باورتون بشه که بعد از دو ساعت پیادهروی توی اون محوطه بزرگ، دریغ از یه دانشجوی غیرپاستوریزه که من ببینم . حالا جالبه که بیش از ظرفیت دانشگاه، اونروز اونجا پر از داوطلب هم بود ولی چرا آخه یکی سیگار نمیکشه ؟؟
دیدم نخیر از اینا بخاری بلند نمیشه و باید خودم دست بکار بشم. تصورش مشگل نیست دیدن خانمی سانتیمانتال که بین شمشادهای بلوار یکی از خیابونهای فرعی محوطه ولو شده و به درخت تکیه داده و یه دستش سیگار و یه دستش هم یه قوطی «هایپ» که جرعه جرعه میره بالا و یه پک عمیق هم به سیگارش میزنه و این مجموعه میتونه چه تصویر اسفباری برای مسئولین دانشگاه باشه :) همونجوری که توی چمنها نشسته بودم کولهام رو طوری گذاشته بودم جلوی پاهام که دستم پشتش پنهون باشه و اگه احیاناً از این گشتهای موتوری حراست که اون دور و بر میپلکیدن، سر رسید، بتونم سیگارم رو غلاف کنم. یه دفعه دیدم یه جفت پا جلوم وایساده و همونجوری که دستم پایین بود سیگارم رو فرو کردم توی چمن و دودش رو هم قورت دادم ... کارگر چمنزن جلوی روم وایساده بود و هاج و واج داشت نگام میکرد. بیمروت انگار تا حالا زن سیگاری ندیده بود اول خواستم به روی خودم نیارم بعد دیدم انکار احمقانهای میشه درنتیجه لبخند مسخرهای زدم و گفتم کاری داشتین؟ با سرش اشاره کرد به ته سیگار فرورفته توی چمن و گفت اونو بدین به من تا براتون بندازم توی سطل ... خدایی اش خجالت کشیدم و گفتم نه نه خودم میاندازم گذاشته بودم سر راه ... 
جلسه امتحان پر بود از چغلههای لیسانسه که معلوم بود همین ترم گذشته فارغالتحصیل شدن و با صدای بلند با هم چاقسلامتی میکردن و منم اون وسط عین دیوونهها به همشون لبخند میزدم و اونا هم نگام میکردن. سؤالا که پخش شد، تو همون چندتای اول متوجه شدم سادهتر از اون چیزیه که فکرش رو میکردم منتها بازم براساس همون تفکر احمقانه بازنده بودن یه دفعه به خودم اومدم و دیدم یه چیزی داره مثل خوره ذهنم رو میجَوه. برداشتم اینه که در بین شما کمتر کسی باشه که بفهمه این دیوونگیها از کجا نشأت میگیره :) آخه کی باور میکنه خودت تصمیم بگیری خودت اقدام کنی خودت دردسرش رو بکشی و وقتی با سؤالای آسون مواجه میشی دقیقاً همون وسطها که داری جوابها رو تند و تند با مداد سیاه میکنی، یه دفعه به خودت بگی خره!!! اینجوری جواب بدی، قبول میشی هاااااا... احمق !!! تازه دردسرهات شروع میشه اومدن و رفتن و مرخصی و انتقالی و ... عجیبه ولی بیش از هزاربار این جملات توی ذهنم تکرار شد و عین پتک توی مغزم بود. سؤالات اختصاصی برام سختتر بود چون بهرحال گذشت سالها تأثیر در فراموشی مطالب داشته و منم که وقتی برای خوندن نذاشته بودم و نمیتونستم هم الابختکی جواب بدم .
خلاصه که گذشت و وقتی از جلسه بیرون اومدم از زور خستگی گردن و کتف همون وسط سیگارم رو آتیش زدم و شروع کردم به پیاده روی تا در خروجی دانشگاه ... در حالی که هجوم افکار باعث شد تا این بار نگران نگاههای کنجکاو اطرافم نباشم.





واسه همینم هرچی به موعد امتحان نزدیک میشدم، بیشتر ناامیدی سراغم میاومد و با خودم میگفتم بعد از ۱۲ سالی که از لیسانسم میگذره، حتماً قادر به پاسخگویی سؤالات نخواهم بود و اینکه حالا قراره چی بشه مگه و عین گذشتهها از سر «ترس از قبول مسئولیت» به همینی که هستی بسنده کن و ... 
(حالا یه چیزی تو همین مایهها)
و .. بقیه ماجرا که من ازش بیخبر بودم و تا مدتها بین خودشون میخندیدن راجع بهش ...
و تا مملی اومده بود حرفی بزنه گفته بود حالاااااا دارم برات :) و فرداش که مملی گریون و اشک ریزون اومد سراغ من که همه زنا اینقدر حساسن؟ و راه چاره جست، پوزخندی تحویلش دادم و گفتم عزیزم، الان یه کم دیره و لطفاً منو داخل مسائل خصوصی خودتون نکن !!! ناچار دست از پا درازتر برگشت پیش خانمش (البته شواهد خبر از سلامت مملی میده و به خیر و خوشی تموم شدن ماجرا:-) .
منم که مات و مبهوت با این نتیجهگیری عجولانهاش مونده بودم از کجا شروع کنم... اول یه کم عصبانی شدم ازش که خوبه حالا من ننشسته بودم خودم رو باد بزنم و بعد کمی صبر کردم و روبروش نشستم و درحالیکه اشکاش رو از گونههاش پاک میکردم گفتم حق با تویه ولی نه همه چیزایی که گفتی. اول اینکه این برنامهریزی من نبود و خودت شاهد بودی که پیش اومد پس تااینجا تأخیرمون برای رفتن خارج از اراده من بود ولی در ادامه این من بودم که به کارکردن ادامه دادم و تو رو نادیده گرفتم و بابتش واقعاً معذرت میخوام و چندین بار این جمله رو تکرار کردم تا بالاخره ازم پذیرفت. بعد که آرومتر شد گفتم ولی برای قسمت آخر حرفات باید بگم خیلی بیانصافی که همه چی رو با یه اشتباه من زیر سؤال میبری و بعد از دلیل عصبانیتم براش گفتم و در ادامه هم خیلی رک و پوستکنده بهش گفتم ببین عزیزم وقتی تو برای مدت یک ماه و نه چند روز و یکی و دو هفته پیش من میمونی پس دیگه مهمون حساب نمیشی کمااینکه من هم تو رو غریبه حساب نمیکنم و باهات راحتم. حالا اگه این وسط من یه روز قبل از تعطیلاتم وقت دارم و دلم خواست پردهام رو بشورم، همون موقع می تونستی اعتراضت رو اعلام کنی و عوض کمک کردن به من (که نشونه تأیید کار منه) پیشنهاد بدی میشه بریم بیرون و بعداً بیاییم این کار رو انجام بدیم؟ حداقلش این بود که چند ساعت قبل این موضوع مطرح میشد و اینجوری روی دلت قلنبه نمیشد... اونم قبول کرد که زود قضاوت کرده و دلیلی برای این همه رنجش نبوده و بعد خوشحال و خندون آماده شدیم و رفتیم تجریش :)
و دیدن عکسالعمل میکه که با دهانی باز منو نگاه میکرد و ناباورانه منتظر بود حرفمو پس بگیرم و شروع به نظردادنهای جالب کنم. و حتی وقتی راجع به دوستای خودش از من نظر میخواست، نمیتونستم مثل سابق پرونده یارو رو طوری بزنم زیر بغل میکه که انگار رفیق شونصدسالمه و خیلی ساده میگفتم من نمیدونم . وقتی پیگیر میشد و حتماً میخواست ایده و نظر منو بدونه ازش میخواستم بیشتر توضیح بده و بعد سعی میکردم کاملاً بیطرف نظرمو بگم... خب همه اینا برای اون جالب بود و تا وقتی خودش بهش اشاره نکرده بود، من متوجهاش نبودم .
و اونقدر این کارو تکرار کردم که یه روز میکه بهم گفت ببینم جیجی یعنی همون *پراستیتیوت* (جیجی خارجی :)) یعنی متوجه شده بود که من در برخورد با خانمایی که ظاهرشون کمی غلط اندازه از این لفظ استفاده میکنم و چون یکی از جذابیتهای این فرهنگ هم براش همین بود که آخه چطوری مملکت اسلامی میتونه در خودش شغلی مثل پراستیتیوشن رو جا بده، گیر سه پیچه داد که میشه از این به بعد به منم نشونشون بدی؟
دیگه راه میرفتیم توی خیابون و تا یه ابرو تَتو کرده میدید (که اون سالها البته خیلی کم بود) و یا کفش قرمزی، لپ قرمزی ... سریع طرف رو به من نشون میداد و میگفت پراستیتیوت!!! اُکی؟؟؟ و من که دور و برم رو میپاییدم مبادا کسی متوجه این لغت پربار بشه و آروم میگفتم نه، نه این نیست و گوشه مانتوش رو میکشیدم تا دور بشیم و یا در مواردی نادر میگفتم آره و اونوقت قیافه دیدنی میکه با چشمای از حدقه بیرون زده که اگه جا داشت دنبال یارو راه میافتاد و سرتاپاش رو رصد میکرد ...