مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
کاش گریه دوایی بود
شنبه 6 تیر ماه سال 1388

پر از بغضم ، پر از درد.

دلم می‌خواست گریه دوایی بود ولی نیست.

حال و هوای خودم که ابری بوده و هست . هوای وطنم بیش از همیشه ابری و هوای مردم بارانی . در این میون حال راهنمام هم بشدت وخیمه متاسفانه تشخیص «سندروم دویک» براش دادن که یکی از نادرترین بیماری‌هاست. تو بیمارستان بستریه و من سعی می‌کنم بیشتر اوقاتم رو باهاش بگذرونم . نمی‌خوام غیر از بهبودی‌اش به هیچ چیز دیگه‌ای فکر کنم چون واقعاً نمی‌دونم اگه اتفاقی براش بیافته چه بلایی سر من می‌آد. نه مجال توضیح این رابطه رو دارم و نه می‌خوام به خودم سوزن بیشتری بزنم فقط همینو بگم که تنها یه نفر تو دنیاست که من تونستم دردم رو بهش بگم و اون با تجربه‌اش منو کمک کرده و نبود این همراه برای من عین انزوا عین بی‌کسی و ... نه ... نمی‌خوام از نبودش حرف بزنم فقط از خوب‌شدنش فقط........

یه دوره شیمی‌درمانی در پیش داره که نیاز به انرژی زیادی برای گذر ازش هست. هرکی دوست داره بهروسیله‌ای که فکر می‌کنه براش انرژی بفرسته . 

شاید مدتی حس و حال نوشتن نداشته باشم .


از میان دیوار آتش (firewall)
یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1388

اوضاع کاری توی شرکت ما برگشته به ۱۵ سال پیش فقط فاکس و تلفن . مسخره اینجاست که تنها ارتباط ما با ژاپن همیشه ایمیل بوده و همه کارا از همون طریق دنبال می‌شده بجز موارد ضروری و یا فوری که تلفن می‌زدیم. حالا با این اوصاف بنوعی کارم دوبرابر شده چون فایل‌ها رو بطور پیوست دریافت نمی‌کنم و از طریق فاکس کیفیت خوبی ندارن و باید بشینم دوباره تایپشون کنم تا امکان ارسال برای شرکت های دیگه داشته باشه. خلاصه که اوضاعیه . من نمی‌فهمم با چه توجیهی فضای صلح و صفا رو می‌شه با این همه مشکل تطبیق داد ؟

امروز از طریق پروکسی تونستم ایمیل شخصی‌ام رو چک کنم و چندین ایمیل از میکه و دوستاش داشتم که ایمیل خود میکه منو به گریه انداخت . اونقدر عشق توی کلماتش بود که واقعاً منو تحت تأثیر قرار داد. عشق به ایران و هموطنای من و عشق به همه اونایی که دوست دارن مثل همه مردم دنیا با فکری امن شبها به رختخواب برن.

برای همگی آرزوی صلح واقعی رو دارم. این روزا بیش از هرزمان دیگه‌ای مراقب خودتون باشین.


اینجا ایران است!
چهارشنبه 27 خرداد ماه سال 1388

نوشته مرا از تهران می‌خوانید .


اینترنت : تقریباً همه سایت‌ها با پسوند کام بسته، البته خدای نکرده نه اینکه فیلتر باشه ها ...نخیر، فقط باز نمی‌شه !!

تلفن همراه : از ساعت ۱۴ هر روز به کل تعطیل

ایمل یاهو و جی‌میل و هات‌میل : هرسه در حال استراحت مداوم

ایمیل کاری آوت‌لوک : از صبح تعطیل 

تلویزیون : کانال یک ، دو، سه، چهار ، پنج و صدالبته شش و حالا برعکس ...بشمار 

ماهواره : جانم؟؟؟

رادیو: موج وطنی


چقدر زیبا و دوست داشتنی !!!



هم اکنون یار هم باشیم
سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1388

به سوگ می نشینم ... با رخت سیاه و دلی روشن و

پاهایی رونده در سکوت قدم برمی دارم و همراهانم را

تنها نمی گذارم...


با ما باشید


شنبه بارانی
شنبه 23 خرداد ماه سال 1388

من و تو «ما» شدیم ،


چه کسی «او» باقی ماند ؟


انتخاب نسیم یا طوفان!
دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388

توی این ایام هروقت انرژی‌ام خیلی پایین می‌آد می‌رم سراغ کتاب محبوبم «جنگجوی صلحجو» و یه تیکه‌هایی ازش رو بواقع می‌بلعم . تو قسمتی که نویسنده کتاب دن‌میلمن در آستانه مسابقات قهرمانی ژیمناستیک پاش شکسته و بیمارستان بستریه و از وضعیتش بشدت احساس افسردگی می‌کنه و به دوستی می‌گه این چه تصادفی بود برای من پیش اومد همه چی‌ام رو ازم گرفت؛ دوستش براش داستان اون دهقان پیری رو می‌گه که با پسر جوانش از دار دنیا فقط اسبی داشته و وقتی اسب فرار می‌کنه همسایه‌ها می‌گن عجب بدبیاری ! پیرمرد می‌گه کسی چه می‌دونه این بدبیاریه یا خوش اقبالی ..بعد از مدتی اسب با چند مادیان وحشی پیش دهقان برمی‌گرده و همه می‌گن عجب خوش‌شانسی و باز دهقان پیر می‌گه کسی چه می‌دونه ... پسرش درحال رام کردن مادیان ها از ترک یکی از اونا می افته و پاش می‌شکنه و باز همه می گن عجب بدبیاری ! ولی بعد که ارتش دنبال سرباز های جنگی به ده اونا می‌آد و تنها پسر دهقان رو که پاش شکسته بوده با خودشون نمی‌برن باز همسایه‌ها می‌گن عجب خوش‌اقبالی !!! درحالی که هنوز کسی نمی‌دونه کدوم اتفاق خوش‌اقبالی و کدوم بدبیاری بحساب می‌آن . در ادامه می‌گه هیچ چیز تصادفی نیست دن ! همه چیز هدف مشخصی داره و ... هیچ جنگجویی سراغ درد نمی‌ره ولی اگه دردی سراغش اومد از اون بهترین استفاده رو می‌بره تا روحشو جلا بده ... سختی‌ها برای ما یه جور صیغل‌دهنده روح بحساب می‌آن .

داشتم فکر می‌کردم این اتفاق چه درسی برای من داشت و دیدم برای اولین بار من در مقابل چند بی‌قدرتی محض قرار گرفتم، دوربودن از مامان و نداشتن کنترلی بر اوضاع (که انگار اگر اینجا بود من چه کاره بودم )و گویی قرار بود یه بار دیگه ببینم چطور باید در مقابل این موضع بی‌قدرتی تسلیم بشم و آروم سر جام بشینم و فقط منتظر نتیجه بمونم، و با این تسلیم چطور کوران حوادث می‌تونه تبدیل به نسیمی از جریانات بشه و یا برعکس طوفانی خانمان‌برانداز بشه که هم خودم و دیگران رو برای مدتها از آرامش دور نگه داره . خوشبختانه دیدن همه اینا باعث شد اگرچه سخت ولی در حد همون نسیم جریانات ناخوشایند همه چیز بیاد و درحال گذر باشه درحالیکه همین آدمی که نویسنده این سطوره درگذشته با چنین اتفاقی می‌تونست کل خانواده رو برای چند شب بی‌خواب کنه ... نپرسین چه جوری :)

درضمن عنوان این یادداشت هم کاملاً استعاره‌ست و به حال و هوای انتخاباتی این روزا برمی‌گرده :دی


گذشت از بحران
شنبه 16 خرداد ماه سال 1388

خب به سلامتی مامی عزیزم با چهره‌ای تکیده و ویلچر سوار از صف آدمای منتظر تو فرودگاه گذشت و من اولین نفری بودم که سر بخیه‌خورده‌اش رو غرق بوسه کردم. بابا همین‌طور اشک می‌ریخت و همین‌طور همه کسایی که اومده بودن پیشواز . فکر کنم مامان ده کیلیویی وزن کم کرده و حسابی ضعیف شده. اگرچه تقریباً همه اعضای بدنش دارای حس و حرکته ولی عملاً امکان حرکتی زیادی نداره چون درد عضلات بشدت از پا درش آورده. من دلیل این همه درد رو نمی‌دونم چیه فقط می‌تونم بذارم بحساب کوفتگی راه و زمین‌خوردن‌هایی که قبل از عمل براش اتفاق افتاده . ظاهراً دو بار توی هتل بطور کامل افقی شده و یک بار هم از روی ویلچر افتاده ! طفلکی آستانه تحمل دردش خیلی خیلی پایین اومده و دیگه طاقت نداره طوری که هرزگاهی می‌زنه زیر گریه و می‌گه خسته‌شدم آخه چقدر درد :((

براش وقت گرفتم تا تحت نظر متخصص مغز و اعصاب باشه. دو سه شبه که اصلاً خوب نخوابیدم و حسابی انرژی‌ام پایین اومده. دیروز یه دفعه عین زمان مصرفم که کم می‌آوردم و جیم می‌زدم به همسرجان گفتم تا همه خوابن بزن بریم دیدن راهنمام که متاسفانه مدتیه بستریه . با همه وجود نیاز داشتم باتری‌ام رو شارژ کنم که الحق راهنمای من خوب بلده چطور این کارو انجام بده. باوجود بیماری سختی که داره لبخند از لباش دور نمی‌شه و تو هر شرایطی کاملاً پر از انرژی مثبته.

تو این شرایط فقط شاکرم که مامی پیشمه و می‌تونم لمسش کنم . دستای کبودش رو نوازش کنم و صورت لاغرش رو ببوسم . منتظر بهبودی کاملش می‌مونم .

پ‌ن: راستی چه می‌کنه این مناظرات :) برو بریم برای رأی...


سپاسگزاری
دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1388

قراره مامان توی این هفته مرخص بشن و برگردن. تلفنی که باهاش حرف زدم بنظرم رسید کمی حافظه‌اش مشکل داره و کمی پرت صحبت می‌کنه . با جراحش حرف زدم و گفت طبیعیه چون فشار زیادی به مغز وارد شده و نزدیک به یک ماه باید مراقبش باشین تا به حالت طبیعی برگرده .

از همه دوستانی که لطف کردن و با یادداشت‌هاشون باعث دلگرمی‌ام شدن ممنونم . متاسفانه امکان پاسخ به تک تک یادداشت‌ها رو ندارم برای همین با عرض معذرت فقط تأییدشون می‌کنم. یه بار دیگه طعم عشق رو چشیدم با مهربونی‌تون با همدردی و اظهار لطف بی‌توقع . امیدوارم هیچ‌وقت هیچ‌کس تنها نمونه.

فقط دوتا یادداشت اون وسط باعث شد یه قهقهه بلند بزنم که اگرچه نویسنده قصدش این نبوده ولی خب نتیجه این بود . شما هم بخونین بخصوص اون تیکه بولد شده‌رو ، من نمی‌دونستم که هم خانواده‌ام رو داغون می‌کنم و هم جامعه‌ رو !!!!


سلام ، ایشالله که حال مامانت هرچه سریع تر خوب بشه و  شاد و سرحال برگرده ایران ، در هر صورت مقصر این حادثه تو هستی با این ایده ی مکه ات، آدم مادرشو میفرسته مکه؟ منم پدر ،مادرم ازین آدم های مذهبی هستند که تو بند این چیزها هستند، خیلی راحت باهاشون صحبت کردم و دلیل اوردم که به جای اینکه برید مکه یه سر بیایید آلمان ..وقتی اومدن با همون پولی که میخواستن بریزن تو جیب یه مشت عرب زبون نفهم، بردم چند تا کشور و شهر و اینا رو نشونشون دادم کلی هم حال کردیم.روحیشونم عوض شد.حالا اعتیادت رفته مذهب اومده  جاش، کاشکی همون اعتیاد رو داشتی که حداقل فقط خودتو داغون میکرد ، نه یک خانوادتو و یک جامعه رو

من خیلی وقته خواننده ی وبلاگت هستم ، از پست 3و4 که شروع کردی همیشه بهت سر زدم.هیچ وقتم برات نظر نذاشتم ، ولی در کل باید بهت بگم زندگیت شبیه همه ی زنای دیگه ی ایرونیه.موقعه ی پیری هم این پارسایی و زاهدی چیز غیر قابل انتظاری نیست.در مورد سفر مادرت هم بذار بهت بگم این جور سفرا معمولا از طرف فرزندان  (که میخوان یه جوری ننه ، باباهه رو از سرشون باز کنن بجای اینکه خودشون عشق بذارن ببرن بگردنشون و اینکه ننه باباهه مزاحم سفرهای خودشون نشن) انجام میگیره.یه بار میبردی کیش مامانتو میگردوندی میدیدی چقدر بهش حال میده ، تا پستش کنی عربستان. امان از دست شما ها.. واقعا برای مردمم تاسف میخورم.


هفته جهنمی
شنبه 9 خرداد ماه سال 1388

متاسفانه هفته خیلی سختی رو پشت‌سر گذاشتم . شروعش با بیماری ناگهانی راهنمای عزیزم شروع شد که هم‌چنان ادامه داره . بعد همسرجان درگیر یه ماجرای حقوقی کاملاً بی‌ربط شد که کلی استرس بهمون وارد شد تا خاتمه پیدا کرد و در نهایت تلفن وحشتناک پنج‌شنبه از مکه که خبر از حال‌بدی مامان داد . ظاهراً فقط سه روز اول سفر مامان یه خرده سر پا بوده و بعدش دچار ضعف سمت چپ بدن می‌شه طوری‌که اول دستش و بعدش پای چپش بی‌حس می‌شه و دیگه ناچار به ما خبر می‌دن . بیمارستان بستری شد و ما هم به خیال اینکه ضعف عمومیه و چیز خاصی نیست منتظر بودیم تا مرخص شه . دیروز بهم روی موبایل خبر دادن که مادرت باید عمل بشه و نیاز به رضایت خانواده‌اش داریم !!! شوکه شده بودم و مغزم هنگ کرده بود . از خاله‌ام خواستم گوشی رو بده به دکترش تا ببینم جریان چیه . دکترش هندی بود و با لهجه فاجعه‌ای شروع به تشریح کرد و اصطلاحات پزشکی که من نمی‌فهمیدم چی می‌گه ولی درمجموع متوجه شدم که یه لخته خون توی سی‌تی‌اسکنی که از سر مامان گرفتن دیده شده که یکی از رگ‌ها رو مسدود کرده و برای همینم سمت چپ بدن مامان لمس شده و باید هرچه سریعتر عملش کنن و لخته خون رو دربیارن. نمی‌دونم چطوری براتون توضیح بدم که چی بهم گذشت ... ذهنم کلید کرده بود و نمی‌تونستم تصمیم بگیرم برای همینم به دکترش گفتم به من فرصت بدین باید مشورت کنم . خلاصه تلفن‌بازی من شروع شد و به بابا و خواهرم در آلمان و برادرام یکی یکی زنگ زدم و در جریان گذاشتمشون و گفتم همه با هم باید تصمیم بگیریم. فقط کاری که توی این فاصله انجام دادم و تونست کمک بزرگی به تصمیم گیری‌ام بکنه تلفنی بود که به دکتر سیروس عزیز زدم وبا شرح مختصری از ماجرا بهم گفت که احتمالاً عمل بسته‌ مغز مدنظر دکتره که اونجا راحت انجام می‌دن و صلاح نیست که با این حال به ایران منتقل بشن چون شاید اصلاً به اینجا نرسن. بهرحال بعد از صحبت تلفنی مجدد با جراح قرار شد عملش کنن. درضمن تونستم با مامان هم حرف بزنم خیلی سعی کردم پای تلفن گریه نکنم و فقط بهش دلداری دادم و گفتم تو عمل‌های خیلی سخت‌تر از این هم داشتی (آخه مامان سه تا عمل واقعاً مشکل داشته‌ان که هرکدومش غولی بوده برای خودش) نترس و نگران نباش عمل‌ات ساده‌ست !!! و اونم که پاک خودشو باخته بود گفت مامان من می‌ترسم اینجا بمیرم فقط همین :((

ساعت ۸.۳۰ دیشب مامان رفت به اتاق عمل و چهارساعت انتظار جهنمی ما در ایران شروع شد. توی این مدت فقط سجده کردم و با خدا راز و نیاز کردم بهش گفتم من نمی‌دونم چرا فقط می‌دونم حتماً باید اون‌جا این اتفاق می‌افتاده و حتماً خودت مراقبش خواهی بود. فقط بدون ازت می‌خوامش . نذار اون‌جا بمونه . دست همه ما کوتاهه و ناتوان‌تر از اونی هستیم که بتونیم کاری بکنیم کمااین‌که اینجا هم که بود باز هیچ‌کاره بودیم. بعد از چهارساعت تماس مکرر بالاخره ساعت ۱ شب تونستم با جراحش صحبت کنم . بهم گفت عمل موفقیت آمیز بوده و الان مامانت توی ریکاوریه ...

خدا رو شکر کردم و تا تونستم اشک شوق ریختم ...درحال‌حاضر هنوز موفق به صحبت با مامان نشده‌ام ولی پرستارش بهم گفت حال عمومی اش خوبه و بردنش توی بخش . به انرژی‌های مثبتتون نیاز دارم .



The page can not be displayed
یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388

مخابرات محل منزل جدید ما ظرفیت ای‌دی‌اس‌ال اش پر شده و تا هفت هشت ماه دیگه باید منتظر بمونیم . سیستم دایل‌آپ هم که اصلاً حرفشو نزن . آخر هفته بعد از بردن مامان به فرودگاه و کمی فراغت خواستم مثلاً ایمیل‌هامو چک کنم و تعداد صدتا ایمیل انبارشده رو سر و سامونی بدم. دیدم اوضاع بحدی خرابه که صفحه معمولی رو هم دیر باز می‌کنه تا چه برسه به داون‌لود فایل‌ درنتیجه بی‌خیال شدم . نمی‌دونم چرا اینقدر دایل‌آپ اوضاعش خرابه یادمه اوایل پاکی‌ام برای شرکت در جلسات حضوری ترس داشتم برای همینم یه سایت بهبودی بود که می‌رفتم تو جلسات مجازی‌اش شرکت می‌کردم (که کلی هم کمک بود برام). تا مدتها هرشب با همین سیستم دایل‌آپ وصل می‌شدم و جز بعضی از شبا تقریباً بی مشکل تا دو سه ساعتی آن‌لاین می‌موندم . حالا چطور شده که وضع سرعت اینترنت اینقدر افتضاح شده، خدا می‌دونه.

اوضاع اینترنت شرکت هم دست کمی نداره ، از وضعیت فیل‌تر و غیره...  دیروز داشتم یه سرچ معمولی می‌زدم برای اوضاع تولید و تقریباً ۹۰ درصد لینک‌ها به بن‌بست می‌خورد طوری که تحقیقم ول معطل موند. وقتی آخر کار برای خستگی در‌آوردن یه سری به بعضی وبلاگا می‌زدم و فیس‌بوک رو چک می‌کردم کلی انرژی می‌گرفتم که اونم تعطیله فعلاً . خلاصه دل و دماغ مجازی‌ای‌ برام نمونده . مال شماها در چه حاله؟  



خودمشغولی
یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388

یکی از دردسرهای من رفتارهای خودمشغولیه که بطور خیلی موذیانه سر خودمو گرم می‌کنم تا متوجه احساسات بدی که دچارشون هستم نشم. جالبه که نفس این رفتارها می‌تونه خیلی بد هم نباشه یعنی این‌که بعضی‌ها با پرخوری و یا خواب زیاد از واقعیت موجود فرار می‌کنن ولی درمورد من این مقوله به پرکاری منجر می‌شه . شاید درنگاه اول (و حتی دوم :)) بنظر برسه که چه اشکالی داره؟ خب من سرم رو با کارکردن گرم می‌کنم و بعد هم نتیجه بدی که نداره . مهم نیست چه کاری بلکه اهمیت این موضوع در اینه که مادامی که من از واقعیت دردناکی که داره اذیتم می‌کنه فرار کنم حالا بهر شکلی یه جایی و یه روزی باید با اون مواجه بشم. مشکل به قوت خودش باقیه و این‌طور نیست که زمان و یا فرصت کذایی که من بهش می‌دم باعث از بین رفتن و یا حتی کمرنگ‌تر شدن اون می‌شه بلکه بنوعی اوضاع رو بغرنج‌تر می‌کنه و این فقط ذهن بیمار منه که بنا به عادت سالیان گذشته دلش نمی‌خواد باهاش روبرو بشه و ترجیح می‌ده فرار کنه . تجربه نشون داده که بهرحال بعد از این دوران دورزدن خود (که می‌تونه از چند روز شروع و حتی به ماهها بیانجامه) یه جایی تو خسته‌تر از همیشه متوجه می‌شی که ناچاری با اون واقعیت روبرو شده و کاری براش انجام بدی . در اکثر مواقع این مدت تو نه تنها لذتی از اون خودمشغولی نبرده‌ای بلکه اگر با خودت صادق باشی می‌دونی که یه جایی کارت می‌لنگه و این خودمشغولی توجیهی بیش نیست. 

فرار از واقعیت بعنوان یک شناسه درمورد معتادان بکار می‌ره (معتاد بهر عادتی) چون نمی‌خوان احساس کنن، نمی‌خوان دردبکشن و نمی‌خوان تغییر کنن رو به عادتی می‌آرن و بنوعی ذهنشون رو با اون عادت سِرّ می‌کنن. 

امروز من در این جایگاهم

پیام زیارتی-هالیوودی
شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388

مامانم بالاخره داره به آرزوی دیرینه‌اش می‌رسه ، سفر مکه و مدینه . براش خوشحالم خیلی و می‌دونم که تجربه سفر تنهایی براش خیلی خوبه . البته خواهرش همراهشه ولی بابا نمی‌ره و از این بابت کمی هم مسئله پیش اومد برای جفتشون . آخه بابا همیشه می‌گفت من پولمو نمی‌دم این عرب‌ها بخورن (!!!) و مامان که همیشه در حسرت سفر زیارتی بود پارسال در یک اقدام ضربتی از من درخواست کرد براش ثبت نام کنم و منم گفتم چشم. بابا که فکر نمی‌کرد حالا حالاها نوبت مامان بشه نسبت به داستان بی‌تفاوت بود تا این‌که قبل از عید اعلام کردن نوبت سفر تو همین ماهه . یه دفعه انگار بابا از خواب بیدار شده باشه شروع به بداخلاقی کرد که چرا به من نگفتی تا منم ثبت نام کنم . دلم براش سوخت وقتی مامان اینو تعریف کرد و گفت که بهش گفته تو که همیشه می‌گفتی من از این پولا ندارم ...

خلاصه که بل‌بشویی بود یه مدت و سر هر مسئله کوچیکی بابا عین بچه‌ها بهونه می‌گرفت و مامان هم دادش درمی‌اومد که آخه تو چته؟ بهرحال ظاهراً بابا کوتاه اومده و واقعیت رو قبول کرده :) و مامان هم بشدت ذوق سفر داره.

از خدا می‌خوام تجربه خوبی برای هر دوشون باشه. یه تجربه هم برای من داشت این موضوع و اون این‌که همیشه بدونیم چی رو می‌خواهیم و چی رو نمی‌خواهیم و چرا ... شاید بی‌ربط به موضوع فیلم ویکی-کریستینا-بارسلونا هم نباشه


دنیای احساس!
شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1388

کامنت احسان عزیز منو یاد یکی از جلسات قدمم انداخت که در اون بازم این راهنمام منو شگفت‌زده کرد. آخه هربار که فکر می‌کنم خیلی کامل یه نقص رو دیده و پرداخته‌ام و راجع بهش نوشته‌ام، بازم یه نکته یا نکاتی رو بهش اشاره می‌کنه که بواقع باعث حیرتم می‌شه و گاهی هم بهش می‌گم که من نمی‌فهمم این همه تجربه و دانش رو کی تونستین جمع‌آوری کنین؟

یادم نیست کدوم نقص بود که به یه قسمتی رسیدم که تو ابراز احساساتم مشکل دارم و اینا ... یه لحظه مکث کرد و سوال کرد ببینم تا حالا به چندنفر رودررو گفتی دوستت دارم . فکری کردم و گفتم شاید یک یا دو نفر . گفت آیا واقعاً تعداد این افراد توی زندگی‌ات همین قدره. سری تکون دادم و گفتم معلومه که نه ... گفت حالا می‌دونی چرا نمی‌تونی به همه اونایی که دوستشون داری راحت حرف دلت رو بزنی؟ و علت اصلی این داستان چیه؟ یه سری چیزا گفتم و اونم سرشو به چپ و راست مایل می‌کرد و در نهایت گفت همه اینایی که می‌گی درست ولی ریشه اصلی باز توی همون کمال‌گرایی تویه ... جالبه که تو حتی در بیان احساست هم کمال‌گرا هستی یعنی فکر می‌کنی باید بطور کامل کسی رو دوست داشته‌باشی تا بهش بگی وگرنه برات بی‌معنیه . در نتیجه و بالطبع هیچ‌وقت اون زمان فرا نخواهدرسید چون نسبی بودن در همه چیز حاکمه بخصوص در این مورد. به عبارت دیگه من در ابراز احساساتم دنبال کمال و غایت احساس می‌گردم و نمی‌تونم قبول کنم که تو در عین حال می‌تونی از یکی خوشت بیاد و بهش بگی دوست دارم ولی منظورت کل و مجموعه اون آدم نباشه چون بهرحال هرکسی دارای خصوصیاتی هست که برای من نه تنها جالب نیست بلکه می‌تونه خوشایند هم نباشه پس ابراز اون احساس به معنای غایت و کمال اون نیست و این چیزی بود که کاملاً در مورد من صدق می‌کرد . وقتی نگاه کردم متوجه شدم مثلاً در مورد دوستانم که براحتی منو بغل می‌کنن و می‌گن دوست دارم هیچ وقت نتونستم در جواب بگم منم دوست دارم چون در همون لحظه با خودم فکر کردم خب من که مثلاً از فلان خصیصه این بابا خوشم نمی‌آد چرا باید بگم دوستش دارم !!

پر مسلمه که همین مسئله باعث شده احساس کنم یه چیزی کم دارم و بخصوص در روابطم خلأیی رو حس کنم که بنوعی در این مقوله جای می‌گیره . خوشحالم که راهنمام کمکم کرد تا ببینمش و متوجه شم همه آدمای اطرافم رو دوست دارم بعنوان یه مجموعه از مشخصات انسانی خوب و بد. خوب و بدی که هیچ‌کس امکان داوری‌اش رو نداره ...


آشپزباشی
یکشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1388

من کلی توی مهمونی گرفتن خبره شده‌ام از مهمونی‌های دو سه نفره شروع کردم تا باز همین آخر هفته که یه مهمونی مفصل دارم و این بار هیچ کمکی ندارم و قراره چندین نوع غذا هم درست کنم.

این یکی از اهداف امسالم بود که مهارت آشپزی‌ام رو دوباره بکار بیاندازم. آخه من درواقع از ۱۴ سالگی آشپزی رو شروع کردم و خیلی هم بهش علاقه‌مند بودم یادمه تابستون بود و پسرعموهام اومده بودن کمک تا باغچه‌ای که خریده بودیم رو دیوارکشی کنن و کلی کارای باغبونی دیگه . جمعاً ۱۰-۱۲ نفری می‌شدیم . از صبح همه می‌رفتن باغ تا عصر که خسته و کوفته می‌اومدن و مامان هم بیشتر اوقات می رفت کمکشون . اون روز من که حسابی دچار عذاب‌وجدان شده بودم و دلم برای مامان سوخته بود بهش گفتم غذای امروز با من و اونم کلافه تر از این بود که چونه بزنه و بدون این که بپرسه چی می خوای درست کنی و یا چطوری، قبول کرد. عصر که از مدرسه برگشتم دست بکار شدم و با دیده‌ها و شنیده‌ها یه لوبیاپلو درست کردمکه هنوز که هنوزه بعضی ها یادش می‌کنن .

خلاقیت توی آشپزی یکی از اون استعدادهاست که بنظرم اگرچه قابل کسبه ولی بیش از اون باید  دوستدارش باشی و حوصله و وقت کافی براش بذاری. یکی از خصیصه‌های جالب آشپزی اینه که حین انجام کار مثل هر هنر دیگه، همه هوش و حواس آدم در لحظه جمع می‌شه و هرچی این تمرکز بیشتر باشه، لذت آشپزی هم بیشتر می‌شه . نوع جوش خوردن مواد در آب و یا بوی هر ادویه‌ای که می‌ریزی و توی فضا پخش می‌شه ، طیف رنگ‌های مواد غذایی توی ظرف‌های خوشگل و ... همگی باز برام تداعی می‌شن و دوباره دارم از این مهارتم لذت می‌برم . امیدوارم شما هم از هنرتون استفاده بهینه کنین و دوستش داشته باشین .



جدایی من از من!
یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1388

دلم تنگه و روحم شاد !

خواهرم بعد از بیست‌روزی که اینجا بود رفت و من احساسات مختلفی رو امروز تجربه می‌کنم. دلتنگم چون فکر می‌کنم اگر تنها خواهرم ایران زندگی می‌کرد رابطه بهتری باهاش داشتم . این دوری و تغییرات اخیر من دست بدست هم داده تا حرف مشترکی بین ما زیاد نباشه . عشق من رنگ واقعی بخودش می‌گیره و چون آشنایی با این حس برام تازه‌ست، کمی دچار حس نارضایتی از خودم می‌شم. دیشب کمکش کردم تا چمدوناشو ببنده و بعد چون خودم از نظر فیزیکی خوب نبودم آخر شب خداحافظی کردم و برگشتم خونه. شاید آدم قبلی که هنوز در من وول می‌خوره دائم توی گوشم می‌گفت چرا تا نیمه شب پابه پاش بیدار نموندی؟ چطور حال خودت برات مهم‌تر شد؟ به این می‌گن خواهری؟ مگه همین یه خواهر رو بیشتر داری؟ این‌جوری عشق می‌دی ؟ من دیگه آدم گذشته نیستم و برای همینم هرچی به خود واقعی‌ام بیشتر نزدیک می‌شم، احساساتم عجیب‌تر و طیف اونا گسترده‌تره.

پوسته قبلی بشدت به روحم فشار می‌آورد و دیگه حاضر به تحملش نیستم . برای همین هم می‌دونم که شخصیت جدید شاید برای خیلی‌ها جالب نباشه و چون تفاوت این دو بسیار فاحش و مشخصه، این رو هم می‌دونم که حتی ممکنه تا مدتی ازم دوری کنن.آمادگی اونو دارم چون بهم یادآوری شده بود نه یکبار بلکه چندین بار ... پس هستم ، کمی خسته‌ام اما هستم و برای بودن بیشتر تلاش می‌کنم


مخمصه
چهارشنبه 26 فروردین ماه سال 1388

تو دوران دانشگاه یه بار استاد درس فرانسه‌مون که پیرمرد خوش‌مشربی بود یه سؤال اطلاعات عمومی مطرح کرد بدین قرار که :

فرض کنید توی بهمن (سیل برف) گیر می‌کنید و ظرف چند دقیقه متوجه می‌شید که اطرافتون پوشیده از برفه و شما چندین بار مثل یه گلوله وسط برف چرخیدین و درواقع در مرکز یه توده بزرگ از برف قرار دارین . اگر بخواین تلاش کنین و به سمت آسمون برف‌ها رو کنده تا راهی به خروج پیدا کنین، از کجا متوجه می‌شین که زمین کدوم وره و هوا کدوم ور؟ 

خب هرکس یه جوابی داد و جواب درست این بود که باید ادرار کنین و متوجه شین ادرار به کدوم سمت می‌ره (جاذبه زمین) و بعد شما جهت مخالف رو برای خروج جستجو کنین .

همون موقع به ذهنم رسید که چقدر ضایع است که من کاملاً معلق و درواقع سر و ته توی توده قرار گرفته باشم و ادرار توی صورتم بریزه .

بهترین وصف حال موجودم همینه، باید کاری کنم تا از وضعیت فعلی دربیام ولی نمی‌دونم چقدر دردناک خواهدبود؟


قدرت و بی‌قدرتی (۲)
شنبه 22 فروردین ماه سال 1388

اینم که می گم من در مقابل مامان ساکتم نه که فکر کنین من دختر خیلی آرومی هستم که دهنشو می بنده و سکوت اختیار می کنه، خیر ! در گذشته من در یه حرکت ضربتی چشم رو می بستم و دهن باز و ... بقیه شم شما نشنوین بهتره :) تنها کاری که توی این مدت اخیر سعی کردم انجام ندم همین بوده یعنی قسمت دوم حذف شده ، ولی چشمام هم چنان بروی مامان بسته مونده.

یه وقت دکتر پوست براش گرفته بودم تا با هم بریم. یه بیماری پوستی قدیمی که درواقع یه جور اگزماست و درمان مشخصی نداره و تنها قابل کنترله (مثل بیماری اعتیاده:))وقتی خانم دکتر که از دوستان هم هست می‌خواست مامان رو معاینه کنه، دستای مامان رو توی دستش گرفت و اول شروع کرد ازش احوالپرسی کردن و دستاش رو نوازش کردن . یه دفعه دیدم مامان زد زیر گریه و درحالی‌که خیلی احساساتی شده بود، به سؤالای خانم دکتر جواب می‌داد و خانم دکتر هم که کمی متعجب شده بود هی می‌گفت آخی !! توی اون لحظه، وصف حالم کمی سخته. هم خیلی متأثر شده بودم و هم خجالت زده و هم کمی عصبانی ... در طول مدت معاینه، ذهن من مدام باهام حرف زد و حرف زد و حرف زد. اونقدر به خودم ناسزا بار کردم و از خودم متنفر شدم که دیگه نمی‌تونستم توی چشمای مامان نگاه کنم . فکرشو بکنین این زن بحدی از نعمت محبت محروم مونده که با یه نوازش دست غریبه، دچار احساسات می‌شه و اشکش درمی‌آد. نمی‌تونم معادل مناسبی برای «تاچ» توی فارسی پیدا کنم چون چیزی فراتر از «لمس کردن» یا «لمس‌شدن» در فارسیه . کمبودی که خودم به شخصه ازش رنج برده‌ام و باعث شده تا دچار مشکل «عدم صمیمیت با دیگران» بشم .

نمی‌خوام حاشیه‌ام پررنگ شه تا از اصل مطلب دور بمونم اما چیزی که این اتفاق برام داشت این بود که من متوجه مسئولیت‌ام در مقابل مامان و قدرتی که توی این زمینه دارم نبودم وفقط با پذیرش بی‌قدرتی‌ام در مقابلش از همه سعی و تلاشی که می‌تونستم در جهت بهبود این رابطه بهره ببرم، غافل مونده بودم. مامان هم کمی بیش از من تو قسمت بروز احساسات و تاچ شدن توسط مادر، پدر، خواهر، برادر و یا حتی همسرش مشکل داره و برای همین اون سردی احساس که منجر به خیلی از فجایع می‌شه بخصوص در این سن به اشکال دیگه‌ای بروز کرده و حقیقت اینه که من تو حوزه خودم کوتاهی کردم. من از پدر و یا بقیه افراد خانواده که قادر به دیدن این عمق نیستن، هیچ توقعی ندارم ولی از خودم ، چرا . من می‌تونم از کل توانایی‌ام هم بعنوان یک زن هم بعنوان فرزند (اونم از نوع مؤنث)استفاده کنم و حداقل با یه آغوش گرفتن هرزگاه ، یه بوسه بی‌هوا ، یه قربون صدقه ملوسانه و یا گوش‌کردن به دردل‌های گاه‌گاهش رنج غربت احساس‌اش رو کمرنگ کنم .

در این مورد هم مثل بقیه مواضع قدرت‌ام، بی‌قدرتی‌هایی وجود داره مثل این‌که اگر من رفتارم رو عوض کنم قطعاً در ابتدا شاهد واکنشی درخور از طرف مامان نخواهم بود چون درست مثل همه موارد دیگه این هم نیاز به تمرین و سازگاری داره که خودبخود تو قسمت بی‌قدرتی‌هامه و من کنترلی بر اون ندارم ولی صرف از نتیجه من باید برای تغییر در این قسمت کاری کنم تا بتدریج بتونم با احساسات مختلفم آشنا و ازشون استفاده درست و بجا داشته باشم.

تو بهبودی هرجایی که متوجه این مرز باشم و بتونم در مقابل اونا تو موقعیت مناسبی قرار بگیرم، می‌تونم از تجربه‌های متعددی که سر راهم قرار می‌گیره لذت ببرم و تجربه کسب کنم اگرچه این مستلزم پذیرش و صبر فراوونه اما می‌دونم که درد تغییر لذت‌بخشه .

زندگی براساس الگوهای قدیمی امروز برای من کسل‌کننده و تا حد زیادی ناامیدکننده‌ست. هرکدوم از این تغییرات فقط برای دست یابی به احساس بهتره برای بهتر زندگی‌کردن، شادبودن و شادکردن دیگرانی که دوستشون داریم.

قدرت و بی قدرتی (1)
چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388

یه مبحث فوق‌العاده مهمی که تو فهم خیلی از مسائل توی برنامه بهم کمک کرده و می‌کنه بحث قدرت و بی‌قدرتیه. اونچه در دعای آرامش می‌خونیم : خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم (بی قدرتی ها) ، شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می‌توانم (قدرت هام) و دانشی که تفاوت این دو را بدانم دربرگیرنده مفاهیم زیادیه ولی بنظرم اصل اون در همون دو مقوله خلاصه می‌شه. من اگر یاد بگیرم موضعم رو در برابر موارد مختلفی که برام پیش می‌آد، مشخص کنم و بدونم آیا من در این داستان قدرتی دارم ؟ و یا بی‌قدرتم مطمئناً راحت‌تر با اون برخورد می‌کنم . این دو مورد می‌تونه حلال بسیاری از دردسرهای من باشه.

تو کشمکش‌های متفاوتی که در طول این مدت داشته‌ام، بفور به مسائلی برخوردم که چون تشخیصی از این دو مورد نداشته‌ام، گاه روزها و شب‌های سختی رو سپری کرده‌ام فقط بخاطر این‌که نمی‌تونستم بی‌قدرتی‌ام رو در برخی موارد قبول و مسئولیتم رو در دیگر مواضع بپذیرم.  راهنمای خوبم روی این موارد بسیار متمرکز عمل می‌کنه و درواقع خیلی زیاد بهم کمک کرده تا بتونم تشخیص تقریبی نسبت به اونا پیدا کنم. در یه جمع‌بندی اونچه که بنظرم رسیده اینه :

قدرت من نهفته در وجودمه. بخصوص در ذهنم. همه مواردی که به شخص من در عمل برمی‌گرده (و نه دیگران) نقاط قدرت و توانایی من محسوب می‌شن اگر با صداقت کامل بهشون بپردازم و ازشون استفاده درست کنم. و اون‌چه در حیطه توانایی من نیست نوع عکس‌العمل دیگران، رفتارشون، اتفاقات متعددی که من نقشی در اجراشون ندارم و در مجموع امکان تغییر دادن اطرافیانه.

اگرچه مرز این دو مثل مو باریکه و بسادگی می‌شه از یکی به دیگری وارد و خارج شد و یا اون دو رو با هم اشتباه گرفت . مثالم در این مورد شاید بتونه کمکی در تبیین موضوع باشه:

رابطه من با مادرم دچار فراز و نشیب‌های زیادی بوده که شاید در فرصتی دیگه بتونم بیشتر راجع بهش بگم ولی نتیجه یه رابطه کاملاً یکطرفه شده که مثلاً اگر دو یا سه روزی پیش هم باشیم جمع جملات رد و بدل شده بین ما نسبت یک به صد داره :( مامان حرف می‌زنه و من ساکتم. اگر بخوام از دیدگاه قدرت و بی‌قدرتی بهش نگاه کنم تعبیر غلط من تا بحال این بوده : من در مقابل رفتار مادرم بی‌قدرتم و درنتیجه می‌پذیرم که نمی‌تونم کاری براش بکنم پس سکوت اختیار می‌کنم . مرز «مو» گونه‌ای که ازش حرف زدم به همین جا برمی‌گرده . من اگر از همه توانایی و قدرتم در اصلاح رفتارم استفاده کرده بودم و در خودم تغییر ایجاد کرده بودم و کمکی به اصلاح این رابطه نشده بود، کاملاً از نتیجه بالا استقبال می‌کردم . منتها واقعیت اینه که رفتار من با مامان در طول دوران بهبودی دچار هیچ‌گونه تحولی نشده و من با فرض این‌که اینم از مواردیه که من کنترلی بر اون ندارم، سپرده بودمش به روتین همیشگی . یه اتفاق ساده باعث شد تلنگر خوبی بهم زده بشه و متوجه اون مرز باریک بشم ... (ادامه دارد)

چنین گذشت !
یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1388

بودن تو جمع خانواده دردسرهای خاص خودش رو برای من داره . یه روز اول بخوبی و خوشی سپری می‌شه و احساس می‌کنی داری کلی عشق می‌دی و عشق می‌گیری . روز دوم تازه متوجه می‌شی که داری کم می‌آری وقتی پدرت مستبدانه روی حرف و نظر خودش تأکید می‌کنه و نمی‌ذاره هیچ کس مخالفتی بکنه و تو سکوت اختیار می‌کنی، وقتی مادرت توی چند مورد مختلف نظرات جورواجور می‌ده و درواقع دخالت می‌کنه وقتی بچه برادرت ازش اشتباهی سر می‌زنه و می‌بینی که چطور داداشی‌ات از روی الگوی پدری کپی‌برداری کرده و با بچه همون رفتار رو داره که بابا با خودش داشته و باز تو باید خفه‌خون بگیری چون چون چون به تو ربطی نداره، تو نمی‌تونی آدما رو عوض کنی و تو هنوز یاد نگرفتی که آدم سابق نیستی که تو مورد اول پدرت رو بهر زوری که شده (حتی با مکر و فریب) با نظر خودت همساز کنی تو مورد دوم یه تشر سر مامانت بزنی و خلاص و تو مورد سوم داداشی‌ات رو بکشی کنار و بری بالای منبر براش که این رفتار تو ال و جینبله ... این می‌شه که روز سوم یه دفعه قاط می‌زنی و می ری توی غار تنهایی خودت و در رو بروی خودت و دنیا می‌بندی تا کمی به ذهن خسته‌ات استراحت بدی.

خواهرجان با دوتا فسقل نازنین‌اش از آن‌طرف آب اومده و سیزده بدر رو بهمراه بقیه اعضای خانواده مهمونم بودن . اینم شرح حالی بود که بر ما رفت :)

بی‌ربط ولی کاملاً مرتبط: نمی‌دونم چه احساسی باید داشته باشم، واقعاً نمی‌دونم. از طرفی هربار که یادش می‌افتم، ذوق زده می‌شم و از طرفی حقیقت عین یه دیوار بتون آرمه جلوم قد کشیده.


تجربه‌ای نو (۲)
سه شنبه 11 فروردین ماه سال 1388

روز جمعه یه ارتباط آن‌لاین با اونایی که اونور آب بودن برقرار کردیم و لحظه سال تحویل رو با هم شریک شدیم. دور این هفت سین هم شونصدتا عکس انداختیم تا یادگاری بمونه و یادمان باشه که برای دوتا قاشق سمنوی عمه‌لیلا دوهزارتومان ناقابل سُلفیدیم :) 

برگردم به تجربه ؛ من سال‌ها پیش پوکر بسته بازی کرده بودم و مثل بقیه بازی‌ها بود برام . حتی مثلاً ۲۱ رو بیشتر دوست داشتم تااینکه پسردایی همسرجان از راه رسید و پیشنهاد پوکر هلدم رو داد . غیر از دونفر دیگه، ماها که بلد نبودیم، گفتیم بشرط آموزش، موافقیم. چون پایه پوکر باز و بسته تقریباً یکیه، چیزی نگذشت که بعد از یه دست‌گرمی، با اصطلاحات مختلف آشنا شدیم و مشغول شدیم . اینجا بود که من متوجه ولع وحشتناکم در بازی شدم و بخصوص که یکی دو دست هم بلوف زدم و گرفت و پول‌ها رو جمع کردم و دیگه چنان غرقش شدم که شاهدان عینی باورشون نمی‌شد که من بار اولمه دارم بازی می‌کنم و به هم می‌گفتن سرِ کارتون گذاشته، این‌کاره‌ست . دیگه سرتون رو درد نیارم بساط هرشب ما همین شد که تقریباً ۷-۸ نفری دور هم می‌نشستیم و از ساعت ۱۲ تا ۵ الی ۶ صبح یه ضرب بازی می‌کردیم. صبح می‌خوابیدیم و من حداکثر ۱۰ بیدار می‌شدم چون دلم نمی‌اومد وقتم رو با خواب تلف کنم و باز شب که می‌شد اولین نفری که کنار میز گرد سالن پولاشو آماده می‌کرد، من بودم ... می‌دونین یه وقتایی می‌گم من بیمارم و بعد دوستان از سر لطف می‌گن نه دیگه تو سالم شدی و این حرفا، داستان اینجاست . واقعیت اینه که نه فقط این مسئله، درواقع هرچیزی که اون خلأ درونی منو پرکنه بشدت بیماری منو فعال می‌کنه حالا می‌تونه بجای مواد، قمار، غذا، فیلم و یا هرچیز دیگه‌ای باشه. نمی‌تونم مثل آدم حالشو ببرم و بی‌خیالش شم. حتی صبح هم که می‌رفتم توی رختخواب، توی سرم اصطلاحات بازی داشت رژه می‌رفت و هیجانم بحدی بالا بود که بیش از سه یا چهارساعت خواب نداشتم. دور میز بازی بنوعی انگار درحال مصرفم، و به همون حال هم شاهد تفاوت فاحشم با آدمای معمولی بودم، حرصم، هیجانم و آشفتگی که برام آورده بود. می‌دیدم که بقیه این بساط براشون یه بازی، یه تفریح و بعد هم فراموشی اونه ولی برای من فرق می‌کرد، نمی‌تونستم فراموشش کنم و باز می‌خواستمش درست مثل مواد ...

یکی از مواردی که توی برنامه بهمون توصیه می‌کنن ازش حذرکنیم همین قماره. حتماً شما هم شنیدین که یکی از بدترین اعتیادها، اعتیاد به قمار شناخته شده و بنوعی خانمان‌سوزترین اوناست و من می‌دیدم که چطور می تونم براحتی دچارش بشم و درجا خداروشکر کردم که لاس‌وگاس همین گوشه‌کنارا نیست :))   

پ‌ن: اگه گفتین صبح کی داشت لحافاشو پنبه می‌زد؟ :)


تجربه‌ای نو (۱)
یکشنبه 9 فروردین ماه سال 1388

سلام به همه دوستانی که یه هفته حالشو بردن و به اونایی که یه هفته دیگه هم حالشو می‌برن :) 

منم دومین روز کاری‌ام رو می‌گذرونم . دیروز حسابی سرم شلوغ بود و از اونجایی‌که ژاپن مشغول بکار هستن، منتظر و مترصد برگشت ما بودن تا تجارت رو از سر بگیرن امروز فرصتی شد تا اینجا گزارش مختصری از تعطیلات بدم و برگردم به کار .  

چهارشنبه شب نیت کنسرت رضاصادقی رو داشتیم که بعد از کنسرت ۲۴ اسفند عصار، آخرین موزیک زنده رو هم به بدن بزنیم و بعد بریم توی شلوغی که نشد که بشه. پنج‌شنبه صبح زود یعنی ساعت ۴.۳۰ صبح حرکت کردیم به سمت شمال که چشمتون روز بد نبینه، ترافیک ورودی چالوس از کرج خواب رو از سرمون پروند و یک ساعتی اونجا موندگار شدیم. داشتم فکر می‌کردم که این همه ملت سحرخیز بودن و ما خبر نداشتیم؟ ولی خوب که نگاه می‌کردی اکثراً جوونایی بودن که مشخصاً شب تا صبح ترکونده بودن و بعد هم خزیده بودن پشت رُل و یاعلی گویان راهی جاده شده بودن... چشمای قرمز و کله‌های جنبان و صدای موزیک خفن حکایت از شب‌بیداری مفرحی داشت.  

جاده صفا بود مثل همیشه و دلم غنج می‌زد از دیدن رنگ‌ سبز براق برگ‌های تازه روئیده که عین پولک‌ زیر نور خورشید می‌درخشید و چشم رو خیره می‌کرد. 

حول و حوش ظهر بود که رسیدیم به مقصد و شلوغی. خانواده همسرجان ماشالله بسیار پر سروصدا و پرهیجانند. برای من که تو فامیلی بسیار جدی بزرگ شده‌ام، تطبیق و سازش تو سال‌های اول کاری بس شاقّ بود ولی امسال به لطف کارکرد برنامه و پذیرش آدم‌ها به همون شکلی که هستن و جدی نگرفتن زندگی (اونقدری که بنظر می‌آد) و استفاده از لحظه، تونستم بخوبی با جمع سازگار بشم و تو قسمت‌هایی که کم می‌آوردم بزنم به چاک و کتاب جدیدم رو با ولع تمام بخونم.  

این روند ادامه داشت تا اینکه دومین شب بساط پوکرهُلدِم بپا شد و باعث شد کلی کشفیات جدید راجع به خودم داشته باشم که بد نیست شما هم درجریان باشین ...


مروری بر تراز سالیانه
چهارشنبه 28 اسفند ماه سال 1387

در تراز سالیانه نگاهی به اهداف سال گذشته انداختم و همین‌طور آرزوهام . خوشبختانه اهدافم رو تونسته بودم بخوبی دنبال کنم و در بیشتر موارد بهشون رسیده بودم هرچند که مهم نتیجه نیست بلکه تلاش در مسیر اهداف مدنظر ماست که من در همه موارد تلاشم رو کرده بودم . توی آرزوهام، دوتاشون به تحقق پیوسته بود که اصلاً فکرش رو نمی‌کردم و اگه به من بود می ذاشتم چندسال بعد (شانس آوردم که فرشته آرزوها نشدم ) 

و اما امسال چندین هدف بزرگ دارم که توی یکی از اونا بشدت ترس دارم . محض رفع حس کنجکاوی‌تون باید بگم بارداری نیست :) چون فعلاً قصد بچه‌دار شدن ندارم و فکر نمی‌کنم بتونم با این مسئولیت کنار بیام اگرچه نظر همسرجان برام هم بوده و هست ولی معتقدم که تا من آمادگی‌اش رو نداشته باشم نظر مساعد اون خیلی کمک‌ساز نخواهد بود درنتیجه اگرچه بصورت توافق اجباری هم که باشه فعلاً قانع شده که بچه دار نشیم تا آینده چه شود که هیچ کس خبر نداره.   

تو زمینه کاری یه پیشنهاد مدیریت دارم که قصدم اعلام قبولی در این زمینه است و امیدوارم بتونم از پس مسئولیت‌هاش بربیام .  

ورزش رو بطور جدی توی برنامه‌ام دارم و می‌خوام هر روز یه ساعتی رو بهش اختصاص بدم.  

روابطم با خانواده‌ام نیاز به ترمیم اساسی داره بخصوص با مادرم ... خیلی ضعف دارم توی این قسمت و باید سعی کنم این ارتباط رو صمیمی‌ترش کنم . 

تو قسمت مالی پیشرفتم خوب بوده و تونسته‌ام از خرج‌های اضافی کم کنم و پس‌انداز بیشتری داشته باشم که دوست دارم یه تیکه زمین در گوشه و کناری از ایران خریداری کنم برای خودم تا در آینده بتونم یه کلبه توش بسازم برای دوران بازنشستگی :)  

تو بهبودی یکی دو تا رهجو باید اضافه کنم تا کمک بیشتری باشن برام تو قدم‌هایی که در پیش دارم.  

یه تشکر ویژه دارم از همه خواننده‌های خوبم. سال گذشته خیلی ازتون چیز یاد گرفتم و خیلی وقتا از بودنتون انرژی گرفتم . می‌دونستم که هستین بنابراین منم سعی کردم باشم . از قضاوتتون نترسیدم چون هیچ وقت از صداقتم سوء‌استفاده نکردین ... از این‌که بهم اجازه دادین خودم باشم، از همگی‌تون ممنونم . باز هم سال نو رو بهتون تبریک می‌گم و امیدوارم تعطیلات به همگی‌تون خوش بگذره.


بهارخانم
شنبه 24 اسفند ماه سال 1387

بهار خانم با همه ابهتش از راه می‌رسه . تا همین سه سال پیش همیشه گویی قرار بود عید با خودش یه تحول آنچنانی برام بیاره و چون می‌اومد و می‌گذشت و هیچ اتفاقی هم نمی‌افتاد سرخورده از عید و همه مصیبت‌هاش دیگه از اومدن بهار خوشحال نبودم. سال ها بود که عید برام معنایی دیگه داشت . معنای کار زیاد خونه خودم و مامان اینا ، پذیرایی از مهمونایی که حوصله‌شون رو نداشتم ، معنای حسرت خوردن بحال همه اونایی که می‌تونستن مسافرت برن و من نمی‌تونستم ، معنای نداشتن یه رفیق شفیق درحالی‌که چندین نفر دور و برم بودن و این من بودم که بلد نبودم چطور باهاشون ارتباط درست داشته باشم و صدها معنای مطلق منفی دیگه . 

سه تا بهاره که من بو می‌کشم، می‌بینم و حظ می‌کنم و زندگی ...  

یکی از تازه واردها یه بار توی جلسه ازم پرسید اینی که می‌گن من تازه دارم رنگارو می‌بینم، بوها رو حس می‌کنم و ... جریانش چیه؟ مگه ما قبلاً کور و کر و ناتوان بودیم ؟ من که همین‌جوری اش هم خیلی شامه‌ام تیزه و رنگ ها رو تشخیص می‌دم دیگه باید منتظر چه تغییری باشم. در جوابش گفتم عزیزم منم مثل تو همه حس‌هام خوب کار می‌کردن هم حس بویایی‌ام و هم بینایی و لامسه‌ام ولی باور کنی یا نه من ۸ سال از یه محلی عبور می‌کردم برای رفتن به محل کارم و ۸ سال تمام منظره‌های سر راهم رو می‌دیدم ولی تازه بعد از اولین سال پاکی‌ام توی بهار متوجه شدم درختی سر راهم هست که خیلی خاصه یعنی از اون درختای خیابونی که توی بقیه جاهای تهران می بینی، نیست. این درخت یه نوع برگ خاص داره با گل‌هایی بسیار زیبا و بویی عجیب ... فکر می‌کنی این درخت تازه اونجا کاشته شده بود؟ نه... همه این  سال‌ها من هر روز اونو می‌دیدم ولی تازه اون سال متوجه خاص بودن اون شدم .. دیدن همون دیدنه فقط این بینایی یه عمق و حسی توش داره که قبلاً نبوده چون اهمیتی برام نداشته چون درخت ، درخت بوده دیگه و نه یه موجود زیبا و من درحالی‌که غرق در روزمره‌گی ها بودم همیشه از زیر برگ‌های عجیب و خیره‌کننده اون رد می‌شدم بدون این‌که نگاهی به بالای سرم بیاندازم. درست مثل آسمان ، سال‌های سال صبح که از خونه بیرون می‌زدم به تنها چیزی که توجه نداشتم، آسمان بود و حالا هر روز به عشق دیدن یه منظره خاص از ابری شکل گرفته و یا خورشید محوشده پشت غبار و یا ماه کم فروغی که روزها تلاش می‌کنه خودنمایی کنه، پا می‌ذارم تو کوچه ...  

من دیگه منتظر یه اتفاق بیرونی نیستم که با اومدنش حالم بخواد خوب بشه ... عید یه تاریخه مثل خیلی از اتفاقات نوشته‌شده توی تقویم ، هیچ روز خاصی نیست که بخواد برای من حادثه میمونی رو بهمراه داشته باشه جز این‌که من بخوام از درون شاد باشم و روزی برام توی تقویم معنادار بشه. درست مثل اون روز زمستونی که من خواستم دوباره متولد بشم، حرکتی کنم و زندگی‌ام رو معنایی دیگه ببخشم وگرنه اون روز مثل بقیه روزها توی تقویمم بود . 

اومدن بهار با همه زیبایی‌هاش رو بهتون تبریک می‌گم و امیدوارم بتونیم روزهای زیادی رو صرف نظر از این که عید باشه و یا هر رویداد نوشته دیگه، برای خودمون موندنی، یادگار و خوشایند کنیم. همیشه بهاری باشیم. 

پ‌ن: هفته اول عید شمال هستم و امیدوارم فرصت آپ کردن داشته باشم . هفته دوم در تهران بزرگ با ترافیک کم و هوای تمیز در خدمت خانواده و دوستان :)


گمشده در ناپیدا
سه شنبه 20 اسفند ماه سال 1387

چیزی که همیشه توی بچه‌ها جذبم می‌کنه اینه که به هیچی دل‌نمی‌بندن ... دیدین مثلاً یه بچه پاشو داره می‌کوبه روی زمین تا به چیزی که دلش می خواد دسترسی پیدا کنه در همون حال که مامانش داره می‌کشونتش ، یه گربه‌ای سگی و یا حتی یه بچه دیگه داره عبور می‌کنه و بچه‌هه تو همون حال حواسش می‌ره دنبال اون عابر جدید و چشمش دنبال اون راه پیدا می‌کنه و یادش می ره که دوثانیه پیش داشت برای چی خودشو می‌کشت و همین‌طور بگیر و برو ...  

دوست دارم مثل بچه‌هه شم وقتی حواسم پی یه چیزی می‌ره، بتونم زود ازش دل بکَنَم و دل‌مشغول چیز جدیدی بشم ولی گاه گیر می‌کنم . دلم چیزی رو می‌خواد که نمی تونم بدست بیارم و بعد نمی‌گذرم و نمی‌گذره و نمی‌گذرم و ...


محتوم به شکست
دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387

مبارزه این بارم هم به چهار روز کشید . چهار روز با خشم فراوان ... من نمی‌دونم این عصبانیت دیگه چی بود که دست از سرم برنداشت . یه ضرب در حال پاچه گرفتن بودم و بیچاره اونایی که همش سر راهم سبز می‌شدن . دیگه از حالت تهوع هرازگاه تا سوءهاضمه و درد دست و پا چیزی نگم بهتره.

دیروز دم پارک نزدیک خونه‌مون پیاده شدم و رفتم توی پارک تا هم قدمی بزنم و هم بادی به کله‌ام بخوره بلکه بتونم از پس وسوسه لعنتی بریبام. وای چه هوایی بود. دم غروب بود و من بدجوری دچار افسردگی شده بودم. همین‌طور که تو حاشیه پارک قدم می‌زدم دیدم یه خانمی داره از روبروم می‌آد و هدفون توی گوششه و یه دفعه دست کرد از توی جیبش یه پاکت سیگار درآورد و ... باورتون بشه یا نه نمی‌دونم چطوری روم شد و چی از خانمه خواستم و چطوری خواستم فقط یه دقیقه بعدش سیگار گوشه لبم بود و اونم با لبخند داشت برام روشنش می‌کرد ...  

یه گوشه نشستم و با افسردگی کامل تا تهش رو کشیدم ... تا یه ساعت همون جا نشستم . به چند نفری زنگ زدم تا بلکه بتونم با حرف‌زدن کمی به خودم دلداری بدم ولی از شانس من هیچ‌کس جواب تلفنم رو نداد ، حداقل پنج نفر رو امتحان کردم . انگار باید خوب مزه شکست رو مزه‌مزه می‌کردم. من از اول هم خواستم بهترین سعی‌ام رو بکنم ولی چیزی که آزارم می‌ده اینه که اگه واقعاً بهترین سعی من در چهار روز خلاصه می‌شه خیلی برای خودم متاسفم.  

وقتی اومدم خونه به خودم گفتم کورخوندی! نمی‌ذارم دوباره از اول شروع کنی و همه زحمتامو هدر بدی حالا به درک نمی‌تونی کامل ترک کنی، نکن ولی این که باز هروقت دلت خواست یکی روشن کنی رو عمراً اگه بذارم و تا الان دیگه نکشیدم ... بنا رو گذاشتم بر ترک و می‌خوام به یکی دو تا در روز ختم‌اش کنم. نمی‌خوام از پیش براش سرنوشتی معلوم کنم ولی مضحک این‌جاست که این احمقانه‌ترین پروسه ترک ممکن بود برام ... حالمو بهم زد و دیگه حالاحالاها ازش حرفی نمی‌زنم ... حال شما هم بهم خورد ..نه؟


در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری: