بنده الان که دارم این سطور رو می‌نویسم یک عدد دواطلب چشم‌انتظار نتایج کارشناسی ارشد می‌باشم (خوشوقتم)

بالاخره این امتحان کذایی هم تموم شد. گفتم شما هم در جریان باشین که یکی از اهداف امسال من قدم برداشتن در راه ادامه تحصیل بود و این کار رو انجام دادم و نتیجه رو به خداوندی وا می‌گذارم که امروز درکش می‌کنم با کلی حُبّ و بدون بغض :)

این داستان امتحان دادن بنده هم خیلی مهیج بود . اول اینو بگم که یکی از شاخه‌های بسیار فعال بیماری من زمزمه صدایی در قهقهرای وجودیمه که تو اکثر انتخاب‌هام برای رسیدن به هدفی خاص می‌گه : YOU ARE A LOSER و همیشه خدا وقتی قرار بوده کار مثبتی انجام بدم، کلی موج منفی برام می‌فرسته که تو نمی‌تونی و پُخی نمی‌شی و همینی که هستی خیلی هم زیادیه و   واسه همینم هرچی به موعد امتحان نزدیک می‌شدم، بیشتر ناامیدی سراغم می‌اومد و با خودم می‌گفتم بعد از ۱۲ سالی که از لیسانسم می‌گذره، حتماً قادر به پاسخگویی سؤالات نخواهم بود و اینکه حالا قراره چی بشه مگه و عین گذشته‌ها از سر «ترس از قبول مسئولیت» به همینی که هستی بسنده کن و ...

از اون‌جایی که برای امتحان باید به شهر دیگه‌ای می‌رفتم نیاز به تدارک بلیت و هتل و غیره بود که چون تا دو روز مونده به تاریخ امتحان کارت ورود به جلسه رو نداشتم، نمی‌دونستم دقیقاً جزو کدوم جدول امتحانی هستم. کارت گرفتن هم که خودش داستانی داشت و باید به همون شهر می‌رفتم و از بند «پ» استفاده کردم و یکی برام کارت رو دریافت کرد و قرار شد قبل از ساعت امتحان تحویلم بده. رزرو هتل رو که انجام دادم متوجه محلش نبودم چون اغلب از روی این سایت عمل می‌کنم و اطلاعات کامل رو می گیرم ولی این بار به دلیل کمبود وقت اولین هتلی که به محل امتحانم نزدیک بود رو انتخاب و رزرو کردم . برای تردد هم دریغ از یه دونه جای ناقابل که هواپیمایی دراختیار بذاره، ای کاش هواپیماها هم محلی به اسم بوفه داشتن و می‌شد آدم خودش رو لحظه آخر بتپونه داخلش :) ولی خب خدابرکت بده اتوبوسرانی کشور رو که الحق و انصاف که حالشو بردم با سرویسشون. تازه‌شم یه دیدار کاملاً اتفاقی با یه دوست ندیده‌ داشتم که اونقدر ذوق‌مرگ شدم که تا ساعت‌ها خواب به چشمم نیومد. حالا بماند که چطوری منو تو اون شلوغی شناخت، امان از دست چشم‌های تیزبین و شوخ در قیافه‌هایی کاملاً معصوم ؛-)

از هتل بگم که چشمتون روز بد نبینه، توی محله‌ جنوب شهر مربوطه و اگرچه کاملاً نوساز بود اما موقعیتش یه فاجعه تمام‌عیار بود. منم که ساعت ۵ صبح رسیدم و نه راه پس داشتم نه راه پیش. حالا بدبختی اینجا بود که باید اول می رفتم اماکن و نامه می‌گرفتم تا اجازه بدن وارد شم.  واااای باید بودین و پابپای من می‌خندیدین از برخورد اماکنی ها ... حساب کن کله صبح، سربازه داشت حیاط ساختمون اماکن رو آب و جارو می‌کرد یه دستش خاک‌انداز بود و یه دستش جاروی کچل‌شده‌ای که مال عهد عمه قِزی بود ... بعد تا منو دیده، جارو بدست بدو بدو اومد طرفم و می گه خواهر! خواهر! برگشتم نگاش می‌کنم و از تیپ مسخره‌اش خنده‌ام گرفته یه دفعه صاف وامی‌سته و اخماشو می‌کنه توی هم و می‌گه حجابتون ... این‌جوری نمی‌تونین برین داخل . دست بردم موهامو کردم تو و راه افتادم ... دوباره اومده دنبالم که خواهر! واستا ! می‌خندم و می‌گم جانم!!! می‌گه کامل بکن تو !!! و من که از شدت خنده به هِرهِر افتادم نگاش کردم و گفتم شما جاروت رو بکش و کله صبحی نگران ناموس مردم نباش :))  


نامأنوس یا بی‌ناموس (پایان)
چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387

من تونستم یه بار دیگه با میکه راجع به این مسئله حرف بزنم و بی‌غرضانه به موضوع فکر کنم. می‌دونین بنظر من این مربوط به یه فرهنگ خاص نیست و ادعایی هم بر نمی‌داره. شنیدن یه کلمه نامتعارف اروتیک در هر مبحثی فکر آدم رو هرچند بمدت کوتاه، بطرف خودش می‌کشونه حالا بستگی به فضایی داره که اون کلمه در اون مطرح می‌شه و میزان تمرکز، مقاومت و یا تاثیرپذیری  فرد شنونده تا بتونه به دایره بحث برگرده و توی هپروت سیر نکنه و یا عکس‌العمل خاصی نشون نده و یا بده :)

چیزی که از این پست‌های اخیر نتیجه می‌گیرم اینه که همون‌طوری که کاربرد کلمات نقش خیلی مهمی در میزان جلب و جذب شنونده داره، به همون میزان هم نمی‌شه ادعا کرد در مطلبی که دارای بار معنایی بخصوصی بجز مسائل جنسیه، استفاده از کلمات اروتیک هم خالی از هرگونه تاثیر غیرمستقیمه. و این هیچ ربطی به میزان شعور و درک آدما نداره، برخلاف چیزی که من سعی داشتم باور کنم و امروز می‌دونم این‌جوری نیست. بعبارت ساده‌تر و برخلاف این مفهوم، من اگر متن فوق‌العاده شاعرانه‌ای درباره تجربه هم‌آغوشی‌ام با دوست‌پسرم و یا همسرم می‌نویسم، این نگرش رمانتیک (حداقل در ادبیات) می‌طلبه که من از کلمات زیباتری در بیان احساسم استفاده کنم تا اینکه بیام و عین واژه کلانتری قضیه رو بکار برم و بعد هم بگم عجب متن شاعرانه‌ای از کار دراومد !!! نیازی هم به کنکاش نیست تا بفهمیم که اغلب این‌گونه واژه‌ها نه به گوش خوش‌آیندن و نه حتی به ظاهر کلمه در نوشتن اونا.

پس قبول کنین که وقتی آدم یه متن خاص رو در یه وبلاگ می‌خونه که نویسنده‌اش ادعای نوشتن درمورد ناگفته‌ها داره و خودش رو از هرگونه انگ غیراخلاقی مبرا می‌دونه، بعد خواننده در همون نگاه اول به دفعات با کلمات این‌چنینی برخورد می‌کنه، سخت می‌شه باور کرد غرض فقط نوشتن از احساساته و نه جذب ویزیتور بهر قیمتی ...

حالا جالب اینجاست که اگر بخوای اعتراض کنی بسرعت همون انگ به خودت می‌چسبه که عجب آدم بی‌جنبه و چه می‌دونم اُمّل و فلانی هستی . چرا کل متن و احساسی که در اونه رو نمی‌بینی و رفتی گیر دادی به اون یه کلمه ؟ خب از همین تریبون اعلام می‌کنم که بنده همون‌موقع هم که ادبیات انگلیسی رو عاشقانه مطالعه می‌کردم اونقدر بی‌جنبه و چه می‌دونم اُمّل و فلان ... بودم که اگر توی یه شعر قرن نوزدهمی یه کلمه اروتیک (تازه خیلی هم موجه) بکار برده می‌شد، از شنیدنش حظّ سمعی دوچندان می‌بردم و گیر می‌دادم که به به! به به ! عجب شعری :) و دو سوته هم حفظش می‌کردم ... به جان عزیزتان که کلی‌ از همونا هم الساعه در فایل مخصوصی منزل پدرجان نگهداری می‌شه :)

و در انتها اینکه کاربرد کلمات نامأنوس در ادبیات گفتاری و نوشتاری از بارِ مفهومی عبارات کم می‌کنن و به تحریف افکار (بی‌ناموسی:)) اضافه . فعلاً نظر شخصی من اینه و تا اطلاع ثانوی باورم بر این اساسه، باشد که خداوند از من راضی بوده و به بهشتم روانه گرداند تا از اون‌جا به شما منحرفان دالی کرده و شَست دست راستم را بر نوک دماغم گذاشته و انگشتانم را به سمت شما بیافشانم و آنها را به سبک بندری بتکانم


نامأنوس یا بی‌ناموس (۴)
سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387

به محض اینکه جمله‌ام از دهنم خارج شد، متوجه شدم یکی از آقایون که داشتن به بحث من و پروفسور گوش می‌کردن رو به بقیه آلمانی یه جمله‌ای گفت و شلیک خنده همه اونا پشت‌سرش. البته انصافاً پروفسور خودش رو خوب کنترل کرد و در حد یه لبخند ملیح رو به جمع، سعی کرد حتی نگاهش رو از من برنداره و طوری وانمود کنه که انگار اتفاقی نیافتاده... جهش خون رو توی گونه‌هام احساس می‌کردم و عرق سردی رو بدنم نشست. ناباورانه به میکه نگاه کردم و دیدم همراه با جمع داره غش غش می‌خنده و جملات قطاری آلمانی بود که رد و بدل می‌شد. خانم میان‌‌سالی که اون‌جا بود از همه بدتر بود و درحالی‌که نمی‌تونست خودش رو روی صندلی نگه داره از زور خنده دائم رو به پایین غش می‌کرد :) باورتون می‌شه که یادم نیست جملات پایانی‌ام چی بود و چی شنیدم فقط یادمه که نفهمیدم چطوری سیگارم رو تموم کردم و از پشت میز پاشدم و رفتم سوار اتوبوسی شدم که ما رو این ور و انور می‌برد. درحالی‌که کلی وقت مونده بود تا استراحتمون تموم شه. خون خونم رو می‌خورد که آخه دختره بی‌شعور توضیح دادنت با اون جزئیات چی‌چی بود دیگه ولی بیش از همه از میکه شاکی بودم و چنان حرصم گرفته بود که دلم می‌خواست همه اون جمع رو خفه کنم.

میکه از گروه جدا شد و دنبال من اومد و کنارم نشست و چون عکس‌العمل منو دیده بود، پرسید ناراحت شدی؟ منم که آخرِ غرور و انکار با بی‌اعتنایی درحالی‌که تابلو روم به بیرون بود جواب دادم نه، مهم نیست! گفت چرا، معلومه ناراحتی ... آخه قبول کن که جمله‌ات خنده‌دار بود ... اینجا بود که دیگه عین فشفشه منفجر شدم و بهش گفتم آها .. پس کی بود که داد سخن می‌داد و می‌گفت تو فرهنگ من این چیزا عادیه... نگاه کن به جمع احمقانه‌ای که توش قرار داریم، همه یا دکترن یا همین خیر سرش آقای پروفسور ... اگرچه من هیچ وقت تو فرهنگ خودم با این بازی حرف نمی‌زنم چون از قضاوت مردم می‌ترسم ولی تو باعث شدی این باور برام پیش بیاد که در این مورد، راحت باشم و منِ خر هم باور کردم...

بحث من و میکه اون شب توی اتوبوس به درازا کشید و حتی اول سعی کرد منو محکوم کنه به این که سیگار کشیدن من یه جور ژسته و به این ترتیب بحث رو به بیراهه بکشونه ولی واقعیت این بود که این جور مباحث بهرحال باعث پرش افکار می‌شه هرچقدر هم که جوّ علمی-فرهنگی-مذهبی و یا هر چیز دیگه‌ای باشه . البته به این شوری هم نبود منظور اینکه اونا احساس راحتی کرده بودن وگرنه به خودشون اجازه نمی‌دادن عکس‌العمل اون مدلی نشون بدن ولی مسئله اینجاست که صرف نظر از این‌که این یه بحث کاملاً جدی بود و من از اون برخورد شوکه شدم، همه اینا نشون دهنده اینه که ما نمی‌تونیم تضمین کنیم چی داره تو ذهن طرف می‌گذره. حالا می تونست منطقی‌اش به این شکل باشه که من تا نیم ساعت بعدش هم یه سره راجع به این مسئله سخن‌رانی می کردم و کسی هم چیزی نمی‌گفت و یا حتی اونا هم توی بحث شرکت می‌کردن و خیلی معقول همه چیز بپایان می‌رسید. ولی امروز می‌فهمم که خنده اونا خیلی منطقی‌تر از حفظ ظاهر متینشون بوده و بابتش خودم هم خنده‌ام می‌گیره :) یه خانم معقول داره راجع به سیگار کشیدنش حرف می‌زنه و بعد می گه آخه می‌دونین من معتقدم که سا*ک‌زدن منو از لحاظ دهانی ارضا می‌کنه  (حالا یه چیزی تو همین مایه‌ها)

فکر نکنین نتیجه‌‌ای که همین الان گرفتم، چیز راحتی بود ها ... من تا مدت‌ها این رنجش رو بدل کشیدم و هروقت هم که یادم می‌اومد به خودم و میکه لعنت می‌فرستادم و بیش از همه از اون خانمه حرصم گرفته بود... بعداً که آروم تر شدم میکه بهم گفت که جمله اون آقاهه این بوده : اِ پس تو هم خوشت می‌آد؟ و بعد خانمه که غش می‌کنه از خنده و اون یکی آقاهه بهش می گه چیه تو هم برای همین سیگار می‌کشیدی و خودت خبر نداشتی ؟ و .. بقیه ماجرا که من ازش بی‌خبر بودم و تا مدت‌ها بین خودشون می‌خندیدن راجع بهش ...


نامأنوس یا بی‌ناموس (۳)
یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387

این آقا یه سِمَتی هم در سفارت داشت و برای همینم بعنوان سخنگوی اون گروه هم بحساب می‌اومد و میکه هم خیلی قبولش داشت. بعد  از چای، بسته سیگارم رو درآوردم و از اون‌جایی که در طول گردش هم موفق نشده بودم جیم بزنم، بعد از روشن کردن سیگارم پُک عمیقی بهش زدم و دودش رو فرستادم توی هوا...

داشتم بشدت از نیکوتین جریان‌یافته در سلول‌هام لذت می‌بردم که یه دفعه همین آقای پروفسور بعد از چند جمله آلمانی که با بقیه بلغور کرد، رو کرد به من و گفت می‌تونم یه سؤال ازتون بپرسم؟ من هم کمی جابجا شدم و گفتم خواهش می‌کنم. پرسید چرا سیگار می‌کشی؟ منم بدون فکر درجا گفتم چون دوست دارم. خنده بلندی کرد تا اومد ادامه بده، بنظرم رسید باید توضیح کوتاهی بدم و گفتم ببخشید من قصد بی‌ادبی نداشتم بلکه واقعاً منظورم این بود که سیگار رو دوست دارم. با سر تأیید کرد و گفت نه نه منم حمل بر بی‌ادبی نکردم ولی برام جالبه که این مزه تلخ... و بعد اخماشو کرد تو هم و یه نگاه به بقیه کرد تا تأییدش کنن و ادامه داد چطوره که به مذاق شما خوش می‌آد و دوستش دارین؟

یه لحظه با خودم فکر کردم و یاد کنکاش خودم راجع به این مسئله افتادم و اینکه خیلی اوقات که امکان سیگار روشن‌کردن برام وجود نداره، اگر سیگار خاموش رو هم به لب بگیرم و چند پک عمیق بهش بزنم، تو خیلی از مواقع بسیار آرامش‌دهنده‌ست برام و کمکم می‌کنه تا لحظات رو بگذرونم. همینا رو یه کم مختصرتر براش گفتم ولی خیلی صادقانه بهم گفت که نمی‌فهمه چی می‌گم و صریحاً ازم خواست راجع بهش فکر کنم و این براش خیلی مهمه که حداقل از یه نفر سیگاری بشنوه که چرا سیگار می‌کشه و چه احساسی نسبت بهش داره. توی صورتش نگاه کردم و دیدم خیلی جدی حرف می‌زنه و بنظر می‌رسه واقعاً دلش می‌خواد یه جواب منطقی بشنوه .

بهش گفتم که من خودم خیلی به این مسئله فکر کردم و از بین نظریات مختلف، این نظریه فروید خیلی بنظرم درست اومد (البته در مورد من) که اونایی که تو دوران کودکی از مادرشون شیر نخوردن و همین‌طور اجازه پستونک خوردن هم نداشتن بعدها این کمبود رو با خودشون بهمراه دارن که مثلاً پُک زدن به سیگار یکی از راه‌های جبران این فقدانه. درواقع آرامشی که من در اوج آشفتگی‌ام با پک زدن به سیگار بدست می‌آرم، با هیچ مسکّنی قابل مقایسه نیست.

یه کم اخماش رفت توی هم و گفت می‌شه بیشتر توضیح بدین؟ و اینجا بود که من با یادآوری اون بحث مذکور با میکه پیش خودم فکر کردم که عنوان کردن این مسئله به شکل بازتر مسئله‌ای نمی‌تونه داشته باشه و این بابا هم که به اندازه کافی معقول و تحصیلکرده و کوفت و زهرمار هست پس با اعتماد به نفس کامل واژه اُرال ستیسفکشن و فعل منفور سا*ک زدن رو بکار بردم ... (ادامه دارد)

پی‌نوشت قبلی رو با ارجاع به این پست غنضفرجان تکمیل و همین‌جا استعفای رسمی‌ام رو از نوشتن پست جداگانه‌ای در این باره اعلام می‌دارم :))  


نامأنوس یا بی‌ناموس (۲)
چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387

منم می‌گفتم بابا خیلی چیزا وجودداره ولی حرف زدن راجع بهش لزومی نداره. مثلاً وقتی تو توی یه جمع بادی ازت خارج می‌شه، شروع می‌کنی راجع بهش سخن‌سرایی کردن؟ دِ نه دیگه (البته اینا یه شوخی بود)

اون موقع نظر من این بود که اگرچه با سیستم فعلی یعنی سانسور کلیه مطالب جنسی مخالفم و درواقع احمقانه‌ست، اما بنظر من دلیلی برای اون همه به اصطلاح بازکردن مطالب در فرهنگ غربی هم وجود نداره. مثلاً اگر آموزشی هم وجودداره دیگه نیازی به نشون دادان اصلِ جنس :) واسه چیه؟ (البته همین جا بگم که این شیوه در اروپا رایجه و در امریکا به قول ما باحیاترن:)) چرا؟ چون در هر فرهنگی یه سری از تعاریف جزو لغت‌‌های نامأنوس اون فرهنگ بحساب می‌آد و صحبت در مورد اونا باعث انحراف افکار از مسیر می‌شه و بطور کاملاً ناخودآگاه یه ذهنیتی برای من ایجاد می‌کنه که صرف آموزشش نمی‌شه بگی همه جوره خوبه. میکه معتقد بود که آموزش سمعی- بصری باعث می‌شه کنجکاوی بچه ارضا شه و دنبال کشفش بصورت عملی نره . ولی من می‌گفتم اینکه مثلاً تفاوت ظاهری زن و مرد رو به بچه‌ها آموزش بدیم خیلی خوبه ولی این دلیل کافی نمی‌شه که اون بچه خودش بدنبال کشف این تفاوت به صورت عملی نخواهد رفت و تو خیالت از این بابت راحت باشه که چون توی مدرسه بهش یاد دادن دیگه امنیت جنسی‌اش تضمینه. بنظر من یه مبحث کلی از این موضوعات هم لازم و هم کافیه و مابقی بستگی به عوامل دیگه‌ای داره جز آموزش.

میکه معتقد بود که پرداختن به این تعاریف و تعابیر هم عادیه و هم هیچ ناخودآگاهی رو در ذهن شنونده بیدار نمی‌کنه و باعث انحراف افکار هم نمی‌شه. و در فرهنگ اروپا و یا حداقل در کشور اون دلیل کاهش آمار بارداری و سقط جنین و غیره در سطح مدارس راهنمایی به نسبت امریکا رو هم این روش آموزشی می‌دونست. من هم که قربونش برم آماری از ایران در دست نداشتم و یا مرجعی که بخوام بهش استناد کنم درنتیجه کوتاه اومدم و این موضوع همین جا خاتمه پیدا کرد... البته بحث ما خیلی طولانی بود و اینایی که گفتم فقط سرفصل‌هایی از اون گفت‌وگوی چند ساعته‌ست . ولی یه تیکه از بحثمون که خیلی توی ذهنم موند، این بود که اون می گفت مثلاً یه کنفرانس علمی رو درنظر بگیریم که خانم دکتری(جنسیت هم بنظر من توی این بحث نقش داشت) درحال توضیح و تشریح یه مطلب پیرامون آناتومیه، اگه بجای اصطلاح علمی آ.لت تنا.سلی از اصطلاح کلانتری‌اش :)) استفاده کنه، اگرچه برای شنونده کمی !!! ابهام پیش می‌آد که چرا از این لغت استفاده کرد ولی اصلاً باعث حواس پرتی نخواهد شد و ابداااااً عکس‌العمل رفتاری دیده نمی‌شه... ما هم با دهانی باز از این همه روشنفکری غربی، ناچار بی‌خیال شدیم و گفتم حتماً همین‌طوره که تو می‌گی.

اینو داشته باشین و برگردیم شیراز. بعد از یه روز گردش علمی-سیاحتی-زیارتی از جاهای دیدنی شیراز، با همون جمع کذایی که من اصلاً باهاشون حال نمی‌کردم بس که انگار همه‌شون از دماغ فیل افتاده بودن، تو لابی هتل نشسته بودیم و داشتیم چای عصرمون رو کوفت می کردیم. میزی که من و میکه دورش نشسته بودیم یه خانم آلمانی و دو تا آقای دیگه هم همرامون بودن که یکی از اون آقاها یه جنتلمن فوق‌العاده معقولی بود حدوداً ۵۰ ساله (ادامه دارد)

پ‌ن: من تا همین دو روز پیش از این مسابقه  اطلاعی نداشتم، بهرحال از دوستانی که به من هم  رأی می‌دن، ممنونم و خودم رو لایق اون جایگاه نمی‌دونم (اینم اصلاً یه تعارف نیست) درموردش هم حرف دارم، که ایشالله بعداً .


نامأنوس یا بی‌ناموس (۱)
دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387

امروز بواسطه یه لینک، سراغ یه وبلاگی رفتم که با حفظ گمنامی جز مسائل پایین‌تنه چیزی توش ندیدم و جالب‌تر اینکه اگرچه از این مدل سایت‌ها فراوونن ولی من به دو بخش پورن روشنفکر و پورن جوات تقسیمشون می‌کنم . این از اون روشنفکرهاش بود... من متوجه مباحث اخیر وبلاگستان هستم و اونا رو مطالعه کرده‌ام و نظرم اینه که نوشتن از خصوصی‌ترین مسائل در عین اینکه مسئله‌ای کاملاً شخصیه، بقدر موضوعات دیگه آزاده و این برمی‌گرده به انتخاب منِ نوعی که دلم بخواد بخونم و بشنوم یا نه ... بنظر من هم صرف یه ایده خاص نمی‌شه دیگران رو به انجام کاری واداشت و خلاف اون کسی رو محکوم کرد.

ولی و امّا چیزی که برای من جای تأمل داشت، استفاده از کلماتیه که من اسمشون رو می‌ذارم «نامأنوس» که اتفاقاً همون‌ها باعث افزایش میزان هیت این صفحاته. از میون وبلاگ‌های پرخواننده، کمتر وبلاگی رو می‌شناسم که صرفاً (توجه کنید، صرفاً) بخاطر پرداختن به یه موضوع، بیننده جمع کنه. این حقیقت که من اگه تنها از یک کلمه مورد دار استفاده کنم اون روز با هیت بالایی مواجه می‌شم رو مدتها قبل متوجه شدم و چیزی که مسلّمه در کمال صداقت برای لحظاتی خوش خوشانم شد. ولی چون این بازدیدها موقتی هستن و نه حال می‌کنم که یارو سرچ کنه « خالی کن توش» و بعد سر از اینجا دربیاره، سعی کردم توی کاربرد کلماتم دقت کنم اگرچه ویزیت صفحه‌ام در یه حدی بمونه و بالا نره. مسلماً ترجیح می‌دم خواننده بیشتری داشته باشم ولی واقعاً بعضی چیزا به هیچ وجه توی کَتِ من نمی‌ره حالا هرکی هرچی می‌خواد بگه. اینکه طرف یه جمله می‌نویسه : نمی‌دونم کا.ندوم رو انتخاب کنم یا سا.ک زدن؟ بعد شونصدتا نظر می‌دن که هرکدوم یه چیزی تو همین مایه هاست، واقعاً چه احساسی رو به آدم منتقل می‌کنه؟ آیا این نشانگر این واقعیت نیست که صحبت از این گونه مسائل بهرحال جذابه؟ و اصلاً مسئله این نیست که فکر اون بازه و فکر من بسته. و اینکه هر ژستی که من می‌خوام بگیرم و وابسته به هر ایدئولوژی که می‌خوام باشم، اما حداقل وقتی تو خلوت خودم هستم، سرکشی به این جور جاها یه جور تفریحه ؟

این مباحث رو که می‌خوندم یاد یه جریانی افتادم که چندسال پیش برام اتفاق افتاد و باعث یه بحث آن‌چنانی بین من و میکه شد... هر چی فکر کردم یادم نیومد که قبلاً ازش نوشته باشم اینه که امیدوارم این طور نباشه، ولی اگه تکراریه، واقعاً برای حافظه خودم متاسفم :(

سال ۸۱ ما رو به شیراز دعوت کردن از طرف یه کله‌گنده‌ای که توی شیراز اسم و رسمی داره. بانی این دعوت هم میکه بود که یه جورایی با اون آقا آشنایی داشت. همراهان ما در این سفر یه مشت آلمانی تبار اسم و رسم‌دار بودن که بنوعی تو ایران اقامت داشتن ( اعم از موقت و غیره) کمترین برچسب هم در حدّ پروفسور بود که حالا وارد جزئیاتش نمی‌شم. قبل از این که به این سفر بپردازم لازمه به یکی از مباحث پیش‌زمینه این اتفاق اشاره کنم.

موضوع از این قرار بود که یه بار سر «موضوعات قبیحه» با میکه حرف می‌زدیم. اون معتقد بود که ننوشتن در مورد مسائل ص.کسی و غیره در کتاب‌های درسی ما، لطمه‌ای شدید به ساختار آموزشی‌مون می‌زنه و دلیلش هم این بود که بهرحال این موضوعات جزو طبیعت آدمی هستن و مثل همه مسائل دیگه، باید عنوان بشن و نادیده گرفتن اونا دلیلی بر نبودشون نیست، پس وقتی چیزی وجود داره، چرا نباید راجع بهش حرف زد...(ادامه دارد) 


دوست بی پوست (۲)
شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387

نگاش کردم و گفتم منظورت چیه ؟ خب من این‌جوری‌ام دیگه ... با کلافگی دستشو تو هوا تکون داد که بی‌خیال بابا ... من که نمی‌دونم از چی داری حرف می‌زنی؟ مگه اصلاً امکان داره؟ آدمی با خصوصیت‌های اخلاقی تو توی زندگی زناشویی‌اش اینی باشه که داری می‌گی؟ پوزخند تلخی زدم و گفتم آره عزیزم عین همینی که دارم برات می‌گم... با ناباوری حرفم رو قطع کرد و خیلی جدی گفت من نمی‌خوام بشنوم!! اول فکر کردم تعارف می‌کنه و خواستم صحبتم رو ادامه بدم که با لحن تندتری باز پرید تو حرفم و گفتم نه نه من دوست ندارم بشنوم ... دوست منو خراب نکن!!! من توی شناختم از آدما اشتباه نمی‌کنم !!!

می‌دونین موضوع این نیست که توی اون لحظه اون واقعاً دوست داشت حرفای منو بشنوه یا نه چون بعدش هم نخواست اون چه که برای من خیلی دردآور بود این واقعیت بود که این خانم تصویری از من توی ذهنش داشت که سال‌ها همون رو مدنظر قرار داده بود و حتی تحمل دیدن این روی سکه رو هم نداشت تا چه برسه به پذیرشش . این‌که من توی روابطم با همسرم آدم سودجویی هستم یا نه مسلماً تاثیری بر رفاقتم با ایشون نداره ولی صرف دوستی‌مون می‌تونست این اجازه رو به من هم بده تا خودم رو ابراز کنم نه اینکه چون تصویر ذهنی خودش خدشه دار می‌شه نخواد حتی این رو بشنوه.

این تلنگری شد برای بازبینی روابط من با دوستام و نهیبی که به خودم زدم که بابا چه رفاقتی؟ طرف نه تنها نمی‌دونه حقیقت درونی تو چیه (که مسلماً تقصیر خودم بوده) بلکه تو مسائل این‌چنینی هم حاضر نیست تو رو غیر از اونی که می‌شناخت (و یا درواقع بهش شناسونده بودی)، نگاه کنه... رفاقتِ چی ؟ کشکِ چی؟

تو حوزه دوستانی که از مصرف من اطلاع داشتن هم اوضاع یه جور دیگه خرابه... انگار من برای طرف هیچ معنایی جز یه پابساطی نداشتم. البته انگار که چه عرض کنم، واقعاً همین‌طوره. چون به محض اینکه به خانم‌ها و آقایون ثابت شد که من دیگه اهلش نیستم، دریغ از یه احوال‌پرسی ساده ! دردناکه خدایی‌اش ولی بیان‌گر این حقیقته که تاثیر اعتیاد نه تنها بر همه جوانب شخصیت من بوده بلکه با نگاهی بر انتخاب‌های من، می‌شه به این نتیجه رسید که همگی تحت‌الشعاع همون شخصیت بوده و همگی جای تأمل دارن.

البته از حق نگذریم از میان همون دوستان، هستن کسانی که هم‌چنان احوالی ازم می‌پرسن و پاش بیافته یه تفریح سالمی هم با هم داشته باشیم ولی نمی‌دونم این رابطه سست و بی‌پایه به کجا خواهد کشید و اصلاً دوامی داره یا نه. یا من کی اون‌قدر قوی می‌شم که بتونم بی‌ترس، از خودم، احساس واقعی‌ام و زندگی‌ام براشون بگم ، البته اگه نیازش احساس بشه.

دوست و رفیق اولین معناش امروز برای من اون حس یکدلی و صمیمیتیه که نیاز به برچسب خاصی نداره، یعنی می‌تونه خواهرت، برادرت، همسرت و یا یه غریبه باشه. کافیه اون تو رو بشناسه و بهم اعتماد داشته باشین. اعتمادی که از ترس نشونی توش نباشه. ترس از دست دادن آدما. چیزی که منو یه عمر وادار کرد بخاطرش هر کاری انجام بدم مبادا طرفم ازم رنجیده بشه و از پیشم بره. همین می‌شه که امروز حالا دیگه اون حاضر نمی‌شه تا من تغییر کنم و انتخابم رو بازبینی کنم. اینکه آیا اگر هم بدونی منِ واقعی چه شکلیه بازم دوست داری دوست من باشی؟

دوستای شما تا چه حد شما رو می‌شناسن؟


دوست بی پوست (۱)
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387

حالا که بحث رفیق داغه بذارین راجع به این مسئله هم باهاتون مشارکتی داشته باشم :

یکی از معضلات من بعد از ترک مواد این بود که متوجه شدم تا به امروز به زحمت یه دوست صمیمی داشته‌ام (چرا تو این آیکون‌ها گریه نیست؟؟؟) احمقانه‌اس. ولی دوستای من به دو گروه کاملاً مشخص تقیسم می‌شدن؛ دوستایی که از مصرف من اطلاعی نداشتن و اونایی که داشتن.  متاسفانه اونایی که اطلاعی از واقعیت من نداشتن، تعدادشون خیلی بیشتر از گروه دوم بود و  بازم متاسفانه من خیلی بیشتر اونا رو بعنوان دوست قبول داشتم ! تا جایی‌که یکی دو تاشون رو خدا می‌دونستم و تو موردی نبود که قبولشون نداشته باشم. راجع به هر مبحثی هم که صحبتی می‌شد من به ایده‌هاشون رجوع می‌کردم و خلاصه همه جوره خاص بودن برام.

جالبه که هیچ وقت هم به این فکر نیافتاده بودم که چطور می‌شه صمیمی‌ترین دوست آدم از واقعیت درونش خبر نداشته باشه و توجیهم از این رازداری خودم این بود که دلیلی برای این افشاگری وجود نداره. حتی مدتی بعد از پاکی‌ام هم به این حقیقت پی نبرده بودم تا اینکه یکی از همین دوستان شفیق از اونور آب‌ تشریف‌فرما شدن و ما بیاد قدیم‌ها، دوره‌ای برگزار کردیم که همدیگه رو زیارت کنیم. سابقه دوستی من با این خانم به دوره دانشگاه برمی‌گرده و زمانی که ترم دو بودم. اون بیش از ده سالی می‌شه که ازدواج کرده یعنی یه سال بعد از فارغ‌التحصیلی ما. بعد از ازدواج هم با همسرش از ایران رفتن و دیدارهای ما تبدیل شد به سالی یه بار اونم چندباری در مدت اقامت کوتاهش که اینجا داشت. درحالی‌که قبل از اون زمان مجردی آخر هفته‌ای نبود که با هم برنامه‌ای نداشته باشیم و مهمونی و یا تفریحی در پیش نباشه. در تمام این مدت نه تنها دیدگاه من نسبت بهش عوض نشده بود بلکه بواسطه شرایط زندگی‌اش، سال به سال احساس می‌کردم پخته‌تر و با تجربه‌تر می‌شه و برای من خدا تر .

تا قبل از ازدواج خودم هم قضیه فرق می‌کرد یعنی من همون آدمی بودم که اون دیده بود.. با همون تصویر قبلی یه دوست شفیق و با مرام که پاش بیافته، جونش هم برای دوستاش می‌ده. نمی‌خوام اینجا از این پیشینه حرف بزنم فقط اینکه اولین دیدار ما بعد از ازدواج من مصادف شد با حدود چند ماهی که از ازدواج و هم پاکی‌ام می‌گذشت.

بعد از کلی احوالپرسی و قربون صدقه و حرفای جینگولی، نشستیم به گپ زدن و از هر دری سخنی تا موضوع کشیده شد به وضعیت من بعد از ازدواجم. خب برای همه اونا جالب بود که بدونن من در چه حالم و بعد از اون همه دوران مجردی چطوری دارم با تأهل و مسئولیت‌هاش کنار می‌آم. تو همین اثنا منم شروع کردم به دردلی کاملاً صادقانه از خودم و اینکه من تو روابط جدیدم با همسرجان آدم فوق‌العاده خودخواهی هستم که گاه مرز این خودخواهی به سوءاستفاده رفتاری هم می‌کشه و ... همین‌طور با شور و هیجان مشغول تخلیه احساسی بودم که یه دفعه دوست جونم با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود سرم داد کشید که هِی ! از چی داری حرف می‌زنی؟ ... (ادامه دارد)


دوست دیروز و امروزم (۶)
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387

این موارد امکان داره خیلی سطحی و پیش پاافتاده بنظر بیاد ولی خب همون‌طور که قبلاً هم گفتم برای من خیلی تغییره ... آدمی که نه بلد بودم چطوری احساساتم رو بروز بدم و نه هیچ کس رو قبول داشتم. اگر انتقادی بهم وارد می‌شد، خدا می‌دونه چطوری باهاش برخورد می‌کردم و طرف رو به غلط کردن می‌انداختم . آلان هم اگرچه هنوز خیلی جاها توی برخوردهام اشتباهی‌ام، ولی از تغییر نسبی‌ام راضی‌ام (قضیه ۵۰٪ حلّه :))

یکی از موارد جالب رو هم بگم . میکه علاقه خاصی به مملی داره. یعنی همون موقع هم که مملی مصرف کننده بود، میکه دوستش داشت و همیشه می‌گفت این بیماره (چیزی که منم قبول داشتم ولی فقط در مورد مملی و نه خودم ) وگرنه بچه خوبیه و قلب رئوفی داره و ... سالی که اینجا بود مملی برای یه مدت توی برنامه بود و تونست پاک شه و همه از این بابت خیلی خوشحال بودیم بخصوص میکه که همزمان با اقامتش اینجا مملی یه بار گیر کرده بود و مدتی بازداشت بود و روزگار من و خانواده هم معلوم بود دیگه. پارسال به محض اینکه مملی تونست مدتی پاک باشه، خبرش رو به میکه هم دادم تا خوشحال شه و اونم همیشه حالش رو می‌پرسید و باورش برای اونم مثل همه مشگل بود که مملی بتونه به پاکی‌اش ادامه بده.

وقتی اومد، برای دیدن مملی خیلی ذوق داشت و همش می گفت تصور برخورد باهاش برام خیلی هیجان‌آوره و بی‌نهایت از سلامتش خوشحال بود. سال‌ها مملی مجرد بود و یه سال و نیم پیش هم که باز میکه اینجا بود اگرچه متأهل بود ولی بخاطر مصرفش، تو یه بار ملاقاتشون نه میکه و نه اون احساس خاصی بهم نداشتن. این بار داستان کمی فرق می‌کرد؛ مملی سرشار از احساسات جدیدی بود که بتازگی باهاشون روبرو می‌شد و میکه هم که از اول بچه احساساتی بود. دیدن این دوتا در برخورد اولیه غیر از من برای همه خیلی جالب بود. یه چند دقیقه‌ای همدیگه رو بغل زده بودن و هیچ کدوم حاضر نمی‌شدن از هم جدا شن :) بعد هم که سعی در ارتباط داشتن و مملی مشگل زبان داشت و من هم فرصت ترجمه نداشتم، دیدن این دو تا که مثل دو تا پرنده روبروی هم می‌نشستن و مملی فارسی حرف می‌زد و اونم چنان با دقت گوش می‌کرد که انگار همه رو می‌فهمه، حکایتی بود واسه خودش.

به همه اینا بیافزایین همسر مملی رو که همه ازش غافل بودیم و بنده خدا چی کشیده بود توی این مدت :) (معلومه خواهرشوهرم، نه؟) اون که از پیشینه این ارتباط چیزی نمی‌دونست، اولش سعی کرده بود خیلی اهمیتی نده اما بتدریج هرچی این دو تا بیشتر از خودشون احساسات در می‌کردن، همسر بیچاره بیشتر نگران می‌شد و از اون‌جایی هم که جرأت اظهارنظر نداشت (به من نگا نکنین که اصلاً دخالتی نداشتم:)) همه ناراحتی‌هاش رو سر مملی یه جا خالی کرد اونم وقتی برای آخرین بار این دو تا هم‌دیگه رو بغل کردن تا خداحافظی کنن و برای چند ثانیه‌ای میکه اشک ریخت و بعد هم ماچ شاه‌عبدالعظیمی از گونه‌های هم کردن. همسر مملی بهش گفته بود خوب سیر شدی ؟؟!!  و تا مملی اومده بود حرفی بزنه گفته بود حالاااااا دارم برات :) و فرداش که مملی گریون و اشک ریزون اومد سراغ من که همه زنا اینقدر حساسن؟ و راه چاره جست، پوزخندی تحویلش دادم و گفتم عزیزم، الان یه کم دیره و لطفاً منو داخل مسائل خصوصی خودتون نکن !!! ناچار دست از پا درازتر برگشت پیش خانمش (البته شواهد خبر از سلامت مملی می‌ده و به خیر و خوشی تموم شدن ماجرا:-) .


دوست دیروز و امروزم (۵)
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387

از همون روزی اولی که اومد بهم گفت بریم بازار تجریش و منم قول دادم که حتماً می‌ریم. ولی خب تجریش رفتن یکی از اون مواردیه که من باید اساساً خیلی حالشو داشته باشم و مسلماً اونقدر که برای اون جذابه، برای من کسل‌کننده و احمقانه‌ست. ولی خب دلش می‌خواست دیگه بچه . از اون جایی که من تا ۲۸ اسفند سر کار می رفتم و قراری هم نداشتم که قبل از تعطیلات خریدی کنم و یا خونه تکونی، بهش گفتم تو اولین فرصت می‌ریم. نتیجه شد ۲۹ اسفند ...

چون باید برای سال تحویل خونه بابا می‌رفتیم و وقتی هم برمی گشتیم که دیگه فرصتی نبود و میکه باید چمدونش رو می‌بست. ۲۹‌ام صبح ازم پرسید کی می‌ریم و من نگاهی به ساعت انداختم و گفتم ۱۱ . ساعت ۱۰.۳۰ بود که خواهرم زنگ زد و گفت ماشین لباسشویی‌اش وسط کار تسمه پاره کرده و لباس بچه‌ها همه نیمه ناله مونده و اونم بهشون نیاز داره. بهش گفتم بفرست بیاد اینجا  تا من برات بریزم تو ماشین که تا شب خشک شه. لباس‌ها که رسید دیدم همشون سفیده و با خودم فکر کردم حالا که می‌خوام ماشین روشن کنم بذار این پرده اتاق خواب رو که مدت‌هاست رنگش از سفید به شیری تبدیل شده هم یه حالی بهش بدم و در یه اقدام ضربتی پرده رو کندم و همه رو انداختم توی ماشین. توی همین اثنا چشمم خورد به پنجره دودگرفته اتاق خواب و با خودم فکر کردم آخه احمق جان اگه پرده رو شستی و خواستی نمدار آویزونش کنی تا به اتو نیاز نداشته باشه، با این قاب چرک‌گرفته چکار می‌کنی ؟ ... در نتیجه افتادم به جون پنجره و این عملیات تا ساعت ۵ بعداز ظهر ادامه پیدا کرد  میکه هم کمکم می‌کرد، طفلکی ...

خلاصه کارا تموم شد و من ولو شدم وسط هال تا یه کم خستگی دربیارم و گازشو بگیریم بریم... اما خدایی‌اش بی‌جون بودم ها ... این شد که چرتم برد :( وقتی پریدم دیدم ۵.۱۵ است و سریع داشتم حاضر می‌شدم که یه دفعه میکه صدام کرد تو اتاق خواب و گفت می‌خواد باهام حرف بزنه . وقتی رفتم توی اتاق دیدم لبه تخت نشسته و داره گریه می‌کنه. کلی حالم گرفته شد و گفتم چی شده؟ گفت تو اصلاً به خواسته من اهمیت می‌دی؟ گفتم معلومه که آره .. گفت تو از صبح گفتی ساعت ۱۱ بعد شروع به کار کردی و همش گفتی الان تموم می‌شه تا همین حالا و خب من کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که تو اصلاً دوست داری من به دیدنت بیام؟؟؟  منم که مات و مبهوت با این نتیجه‌گیری عجولانه‌اش مونده بودم از کجا شروع کنم... اول یه کم عصبانی شدم ازش که خوبه حالا من ننشسته بودم خودم رو باد بزنم و بعد کمی صبر کردم و روبروش نشستم و درحالی‌که اشکاش رو از گونه‌هاش پاک می‌کردم گفتم حق با تویه ولی نه همه چیزایی که گفتی. اول اینکه این برنامه‌ریزی من نبود و خودت شاهد بودی که پیش اومد پس تااینجا تأخیرمون برای رفتن خارج از اراده من بود ولی در ادامه این من بودم که به کارکردن ادامه دادم و تو رو نادیده گرفتم و بابتش واقعاً معذرت می‌خوام و چندین بار این جمله رو تکرار کردم تا بالاخره ازم پذیرفت. بعد که آروم‌تر شد گفتم ولی برای قسمت آخر حرفات باید بگم خیلی بی‌انصافی که همه چی رو با یه اشتباه من زیر سؤال می‌بری و بعد از دلیل عصبانیتم براش گفتم و در ادامه هم خیلی رک و پوست‌کنده بهش گفتم ببین عزیزم وقتی تو برای مدت یک ماه و نه چند روز و یکی و دو هفته پیش من می‌مونی پس دیگه مهمون حساب نمی‌شی کمااینکه من هم تو رو غریبه حساب نمی‌کنم و باهات راحتم. حالا اگه این وسط من یه روز قبل از تعطیلاتم وقت دارم و دلم خواست پرده‌ام رو بشورم، همون موقع می تونستی اعتراضت رو اعلام کنی و عوض کمک کردن به من (که نشونه تأیید کار منه) پیشنهاد بدی می‌شه بریم بیرون و بعداً بیاییم این کار رو انجام بدیم؟ حداقلش این بود که چند ساعت قبل این موضوع مطرح می‌شد و این‌جوری روی دلت قلنبه نمی‌شد... اونم قبول کرد که زود قضاوت کرده و دلیلی برای این همه رنجش نبوده و بعد خوشحال و خندون آماده شدیم و رفتیم تجریش :)


دوست دیروز و امروزم (۴)
چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387

بالاخره ناچار به یه موشکافی کامل شدم و براش توضیحات مفصلی پیرامون این بحث شیرین دادم و گفتم بابا اینجا اون‌جوری نیست و وقتی من می‌گم فلانی (با کسر ف) فلانه (با ضم ف :)) صرفاً به معنای این نیست که این خانم بعله بلکه می‌تونه کاملاً هم مثل من و تو باشه و فقط ظاهر و یا رفتار آن‌چنانی داشته باشه ... البته شما این توضیحات رو در چند خط می‌خونین ولی دهان کف‌کرده من حکایتی دیگه داشت و تازه‌شم بعد از این همه توضیح ناچار به تفکیک دو فقره مهم شدم یعنی با دیدن بعضی‌ها رو به من می‌کرد و با حالت تردید می‌پرسید: نرمال؟؟؟ و من که سری تکون می‌دادم و این یعنی این خانم این کاره نیست و برخی دیگه که فقط با کلمه yes اونم به شکل سؤالی منتظر تأیید من می‌شد که یعنی آره خود خودشه .. سناریویی بود واسه خودش :)

اینا رو گفتم تا دستتون بیاد که چقدر راحت آدما رو بخش‌بخش می‌کردم و به اونم یاد داده بودم این کار رو انجام بده و الحق که بعد از مدت کوتاهی استادی شد واسه خودش :) خب البته امروز خودش هم معترفه که اونم کنترل‌چی دست اولیه و شکی درش نیست. حالا حساب کنین منی که اون‌جوری بودم این بار در مقابل نظرات نه چندان یک‌سویه میکه در مقابل آدما، سری تکون می‌دادم و می‌گفتم به من و تو چه مربوطه؟ مشگل خودشه  و دیدن عکس‌العمل میکه که با دهانی باز منو نگاه می‌کرد و ناباورانه منتظر بود حرفمو پس بگیرم و شروع به نظردادن‌های جالب کنم. و حتی وقتی راجع به دوستای خودش از من نظر می‌خواست، نمی‌تونستم مثل سابق پرونده یارو رو طوری بزنم زیر بغل میکه که انگار رفیق شونصدسالمه و خیلی ساده می‌گفتم من نمی‌دونم . وقتی پیگیر می‌شد و حتماً می‌خواست ایده و نظر منو بدونه ازش می‌خواستم بیشتر توضیح بده و بعد سعی می‌کردم کاملاً بی‌طرف نظرمو بگم... خب همه اینا برای اون جالب بود و تا وقتی خودش بهش اشاره نکرده بود، من متوجه‌اش نبودم .

حالا دیگه من به اطرافم بی‌توجه بودم و اون بود که همه رو زیر نظر داشت و تقریباً یه نفر هم از زیر دستش در نمی‌رفت از اعضای خانواده خودم بگیر تا فک و فامیل و دوست و آشنا ... و می‌دیدم که چطور همه این کنترل‌کردن‌ها رو یه روزی خودم بهش یاد دادم و اونم بدش نیومد و دیگه این‌کاره شد. آشفتگی که از این کار سراغش می‌اومد هم خیلی زیاد بود و در خیلی از موارد ناچار به ترک موقعیت می‌شد و وقتی ازم می‌پرسید تو اذیت نمی‌شی می‌بینی فلانی این رفتار رو داره ؟ بهش می‌گفتم من متوجه نشدم !!! و واقعاً چیزایی که اون می‌دید رو من دیگه نمی‌دیدم.

از اون طرف اگر کار خطایی می‌کردم با کمال میل بهش اعتراف کرده و ازش طلب بخشش می‌کردم و این کار رو خیلی راحت انجام می‌دادم. درحالیکه در گذشته محال بود زیر بار اشتباهم برم. اصلاً این اجازه رو بهش نمی‌دادم تا خرده‌ای بگیره و اونم خوب می‌دونست راه نداره من زیر بار چیزی برم. ولی این بار وقتی خواسته یا ناخواسته کاری انجام می‌دادم نه فقط بخاطر ناراحتی اون بلکه حس خودم، به اشتباهم اعتراف می‌کردم و به غرورم و یا دو دره کردنش و توجیه هم فکر نمی‌کردم ... (ادامه دارد)


دوست دیروز و امروزم (۳)
دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387

یکی دیگه از مواردی که خیلی به بنظرم متفاوت رسید عادت دیرینه بنده حقیر در راستای فرهنگ غنی و دلچسب «غیبت‌کردن» و «قضاوت» بود!! حتماً شما هم شنیدین که اروپایی‌ها (همون مثلاً خارجی‌ها:)) از این نقص کمتر برخوردارن و اهل پشت مردم حرف زدن نیستن ( که صدالبته نظری کاملاً‌نسبیه) . قبلنا من متکلم وحده بودم در این مورد و میکه گوش می‌کرد... حالا داشته باشین یه مثال بارز که کلی هم جالب‌انگیزناکه .

دیدین که تو مملکت گل و بلبل ما هر خانمی که از ظاهری نسبتاً تابلو برخوردار باشه، بهش لقب جی‌جی می‌دن (باعرض پوزش از ناجی‌جی‌های محترم، یعنی همونا که جی‌جی نیستن فقط اشتباهی‌ان :))  اینم نیازی به توضیح نداره که ملاک یه هم‌چین لقبی، یه سری نشونه‌ها  مثل آرایش صورت و مو و طرز لباس پوشیدن و رنگ و طرح اون و رفتارهای کمی تا قسمتی غلو‌شده که شامل خنده بلند و حرکات مخصوص دست و لبخندهای ژکوند دلبرانه و و و می‌شد.

سال اولی که میکه اینجا بود وقتی همراه شخص سومی با هم توی خیابون و یا مغازه ای با یکی از همین نشونه‌ها برخورد می کردیم، من رو به شخص سوم می گفتم ببین طرف جی‌جیه  و اونقدر این کارو تکرار کردم که یه روز میکه بهم گفت ببینم جی‌جی یعنی همون *پراستی‌تیوت* (جی‌جی خارجی :)) یعنی متوجه شده بود که من در برخورد با خانمایی که ظاهرشون کمی غلط‌ اندازه از این لفظ استفاده می‌کنم و چون یکی از جذابیت‌های این فرهنگ هم براش همین بود که آخه چطوری مملکت اسلامی می‌تونه در خودش شغلی مثل پراستی‌تیوشن رو جا بده، گیر سه پیچه داد که می‌شه از این به بعد به منم نشونشون بدی؟

خب حالا داستان شروع ‌شد ... چون درنظر بگیرین که اونی که من بسادگی اسمشو می‌ذاشتم جی‌جی، در واقع خودمم منظورم این نبود که یارو رسماً ...بعله ... بلکه یعنی رفتار و ظاهرش عین ... بعلللله ... حالا اونی که میکه تو ذهنش دنبالش می‌گشت، یعنی کسی که رسماً دارای شغل شریف «پراستی‌تیوشن» می‌باشد و شما خود حدیث مفصل بخوان از این آشی که من برای خودم و با دست خودم پختم  دیگه راه می‌رفتیم توی خیابون و تا یه ابرو تَتو کرده می‌دید (که اون سال‌ها البته خیلی کم بود) و یا کفش قرمزی، لپ قرمزی ... سریع طرف رو به من نشون می‌داد و می‌گفت پراستی‌تیوت!!! اُکی؟؟؟ و من که دور و برم رو می‌پاییدم مبادا کسی متوجه این لغت پربار بشه و آروم می‌گفتم نه، نه این نیست و گوشه مانتوش رو می‌کشیدم تا دور بشیم و یا در مواردی نادر می‌گفتم آره و اون‌وقت قیافه دیدنی میکه با چشمای از حدقه بیرون زده که اگه جا داشت دنبال یارو راه می‌افتاد و سرتاپاش رو رصد می‌کرد ...

خلاصه که داستانی داشتیم واسه خودمون تا اینکه دیدم راه نداره و باید بشینم مفصل از غلطی که کردم، حرف بزنم و بعضی مسائل رو براش روشن کنم تا اینقدر با کارشناس «جی‌جی‌ شناسی خاورمیانه» اشتباه گرفته نشم و خودم رو برای همیشه از شرّ این داستان آزاد کنم ... (ادامه دارد)

* برای دوستانی که احیاناً نمی‌دونن: پراستی‌تیوت در فرهنگ غرب به معنای زنی‌ست که در ازای تن‌فروشی خود، پول دریافت می‌کنه و در برخی کشورها بعنوان یک شغل به رسمیت شناخته شده .


دوست دیروز و امروزم (۲)
یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387

نمی‌دونم اینی که می‌گم به چه حساب باید بذارم ولی از همون سال اول آشنایی‌ام با میکه یه صمیمیت خاصی با این بشر داشتم که تا اون روز خیلی توی روابط من جایی نداشت. اینکه می‌گم صمیمیت شامل همه چیز می‌شه یعنی نه تنها آزاد گذاشتن خودم در بیان احساساتم بلکه اجازه دادن به اون برای نزدیکی بیشتر در بیان خواسته‌هاش و همین‌طور ردّ و یا قبول اون از طرف خودم. منتها با همه این اوصاف شاید چون بیش از اون بلد نبودم چطوری رفتار کنم، خیلی جاها بینمون سوء تفاهماتی پیش می‌اومد که امروز می‌دونم می‌تونست نباشه و یا رنجش‌های دوطرفه.

این بار تونستم بیش از پیش خودم باشم، یعنی مثلاً اگه خسته بودم و از سر کار می‌رسیدم خونه و با وجودی که می‌دونستم اون همه روز خونه مونده و الان دلش می‌خواد بیرون بره، اول از همه به حال و روز خودم نگاه می‌کردم و اگه حالش نبود، بهش راحت می‌گفتم ببین من خسته‌ام و برای امروز نهایتاً می‌تونیم یه پیاده‌روی یه ساعته داشته باشیم و یا ... هر برنامه‌ دیگه‌ای که اونم باهاش موافق بود و نه بیشتر ... در حالی‌که اگه سابق بر این بود خودم رو به آب و آتیش می‌زدم تا برنامه‌ای ردیف کنم که اکثر مواقع به یه دروغ گنده ختم می‌شد یا یه تلفن کذایی می‌زدم و می‌گفتم ای وای الان فلان جا تعطیله و یا فلانی نیست و از این‌مدل جینگولک بازی‌ها ... این صراحت در گفتار امروز دیگه فقط به گفتن رازهای آنچنانی زندگی‌ام که یه زمانی فکر می‌کردم گفتنشون باعث صمیمیت بیشتر می‌شه، ختم نمی‌شه بلکه بیان احساسات در کمال صداقته.

یه پرانتز باز کنم؟ یادمه من برای نشون دادن صمیمیتم با آدما ، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که یکی از اون رازهای مگوی خودمو از توی صندوقچه‌ام بکشم بیرون و بریزم روی دایره تا طرف هم حالشو ببره و بدونه و بفهمه که من چقدر بهش اعتماد دارم! نیازی به گفتن نیست که همین مسئله خیلی جاها باعث دردسرهای تازه می‌شد برام و وقتی با طرف به هردلیلی بهم می‌زدم نگران از فاش شدن اون راز بودم و صمیمیتی که هیچ تعریفی نداشت الّا حماقت... می‌دونم که این مسئله در خیلی از زوج‌ها (چه رسمی و غیر رسمی) هم صدق می‌کنه یعنی تا با هم سلام و علیک می‌کنن می‌خوان به طرف بگن که می دونی من چقدر به تو اعتماد دارم؟ نه؟ نشون به اون نشون که من ال بودم و بابام بل بوده و مادرم .. (لابد جینبِل) و این رابطه مادامی که سرش بهردلیلی به گند نخورده، خیلی هم خوب پیش بره و به تعداد اون صمیمیت‌ها افزوده می‌شه ! ولی امان از اون وقتی که یه شکرآبی درست بشه اون وسط، باید دید که چطور همین صمیمیت چند وقته تبدیل به یه دشمنی و کینه‌ورزی‌هایی می‌شه که لابد همه می‌دونیم برای اجتناب از اتفاقات آن‌چنانی، دو طرف شروع به چه باج‌دهی و باج‌گیری می‌کنن...

این تعریف و مثال اون دخلی به داشتن صداقت نداره و اون تعبیری که خیلی‌ها بعنوان صادق بودن توی یه رابطه ازش یاد می‌کنن، به هیچ عنوان به این شکل نیست و فقط توجیهیه برای فرار از واقعیت یه رابطه. اینکه من دو سوته اونقدر بتونم به کسی اعتماد کنم که راز زندگی‌ام و یا یه اتفاق تلخ رو براش بگم، خیلی هم خوبه منتها دیدن این اعتماد شرط و شروطی داره که خود من از اونایی بودم (و یا هنوز هستم) که کمتر می‌شناختمش ... اعتمادی از جنس آب ! (ادامه دارد)

پ‌ن : گفتم این بار قبل از ظهر آپ کنم بلکه رستگار بشم :)


در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری: