آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سال سقوط ...
چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388

سال ۵۷ برای من سال بسیار پرترس و درواقع نقطه عطفی در زندگی‌ام بود. البته انقلاب شکوهمند اسلامی در اون نقش داشت ولی منظور من مستقیم به این رویداد برنمی‌گرده. سال ۵۷ سالی بود که تصور ذهنی من از پدرم از بالای قله قدرت به دره ترس سقوط کرد و من برای اولین بار ‌دیدم که بابای من ابرمردی که توی ذهن من بود، نیست .

یکی از اقوام مادرم از این مداح‌ها بود که دوزار کف دستشون می‌ذاشتن و شب جمعه‌ها و یا بعضی روزای خاص روضه می‌خوندند. یه صندلی تاشوی سیّار همراهش بود و اونو توی حیاط خونه‌ها می‌ذاشت و همون‌جا روضه‌اش رو می‌خوند و می‌رفت پی کارش. تو خرتوخری انقلاب یه دفعه نمی‌دونیم چی شد که این آدم لباس آخوندا رو تنش کرد و توی مسجد محله‌شون یه شبه به ریاستی رسید و یه کلت تحویل گرفت و یه سری از بچه‌ جوگیرای اون موقع هم دنبالش راه افتادن تا ساواکی‌ها و عوامل شاه رو شناسایی کنن و بسپرند بدست اون آقا خال‌خالیه :) که اون موقع اینا رو تو محل‌های سربسته با تیر مشقی اعدام الکی می‌کرد و ازشون اعتراف می‌گرفت و ... (بماند) .

توی ایام شلوغی عصر یه روز تعطیل صدای در خونه بلند شد و بعد دیدم چندنفر مثل گاو سرشون رو انداختن پایین و امدن تا دم راهروی پذیرایی که پدرم آشفته رفت جلو و با یکی‌شون احوالپرسی کرد. از توی اتاق دم دری دیدم که همون فامیل مامانه. یه برگه دستش بود که وقتی به بابا نشون می‌داد ، کلتش رو عین خط‌کش روی کاغذ نگه داشته بود و از بابا آدرس بعضی‌ها رو می‌پرسید. اونقدر ترسیده بودم که جرات تکون‌خوردن نداشتم و می‌دیدم که بابا هم ترسیده. کودکانه‌ست ولی من فقط ۷ سال داشتم و اگه امروز از خودم بپرسم چرا فکر کردم بابا ترسیده؟ نمی‌تونم جواب خودم رو بدم ولی اون‌چه در ذهن من برای ابد باقی موند این بود که برادرم که اون سال‌ها جزو پیش‌آهنگ‌ها بود و بعدش مسجد محل بهشون یه ژسه داده بود و همیشه اونو گوشه اتاق خوابش قایم می‌کرد، اومد دم در رو به آقای «خ» فامیل مامان گفت غلافش کن (با اشاره به کُلت) گنده‌ترش توی این خونه هست (اشاره به همون ژسه) این کاغذبازی‌ها رو هم جمع کن و سریع بزن بچاک. این بارم اگه با بابام کار داشتی با من صحبت کن ...یادش بخیر عین این فیلما از ذوق و شوق این‌که یکی جلوی مردک دراومده داشتم بالا و پایین می‌پریدم. البته پدر نه ساواکی بود و نه اهل داستانی بلکه فقط و فقط پلیس وظیفه‌شناسی بود که درطول خدمتش هیچ موردی توی پرونده‌اش نداشت و بابت این مسئله بعدتر پاداش هم گرفت . ولی خب من که اینا رو نمی‌دونستم.

خلاصه دردسرتون ندم داستانش مفصله ولی تقریباً یک سال بعد توی بقالی محل‌مون می‌خواستم لی‌لی‌پوت (کیک‌های شکلاتی خیلی خوشمزه) بخرم که شنیدم ممدآقا بقال که من کوچولو رو زیر پیشخون نمی‌دید داره به یکی می‌گه دیدی عکس آقای «خ» فامیل آقای ... (اسم پدرم رو آورد) رو توی روزنامه انداختند و زیرش نوشتند مفسد فی‌الارض؟ منم از ذوق روزنامه رو از روی پیشخون بقالی قاپ زدم و عین باد دویدم سمت خونه و داد می‌زدم بابا بابا آقای «خ» مفسل ارضه :)) و پدرم روزنامه رو از من گرفت و بعد از خوندن خبر دستی بسرم کشید ... چقدر خوشحال بودم که اونی که بابای منو ترسوند حالا دست پلیس افتاده (فقط همینو فهمیده بودم)

سال‌ها بعد اون آقا نه تنها از مجازات  قصر دررفت بلکه باز به پست و مقامی رسید و وضعش توپ شد و اگرچه ما دیگه هیچ‌وقت ندیدیمش ولی برای همه عمر ازش متنفر شدم .


تبلیغ نوشت : درضمن اونایی که مثل من از صدای علی لهراسبی خوششون می‌آد کنسرتش رو فراموش نکنن ... از اینجا می‌تونین اطلاعات بگیرین.


انتخاب صحیح
دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388

کار درست انجام دادن راحت نیست ... اکثراوقات وقتی سر دوراهی انتخاب قرار می‌گیرم اینو می‌فهمم و می‌بینم که اگه بخوام کار درست رو انجام بدم باید گزینه سخت‌تر رو انتخاب کنم... اگه بخوام چشامو ببندم و گزینه راحت رو انتخاب کنم اگرچه اون لحظه و شاید تا مقطع مشخصی احساس راحتی داشته باشم ولی حتماً در آینده نزدیک به مشکل برمی‌خورم و باز سر دوراهی انتخاب ... اگر باز هم این کار رو تکرار کنم، این سیکل ادامه داره و متاسفانه هربار گزینه سخت، سخت‌تر و گزینه راحت بسیار پیش‌پاافتاده و بدیهی بنظر می‌آد که خب بالطبع منو ترغیب به انتخابش می‌کنه . خیلی وقتا برای انتخاب گزینه راحت، هزار و یک توجیه من‌درآوردی دارم که همه رو متقاعد می‌کنه الاّ وجدان بیدار و آگاه رو .

اکثر مواقع آدما برای انتخاب راه درست نه تنها آماده نیستند بلکه موارد زیادی برای دور زدن خودشون و بقیه دم دست حاضر دارند . ترس از نتیجه‌ای عدم دلخواه باعث می‌شه قدرت ریسک کردن رو از دست بدم و دلم مسیر آشنا رو می‌خواد . دقت کردین که چقدر مسیرهای آشنا، رفتارهای آشنا، آدمای آشنا و ... برای ما بهتر و خوشایندتره؟ بنظر من دلیل‌اش همینه درحالیکه اگه فقط یه بار راه سخت رو انتخاب کنی و حاضر بشی دردش رو بکشی متوجه می‌شی که در دوراهی‌های بعدی چقدر راحت‌تر گزینه درست رو انتخاب می‌کنی و در عین حال اگر در کوران حوادث قرار بگیری چقدر راحت‌تر با مسائل کنار می‌آی و این همون رشدی‌ست که روح ما طالب اونه .

نکته : منظور از راه درست همونیه که اصولاً با انتخاب اون نیاز به تغییر مسیر داری .

بعدنوشت : سه هفته از بی‌سیگاری گذشت.  صمیمانه از همراهی همیشگی‌تون سپاسگزارم ... من خوبم :)


گفتگوی ساده !!
یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388

تو تاکسی دیروز عصر :‌

یه پسر بچه با یه آقای جوون جلو نشسته‌ان . بنظر می‌آد آقاهه عمو یا دایی بچه باشه. بچه ۴ تا ۵ سال داره . 

بچه: می‌دونستی من چطوری بدنیا اومدم؟

آقاهه: نه

بچه‌ : برات تعریف کنم چطوری از شکم مامانم اومدم بیرون؟

آقاهه (در حالی که کمی جابجا می‌شه و روش رو می‌کنه طرف پنجره) : نه عزیزم

بچه :‌چراااااااااا ؟

آقاهه: آخه زشته

بچه : نه ...کی گفته؟ مامانم خودش برام گفته

آقاهه (که دیگه واقعاً بی‌شعوره و فکر می‌کنه بچه‌هه می‌خواد فیلم پورنو تعریف کنه) : ولش کن .

بعد از چند لحظه

آقاهه : وقتی بدنیا اومدی تپلی بودی؟

بچه : نمی‌دونم ... ولی می‌خوای برات بگم چطوری از شکم مامانم اومدم بیرون؟

آقاهه: نهههههه ...زشته

بچه (بهش برخورده حسابی ) : چراااااااااا؟ زشت نیست .

آقاهه: حالاااااا ... مهدکودک خوش می‌گذره ؟

بچه : آره خیلی خوبه

آقاهه: چیا بهتون یاد می‌دن؟

بچه : شعررر ... باااااااازی .... خمیر بازززززی (مکث طولانی) می‌خوای بهت یاد بدم چطوری از شکم مامانم اومدم بیرون؟

آقاهه کر می‌شود ...

بچه : آره؟

بچه : آره؟

و بالاخره آقای راننده که از دست آقاهه کلافه شده به بچه می‌گه بگو عموجون

بچه (کمی گیج و بعد از کمی مکث رو به آقای راننده ) : شکم مامانمو بریدن، من اومدم بیرون


پ‌ن: امروز ۱۴ روزه شدم :)


تغییر مسیر
یکشنبه 27 دی ماه سال 1388

امروز داشتم تو فیس‌بوک دوستای دوستامو نگاه می‌کردم، برخوردم به یکی از دخترخاله‌های دوست صمیمی‌ام که سال‌ها پیش با هم کلی خاطره داشتیم. اون موقع بسیار خوش‌اندام و خوش‌قیافه، با خانواده‌ای بسیار متمول و درعین حال تحصیلکرده بود. درواقع همه‌چی تموم بود. من همیشه فکر می‌کردم آینده خیلی خوبی در انتظارشه چون هم شاگرد ممتاز بود و هم دوستان بسیار موفقی داشت. چندسال پیش بعد از این‌که دوست خودم از ایران رفت و ما دیگه همدیگه رو ندیدم، شنیدم که ازدواج کرده و رفته امریکا . خوشحال شدم براش ولی از اون‌جایی که خیلی از من کوچیک‌تر بود، با خودم فکر کردم حیف چرا درسش رو ادامه نداد . جالبه که اون‌چه من ازش بیاد دارم این بود که بشدت با ازدواج تو دهه ۲۰ مشکل داشت و می‌گفت آدم باید وقتی ازدواج کنه که دوره مجردی‌اش کامل شده باشه که به تعبیر اون این دوره در دهه ۲۰ تکمیل بود . دردسرتون ندم چشمام چهارتا شد وقتی دیدم ظرف ۷ سال چهار تا بچه آورده و قد و نیم‌قد کنار دستش نشسته‌ان. من واقعاً اجازه قضاوت ندارم ولی اون‌چه برام خیلی سوال برانگیز شد این بود که چی به سر ماها می‌آد که نقطه‌نظرات و یا آرمان‌ها و ایده‌آل‌هامون این‌طوری بهم می‌ریزه و زیر و رو می‌شه . هیچ کس قادر نیست بگه کدومش خوبه و یا این تغییر در جهت مثبته و یا منفی فقط این تغییر مسیر چندین و چند درجه برام جالب بود .. با هیچ کدوم از فاکتورهایی که ازش بیاد دارم نمی‌خوند.

پ‌ن : من خوبم، اگرچه گاه بسیار بسیار عصبی‌ام و وسوسه خفه‌ام می‌کنه و می‌گم بی‌خیال شم ولی باور کنین که یه دلیل عمده‌اش شماها هستین ... ممنون برای همراهی‌تون و دلم نمی‌خواد ناامیدتون کنم :)


بشمار
سه شنبه 22 دی ماه سال 1388

روزی که می‌خواستم مواد رو کنار بذارم یادمه با خودم گفتم یه مدت پاک می‌شم و بچه‌دار و بعد دوباره شروع می‌کنم . عاشق مواد بودم و هنوزم بعنوان یه بیمارمعتاد مواد رو دوست دارم فقط فرقش در اینه که فهمیده‌ام هیچ‌وقت نمی‌تونم ازش درست استفاده کنم پس یه خط قرمز دورش کشیدم، تا زنده‌ام .

امروز در برابر ترک سیگار قرار گرفته‌ام و سومین روز رو دارم پشت سر می‌ذارم . با همه وسوسه‌هایی که وجود داره عملکردم مشابه قبله . با خودم گفتم تو شش ماه نکش، اگه خواستی دوباره بکش :) نمی‌دونم توی این شش ماه چی پیش می‌آد ولی خوب می‌دونم برای فکر بیمار من این بهترین حربه‌ست تا نخواد به خودش وعده مصرف کنترل‌شده بده . توی تعطیلات ژانویه به پیشنهاد راهنمام دیگه توی خونه سیگار نکشیدیم . هردومون رفتیم توی تراس و همین مسئله باعث شد تعداد سیگارهام روزبروز کمتر شه . اولش به خودم گفتم همین‌طوری ادامه می‌دم تا یه فرصت مناسب پیش بیاد ولی یکی از دوستام که چند ماهی می‌شه ترک کرده، بهم گفت چرا برای خودت بهونه می‌تراشی؟ داری دهن خودت رو صاف می‌کنی که چی بشه ؟ شروع کن از همین فردا ... ول کن فرصت خوب رو ...بهرحال تو سه چهار روزی خماری و دردسر داری پس یالله . راستش راهکار راهنمام باعث شده بود کلی خسته بشم از این تغییر مکان برای کشیدن سیگار (درواقع قصد اونم همین بود) برای همینم گفتم استارت می‌زنم بدون این‌که به کسی بگم تا اگر نتونستم، سرزنش نشم . این شد که شنبه شب آخرین سیگار رو در حالی کشیدم که توی ایوون خونه باهاش راز و نیاز کردم :) بهش گفتم عزیزم! دوستت دارم و کلی باهات حال‌ کردم . اجازه بده برای مدت نامعلومی باهم خداحافظی کنیم، عاشقانه دوستت دارم و پک آخر رو هم زدم و لهش کردم توی زیرسیگاری

دیروز کلی کلافه بودم . خوبی اون تراس رفتن‌ها این بود که وقتی برمی‌گردم خونه، هیچ بوی سیگاری توی خونه نیست ولی تا دلت بخواد وسوسه‌ هست. می‌خواستم لازانیا درست کنم . به همسرجان گفتم دور و بر من نپلک که بدفرم خط خطی‌ام . دمش گرم اونم رعایت می‌کنه و هم‌چنان می‌ره توی تراس (امیدوارم این عادت باعث کلافه شدن اونم بشه) خلاصه تا شب کلی با وسوسه جنگیدم و به خودم گفتم فقط یه ساعت دیگه ... درست عین روزای اول ترک موادم که ثانیه ها رو بهم می‌چسبوندم ...

می‌مونه عادت لعنتی که هی دستم می ره یه چیزی از روی میز بردارم که بجاش کلی هله‌هوله کم کالری گذاشته‌ام جلوم تا از خجالت دست و دهنم دربیام خلاصه که بشمار ، ۱ و ۲و ۳ و ...


خوش گذشت
شنبه 19 دی ماه سال 1388

جونم براتون بگه که تعطیلات خوبی بود به لطف پیشنهادات باشرمانه (و البته بی‌شرمانه) دوستان هم فیلم دیدم هم کتاب خوندم هم کارای خونه رو انجام دادم هم آرایشگاه رفتم و هم یه سفر دو روزه با همسرجان به کیش .

سفر کیش فوق‌العاده بود چون این بار موفق شدم باغ پرندگان رو ببینم که خیلی آرزوش رو داشتم. یه فضای خیره‌کننده از پرندگان زیبا که چندتایی از عکساشون رو می‌ذارم اینجا و اینجا و اینجا تا ببینید و لذت ببرید. من عاشق این یکی شدم که البته اسمشم نمی‌دونم مثل این که یه جور درناست. ولی از حق نگذریم فلامینگو هم بسیار ظریف و دوست‌داشتنی و با تعادلی فوق‌العاده‌ست. روی اون پاهای لاغرش یه لنگ پا واسه خودش ساعت‌ها حال می‌کنه :)

هتل داریوش فضای فوق‌العاده‌ای داره ولی اتاق‌های بی‌خود و کوچیکی که اگر بخاطر محوطه‌ بسیار بزرگ و زیباش نباشه آدم پشیمون می‌شه از انتخابش. غذاهاش هم خوب بود بخصوص صبحونه‌اش که تقریباً تنها هتلی بود که با همه سلیقه‌ها صبحونه داره . مثلاً پارمیس قهوه نداشت، فکر کن ! بیچاره بعضی‌ها مثل من که فقط با قهوه چشمامون باز می‌شه توی هتل ۵ ستاره قهوه نداریم. ولی درعوض داریوش همه جور سلیقه اروپایی، امریکایی یا آسیایی رو در بوفه‌اش رعایت کرده که یکی از امتیازاش محسوب می‌شه.

دیگه این‌که توی این سفر به معنای واقعی به عجزم در برابر سیگار واقف شدم و با خودم عهد کردم تا بزودی یه فکر اساسی براش بکنم. مثلاً در مدت ۵ ساعتی که ناچار بودیم با جمعیت زیادی از مردم برای تور و مجموعه بازدید از باغ پرندگان، آکواریم، نمایش کلاسیک و دلفین‌ها باشیم، بعد از هر برنامه یه وقفه کوتاه داشتیم که من و همسرجان عین این از قحطی برگشته‌ها دنبال یه جایی می‌گشتیم تا بتونیم به بدن نیکوتین برسونیم و این در حالی بود که باقی ملت سرخوش یا بستنی لیس می‌زدن یا با فراغ‌بال برای خودشون ولو بودن و این واقعاً بد بود چون احساس کردم چقدر وابسته چیزی هستم که بهم اجازه نمی‌ده از لحظاتم بهتر استفاده کنم. مادامی که متوجه این اسارت نبودم مسلماً باهاش حال می‌کردم ولی مدتیه می‌بینم که بدجوری دست و پام رو می‌بنده . بخصوص که از گروه ۸ نفره دوستان بهبودی‌ام همه بجز من ترک کردن :( که خب اینم بدجوری حالم رو می‌گیره و احساس سرزنش و خودکم‌بینی سراغم می‌آد. خلاصه که همین‌جا از خدا می‌خوام شهامت لازم رو بهم بده چون بخودم قول داده‌ام امسال شرّش رو بکَنَم. بگو آمین :)

در رابطه با اون عکس هم من عاشق دیدن ابرها و رفتن توی دنیای فانتزی هستم. همش برای خودم به اونا جون می دم و کلی لذت می‌برم. مثلاً اینو ببینین ... بنظر شما اگه زاویه رو عوض کنیم شبیه این نمی‌شه ؟ :) بنظر من که می‌شه . اینم شبیه این پیرمردهای وسترنه که داره سیگار می‌کشه ... اینم یه خرده خفن بود .

خلاصه یه بار دیگه از همه دوستان برای نظرات سازنده‌شون ممنونم و امیدوارم بازم از این فرصت‌ها پا بده :)


معما
چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388

من در تعطیلات شاهد چه پدیده‌ای بوده‌ام ؟!!


جواب :

زمان : جمعه ۱۱ دی ماه ۸۸. ساعت  ۵:۱۵ بعدازظهر

مکان: داخل هواپیما

پدیده : دنیای زیبا و خیره‌کننده ارتفاعات



محرم‌های من (۳)
دوشنبه 14 دی ماه سال 1388

دخترخاله هم بالاخره عاقل شد و واقعیت عین پتک خورد توی سرش. آخه پسری که همه سال رو جای دیگه‌ای می گذرونه و فقط برای چند روز عاشق تو می مونه و بعدش دیگه می‌ره تا سال بعد، ارزش این همه احساس رو داشت؟ جوابش معلومه دیگه . بهرحال آخرین باری که برای محرم رفتم ده، شروع مصرفم بود . درمان تازه‌ای که برای اون سرخوردگی‌ها پیدا کرده بودم نه تنها منو از توجه دیگران بی‌نیاز می‌کرد بلکه یه بی‌خیالی خوبی هم بهم می‌داد که تنها دغدغه‌ام این می‌شد که کی برگردم به خونه‌ام ...

دیگه محرم بعد از اون سال‌ها برای من مصادف بود با ایامی که بدون دردسر کنترل پدر و مادر و یا هیچ کس دیگه‌ای می‌تونستم برای خودم پرسه بزنم. اون روزا من از مصرفم لذت می‌بردم و به خواب هم نمی‌دیدم یه روزی عزای واقعی رو برای دل خودم بگیرم. واسه همینم به بهونه شرکت در مراسم عزاداری خودمو به دوستای مصرف‌کننده‌ام می‌رسوندم و یکی یکی بچه‌ها رو از توی مساجد پیدا می‌کردیم و قرار می ذاشتیم خراب شیم روی سر یک کدومشون. جالب اینجا بود که چون یکی از مسائل همیشه همین پیداکردن محل مناسب بود، میزبان دوست نداشت جایی که می‌ریم تابلو شه، برای همینم به اصطلاح سر همدیگه رو به طاق می‌کوبیدن و فقط به اونایی که حالا یا باهاشون حال می‌کردن و یا بنوعی بهشون بدهکار بودن، چراغ سبز نشون می‌دادن که ساعت فلان بیا فلان جا و بقیه رو می‌فرستادن پی نخودسیاه. حالا خوشمزه این بود که وقتی خونه میزبان جمع می‌شدیم می‌دیدیم همونا که فکر کردیم پیچوندیمشون، زودتر از ما اونجا علاف وایسادن و تا ما رو می‌دیدن می‌گفتن اه نرفتین خونه؟ ما هم همین‌طور ... خلاصه ساعت‌ها به مصرف و شِر و وِرگفتن می‌گذشت تا وقت نهار ساعت ۳ یا ۴ بعدازظهر از توی لونه‌ها می‌زدیم بیرون و خودمون رو به محل خرج دادن‌ها می رسوندیم که همیشه خدا یه آشنا بود که چندتا غذای بی‌دردسر رو بهمون برسونه و این حکایت ادامه داشت تا پایان دهه.

خب مثل همه قصه‌های اعتیاد، این یکی هم ادامه پیداکرد تا جایی که دیگه نه تونستم توی محرم پامو از خونه بیرون بذارم و نه حسی بود برای هیجان، نه شوری برای هیچ‌چیز ...هیچ‌چیز مطلق ...

محرم عین همه ایام سال می‌اومد و می‌گذشت و برای من فقط عزای گذروندن وقت رو داشت. دوستایی که دیگه نداشتم و یا نمی‌خواستم داشته باشم‌شون، شبایی که حال تکون خوردن از کنج خونه و پای شومینه رو نداشتم، و همه مصیبت و احساس گناه و سرزنشی که با دیدن مراسم عزاداری و یا حتی شنیدن اون باورهای کودکی‌ام رو برام زنده می‌کرد و بیش از پیش از همه چیز متنفر می‌شدم.

امسال محرم مثل دو سال گذشته، خدا رو شاکرم که پاکم خدا رو شکر می‌کنم که هیجان دوران جوانی به شکلی بالغ‌تر در من زنده شده و می‌تونم درک کنم، احساس کنم، آدما رو قضاوت نکنم و به اعتقاداتشون احترام بذارم.

شب یلدا، تولد دخترخاله بود که امثال همزمان با ایام محرم شده‌بود، بهش زنگ زدم و کلی از شنیدن صدام خوشحال شد و مرور خاطرات شد برام.

محرم‌های من، قسمتی از احساسات فراموش‌شده‌ام بود که دوست داشتم با یادآوری‌اش درواقع خودم رو محک بزنم .

بعدترنوشت : سال نو بر همه دوستداران مسیح مبارک :)


محرم‌های من (۲)
دوشنبه 7 دی ماه سال 1388

داستان در اوج خودش به روز عاشورا می‌رسید . توی همچین روزی مردم عزادار از صبح دم مسجد جمع می‌شدن و وقتی دسته سینه‌زنی متشکل از جوونای تهرونی و پیروپاتال‌های ده جمع می‌شد، راه می‌افتادن به سمت قبرستان ده که در بالای کوهی بسیار زیبا پذیرای اموات و شهیدان ده بود. از اون‌جایی که امکان دیدار توی هم‌چین روزی بیش از شب‌های قبل بود، نیاز به مقدمات خاصی هم داشت، چادر تمیزی که از مشکی‌بودن برق می‌زد، کفش مرتب و دست وبالی که از چادر بیرون بود، بطرز دخترانه‌ای آراسته‌ می‌شد (با ساعت و یا انگشتری جینگول مستون و ناخن‌های کمی بلند و سوهان زده شده) . در همین حد هم کلی جلب توجه می‌کرد . کمااین‌که این روزا شنیدم اون جا هم با تهران و شوهای عزاداری‌اش هیچ فرقی نداره . توی راه چندین بار امکان اینو داشتیم که شونه‌ به شونه آقایون راه بریم و این یعنی اوج پسربازی برای دخترخاله و من که بی‌نصیب از نگاه‌های شیطنت‌بار و متلک‌های بامزه پسرا نبودم. آفتاب تند اون سال‌ها پوست سفیدبرفی منو ظرف چند دقیقه به سرخی ناخوشایندی می‌رسوند که ازش متنفر بودم واسه همینم مامان رو قانع می‌کردم تا از کرم اکسید دوزنگی که اون سال‌ها بعنوان کرم‌پودر استفاده می‌شد به صورتم بزنم و کمی هم لبامو صورتی می‌کردم و به اندازه تخم مورچه هم سرمه به مژه‌های پایینم می‌مالیدم که دیگه واقعاً شکل این صورتک‌های بزک‌کرده ژاپنی می‌شدم بس که سفید بودم . وه که چه شور و هیجانی داشت و چقدر کیف می‌کردیم اصلاً نمی‌فهمیدیم اون مسافت چند کیلومتری رو چه جوری طی می‌کنیم و کی می‌رسیم اون بالا. اون‌جا هم که دسته عزاداری بعد از کلی سینه‌زنی ، استراحتی می‌کردن و شربت و شیرینی نذری می‌خوردن و ما غافل از منظره‌فوق‌العاده اطرافمون محو پیداکردن سوژه، فقط توی دسته‌ها دربدر قیافه‌های جذابمون بودیم.

ولی حیف ... هرچی به آخر روز بیشتر نزدیک می‌شدیم، همراه با عزاداران واقعی دلمون می‌گرفت و الحق که برامون شام غریبون، یه شب بشدت غم‌آلود و تراژدی‌گونه بود. پایان ده شب عشق و حال و هیجان به این شب که می‌رسید یعنی از فردا صبحش هیچ انگیزه‌ای که برای بیدارشدن نداشتیم به کنار، تازه باید رخت و بار رو می‌بستیم و برمی‌گشتیم به شهرای بزرگی که در اون هیچ‌کس نمی‌پرسه این خانم کیه و تو توی دریای آدما غرق می‌شی و از تخت پرنسسی‌ات به زیر می‌افتی . چقدر دردناک !!!

هرچه گذشت منِ خودشیفته در میون آدمای خوشگل‌تر، خوش‌اندام‌تر و خوش‌لباس‌تر احساس کوچیکی بیشتری کردم . من دیگه غیر از یکی دو نفر برای کسی جذاب نبودم. فکر نکنین اون‌جا رو فراموش کردم نخیر سال‌های بعد هم رفتم ولی سال به سال دریغ از پارسال. دخترای کوچولویی که تا همین چندوقت پیش فقط باعث غرزدن دیگران می‌شدن، حالا دیگه بزرگ شده بودن و مردم بجای توجه به من اونا رو به هم نشون می‌دادن و از هم می‌پرسیدن این دختر فلانی نیست؟ ماشالله چقدر بزرگ شده، چقدر هم خوشگله، کلاس چندمه؟ دانشجویه؟ باریکلا ...

دیگه محرم ده جای من نبود...

بعدنوشت: عاشورای امسال منو به سال ۵۷ برد ... با این تفاوت که امسال دلم خون بود.


محرم‌های من (۱)
سه شنبه 1 دی ماه سال 1388

نصیحت پیش از دستور :

اینا رو بعنوان خاطره بخونین و نه قضاوت باورهای من و یا امثال من:

سالها پیش از زمانی محرم برای من جذاب شد که توی تعطیلات می‌رفتم ده مامان اینا تو دماوند. البته قبل از اون هم دربند، محل سکونت عموجان تکیه معروف دربند هرشب شام می‌دادن که اونم عالمی داشت و با احساسات مواج دوران راهنمایی که یه روز عاشق پسرعمو بودم و هفته بعد از دیدار نوه‌خاله یه جوری می‌شدم، خیلی خوش می‌گذشت. ولی این دوره‌ای که براتون می‌گم، اوج غرور جوانی من بود و از یه جهاتی برام خیلی جالب و درعین حال خنده‌داره.

توی ده مامان اینا هر ده شب یکی از کله گنده‌های ده که از قضا دیگه شهری شده و فقط برای عرض اندام این سنت رو حفظ می‌کنه، خرج می‌ده. البته برای من نه محرم و نه شام و نهارش جذاب بود و نه دلم برای اونا تنگ می‌شد . چیزی که بیش از هرچیز دیگه‌ای برام جالب بود، توجه‌ای بود که من دریافت می‌کردم.

خب اون سال‌ها (اوج جوونی و نشاط) با دخترخاله‌ام خیلی شیطونی می‌کردیم اگرچه هیچ کس نمی‌فهمید که نیت ما از اون مسجد رفتن‌های سر وقت و تا آخر شب توی مراسم عزاداری موندن چیه و خانواده رو به تحسین هم وامی‌داشتیم. یادش بخیر . دخترخاله‌ام یه عشق کاملاً افلاطونی نسبت به پسری داشت که شاید تا بحال در حد یک یا دو جمله با هم حرف زده بودن و همه چیز و همه چیز در نگاه‌هایی که بین این دو رد و بدل می‌شد، اتفاق افتاده بود. پسره هم مثل دخترخاله من ساکن تهران بود و فقط برای ایام تعطیل و این جور مواقع (محرم) به ده می‌اومد و خب طولانی‌ترین‌اش هم ایام نوروز و یا محرم بود. محرم کولاک بود چون هرشب دیدارها پابرجا بود و ما از قسمت زنونه مسجد که طبقه دوم مسجد بود، دائم درحال پاییدن آبدارخونه بودیم که پسره عادت داشت اون جا وایسه . شبا قبل از اذان مغرب شال و کلاه می‌کردیم و چادر مشکی بسر راه می‌افتادیم به سمت مسجد تا مبادا اون قسمت استراتژیک رو کس دیگه‌ای اشغال کنه . یه گوشه تو یکی از دنج‌ترین قسمت‌های مسجد که دقیقاً روبروی پنجره آبدارخونه بود . اونقدر نگاه‌های این دو بهم آتشین بود که هروقت یادم می‌آد کلی حال می‌کنم چقدر حرف‌ها و تمناها و گله‌ها توی اون نگاه‌ها رد و بدل می‌شد که نیاز به هیچ مترجمی نداشت. فاصله نماز مغرب تا شام برای دیگران خیلی طولانی بود چون بعد از نماز جماعت تازه آخوند ده می‌رفت بالای منبر و یه ساعتی حرف می‌زد بعد مراسم عزاداری تا دیر وقت بعد شام آقایون و بعد شام خانما . این پروسه تا نیمه شب طول می‌کشید ولی برای من و دخترخاله از اول تا آخر به هیجانی غیرقابل وصف می‌گذشت .

لابد براتون جای سؤاله که من اون وسط چکاره بودم و برای من چه جذابیتی داشت . خدمتتون عارضم که من خودشیفته از اول تا آخر کیفور نگاه‌های مردم بودم . خب باورش کمی سخته شاید ولی واقعاً این طوری بود اون موقع من نه دوست پسری داشتم و نه جاذبه مذکر خاصی مدنظرم بود بلکه عاشق این بودم که خانما منو با دست بهم نشون بدن و بپرسن این کیه و هی پچ پچ کنن و از پوست سفید و چشمای عسلی‌ام تعریف کنن :)

اونایی که ده مامان و باباشون رفت و آمد دارن شاید کمی منو بهتر درک کنن. پدر و مادرای ما در این جور مکان‌ها کاملاً شناخته شده هستن و البته پدر و مادرای اونا هم همین‌طور ولی اون‌چه برای هم‌سن و سال‌های اونا جالبه اینه که بدونن مثلاً من نوه حاجی فلانی و یا دختر همکلاس و یا همدوره‌شونم و بعد هی سر تکون بدن و بگن این کوچیکه‌ست ؟ چند سالشه ؟ ازدواج نمی‌کنه؟ و آخر شب و یا فرداش به گوش‌ات برسه که خانم فلانی می‌خواد برای پسرش تو رو خواستگاری کنه و تو هم با غش‌غش خنده طاقچه‌بالا بذاری و با گردن کج‌کردنات بگی ولی من می‌خوام درس بخونم شما که می‌دونی ....


نمایش مخالف
یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388

امروز بی هوا یه پالتو و یه شال قرمز تنم کردم و از خونه زدم بیرون . مطمئنا تا مسافتی رو نیومده بودم نفهمیدم که چرا ملت اینقدر زل می زنن بهم و یا بعضی ها که بنظرشون این یه حرکت انقلابی رسیده بود، با لبخند تحسین آمیزی تعقیبم می کردن ولی یه آن فکر کردم اگه باورهای ما هم مثل این حرکت تجسم واقعی به خودشون می گرفتن، عجب بلبشویی می شد . فکر کن ...


درد فرنگی
یکشنبه 22 آذر ماه سال 1388

عزای مضاعف گرفته‌ام برای تعطیلات سال نو . اینم از اون مزخرفاته که آدم می‌مونه چکارش کنه. البته یکی دو روزش بد نیست ولی امسال اتفاقی خورده به تاسوعا-عاشورا و تقریباً ده روزی تعطیلیم :( از اون‌جایی هم که این تعطیلی مختص بنده‌ست و نه همسرجان و نه هیچ‌دوست دیگری، موندم که چه گِلی به سر بگیرم تا حداقل دچار افسردگی مزمن نشم...


هرگونه پیشنهاد فرهنگی-اجتماعی-خانوادگی و حتی بیشرمانه متضمن دعاگویی جهت اموات و غیره می‌باشد . 



یاد عاشقی بخیر !
سه شنبه 10 آذر ماه سال 1388

صدای رضا صادقی برای من اونقدر خاطره‌انگیزه که شنیدنش تو هر حالی باشم منو می‌بره به سال ۸۳ . سال عاشقی‌های من. عشقی که برای اولین و احتمالاً آخرین بار تجربه‌اش کردم. یه آهنگ رو هزاربار گوش می‌کردیم و غرق با هم بودن‌ها دقیقه‌ها رو معنا می‌دادیم... هنوزم تشنه اون تپیدن‌های دل و هیجانم. هربار که توی بارون راه می‌رم و یا حتی فقط هوا ابریه دلم پر می‌کشه برای اون احساسات عجیب و غریب، وقتای دیدار، بی‌تابی‌ کردن‌ها که ثانیه ها رو کش می‌آورد و دلت رو می‌آورد بالا و بهم می‌ریختی. وقتایی که تشنه نگاهش می‌شدی و طعم بوسه‌ها رو تفسیر می‌کردی، شور یا شیرین؟ شور، چون بیشتر می‌خواستی‌ ...

این‌که می‌گن یاد عشق (هرجوری که بخوای تفسیرش کنی) باعث جوون شدن دل می‌شه، برای من کاملاً صادقه چون هربار که یادآوری‌اش می‌کنم، ته دلم می‌لرزه و یه حس عجیبی بهم دست‌ می‌ده. می‌دونم اگر حال و هوای الانم رو داشتم بیشتر از اینا قدر اون لحظات رو می‌دونستم راستی راستی می‌بلعیدمشون ولی خب اینم یکی از اون تجربه‌هاییه که همیشه بموقع اتفاق نمی‌افته و مثل هرچیز دیگه بعد از این‌که از دستش دادی، قدرش رو می‌دونی. بهش مدیونم ... برای ساختن این همه خاطرات زیبا که یادآوری‌اش برام ارزشمنده. این خیلی خوبه که آدم از یه رابطه خوباش رو نگهداره و بداش رو فقط برای کسب تجربه استفاده کنه و نه کینه و رنجش . منم پُرم از خوبی‌هاش و اون همه احساس ناب.

یادش خوش و لحظاتش رنگی .



سراشیبی عمر
شنبه 7 آذر ماه سال 1388

روزایی که پشت هم تعطیلم و برنامه ریزی براش ندارم، حسابی کسل می شم. بیش از یه هفته است که مامان و بابا خونه ما هستن و دنبال کارهای پزشکی شونن . بابا که یه دو سالی می شه چشم راستش خونریزی کرد و تقریبا دیدش رو از دست داد . این مسئله بشدت تو روحیه اش تاثیر منفی گذاشت . اون که همیشه کاراش رو خودش انجام می داد مدت زیادیه که دیگه نمی تونه رانندگی کنه و ماشین در خونه افتاده و ناچاره برای خیلی از کارا، کمک بگیره و این برای شخصیت سخت اون کار بسیار مشکلیه. متاسفانه چندتا تزریق چشمی داشت که تاثیری در جمع آوری خون های داخلی نداشت ولی هم چنان در تلاشه تا شاید دیدش کمی بهبود پیدا کنه. همزمان یکی از گوش هاش هم مشکل دار شده و پرده اش پاره شد و شنوایی اش هم نصف شد. اون غرور بی دلیل اش هم باعث می شه از سمعک گذاشتن خودداری کنه و زیر بارش نره. خلاصه ظرف این دوسال گذشته خیلی افت داشته و روحیه اش رو حسابی از دست داده. همش از مرگ و رفتن حرف می زنه و دل آدم رو بدرد می آره.  

مامان هم که شش ماه از عمل سرش می گذره (باورتون می شه این همه گذشته باشه؟) اومده تا یه چک آپ کنه و ببینه اوضاع سرش از چه قراره منتها اون قدر درد عضلانی کمر و پهلو داره که دکتر مغز و اعصابش بهش توصیه کرد بره دنبال اون داستان و یه سری عکس و آزمایش نوشت براش . می دونین گاه فکر می کنم این سراشیبی عمر عجب با سرعت می گذره . برای مامان و بابای من این اتفاق بعد از هفتادسالگی افتاد و انگار این سال های عمر رو دارن با شدت بیشتری پشت سر می ذارن که خب دردناکه و واقعیتی اجتناب ناپذیر :(  فقط خداروشکر می کنم که هر دو کنار هم هستن و توی این سال ها بنوعی کمک حال همند. برای من این یعنی عشق...


من سختگیر !
چهارشنبه 27 آبان ماه سال 1388

می‌دونین گاه پیش می‌آد که خیلی از خودم ناامید می‌شم. مثلاً مدتیه دوباره اون شخصیت سختگیر و کمال‌گرام ظاهر شده و بدجوری می‌زنه توی سرم . هر طرف می‌چرخم بهم می‌گه بازم که گند زدی بازم که نتونستی درست رفتار کنی . خسته می‌شم از دستش و بهش ناسزا می‌گم . من از دست این شخصیت کذایی گذشته‌ام خیلی زجر کشیدم . از بچگی باهام بود و اون بود که بهم دستور می‌داد این کارو بکن و اون کارو نکن تا همیشه دوست‌داشتنی بمونی و بظاهر دختر خوبی باشی.همین مسئله باعث می‌شد هیچ‌وقت نتونم احساس واقعی‌ام رو نشون بدم مبادا کسی خوشش نیاد و یا طرد بشم. مدتی بود که روی این داستان به کمک راهنمام کار کرده بودم و خیلی احساس بهتری داشتم . از لحظاتم بهره می‌بردم و نمی‌ذاشتم ترس از دوست‌داشتنی نبودن منو وادار به کارایی کنه که دوستشون ندارم. ولی مسئله این‌جاست که همیشه مراقبت از نقص‌ها و کمبودهای اخلاقی عین مراقبت از پرهیز از مواد می‌مونه برای من. اگه حواسم بهش نباشه دوباره می‌بینی اومده سر جاش و داره عین طوفان همه چی رو بهم می‌ریزه. از اون جالب‌تر اینه که من متوجه‌اش نشدم ... واقعاً نفهمیدم چطور شده که مدتیه باز از دست خودم عصبانی‌ام و چرا شبا کابوس تنهایی می‌بینم . باورم نمی‌شد ظرف یه هفته سه بار کابوس خواب از دست دان عزیزانم رو ببینم و بعد که راهنمام بهم گفت یه چندوقته باز اون شخصیت سابق ات رو می‌بینم تازه دوزاری‌ام افتاد که بله دقیقاً چند وقته باز من خودم رو دوست ندارم چندوقته همش خودم رو شماتت می‌کنم چند وقته فکر می‌کنم به قدر کافی خوب نیستم و همه اینا دست بدست هم داده تا من از تنها موندن بترسم و توی ناخودآگاهم دنبال مقصر بگردم و کی بهتر از خودم تا باز مورد شماتت قرار بگیره ...

خدا رو شکر که امروز برنامه‌ام بهم کمک می‌کنه بی دلیل درد نکشم .


پوکر زندگی
چهارشنبه 20 آبان ماه سال 1388

در راستای بازی زیبای پوکر داشتم فکر می‌کردم چقدر شبیه زندگی و قدرت ریسک با فکر و یا بی‌فکر، نترسیدن و یا با احتیاط حرکت کردنه .

بی بر و برگرد اگر با دست پر وارد شی، هم اعتماد به نفس داری و هم راحت‌تر ریسک می‌کنی و وقتی طرف همه چیپ‌ها رو می‌ذاره وسط می‌تونی با توجه به موقعیتت، قبول کنی و به اصطلاح «کال» کنی ولی اگه دستت خالی باشه با ترس از دست دادن همونی که داری و علیرغم این‌که از کارت‌های خوبی هم برخورداری، قدرت ریسک کردن نداری و با ترس عقب می‌کشی . توی زندگی هم هر وقت ترس از دست دادن سراغم می‌آد نه تنها درجا می‌زنم بلکه تجربه نشون داده که بزودی اونچه ازش می‌ترسیدم به سرم می‌آد و در موقعیتی دیگه بالاخره از دستش می‌دم.

خلاصه که یه پا فیلسوف شدم توی این داستان و صدالبته بسیار لذت می‌برم هربار که با دست پر بازی می‌کنم :)


بخیر بگذره
چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388

بیرون شلوغه و من از صبح دل پیچه دارم ...

نمی دونم بخاطر اون تجربه تلخه و یا چی که هروقت شلوغ می شه بقول قدیمی ها انگار دارن توی دلم رخت می شورن ...

فقط امیدوارم بخیر بگذره ... روزای سخت انتظار و بی خبری برای هیچ کس در پیش نباشه .



مخصوص بانوان
سه شنبه 12 آبان ماه سال 1388

یکی از دوستان قدیمی من از اونور آب اومده و ما رو دعوت کردن یه رستوران که جاتون خالی کلی جالب‌انگیزناک بود. دم در رستوران که رسیدم به همسرجان تلفن کردم که بگم رسیدم چون شب بود و مهتاب نبود و بارون بود، نگران نشه . همون موقع ابهت عمارت منو گرفت و گفتم جات خالی عین *شمس‌العماره* می‌مونه و تو نگو که واقعاً هم همون عمارت شمس‌العماره‌ست و من خبر ندارم . از پله‌ها رفتم بالا و داخل که رسیدم شگفت‌زده شدم از اون همه زیبایی و سلیقه‌ای که خانم مدیره بخرج داده بود . همین‌جا بگم که رستوران مخصوص خانم‌هاست و ورود آقایون ممنوعه. به رخت‌کن هدایت شدم و مانتو و روسری رو درآوردم و رفتم توی سالن . چه سالن زیبایی... رنگ مبلمان‌ها گرم و میزهای چهار تا ده نفره چوبی و قهوه‌ای تیره توی سالن چیده شده بود. تابلوهای زیبا روی دیوارها و یه شومینه تو دل برو کنار سالن ، همه و همه فضا رو حسابی خواستنی کرده بود.می‌شد که حدس زد که از توی بالکن چه منظره زیبایی داره (چون با تقلب از تلویزیون هم دیدم) خانمی که مسئول پذیرایی بود بسیار خوشرو و خوش‌اخلاق برام توضیح داد که هر وقت بخواهیم با رزرو قبلی تا سقف ۱۵۰ نفر رو پذیرا هستن . نهار از ساعت ۱۲ تا ۳ سرو می‌شه و شام از ۷.۳۰ تا ۱۰ البته شب بنظرم کمی زود سانس‌اش تموم می‌شه ولی خب بازم خوبه. غذای فوق‌العاده‌ای داشت و اگرچه کمی به سبک فرنگی سرو شده بود یعنی کمیت اش اونقدر نبود که ما عادت داریم ببینیم اما در مجموع طعم فوق‌العاده‌ای داشت. قیمتش هم بسیار مناسب بود یعنی با دسر و همه چی هر نفر کمتر از ۲۰ هزار تومن . خلاصه که جای همگی خالی .

اکی اکی آدرس رو می‌دم ولی کمیسیون یادتون نره بریزین به حساب :)

دارآباد جنب موزه . خ افتخاری . خ رجبی . کوی صحرا . شماره ۵ . 

تلفن خانم مسئول پذیرایی هم ۰۹۱۲۱۹۴۷۴۳۴ .

* منظور همون عمارتیه که این روزها در سریال شمس‌العماره در حال نمایشه.


خاطرات کوهی (2)
چهارشنبه 6 آبان ماه سال 1388

اون‌جا برامون تعریف کرد توی اون مدتی که تو کوه‌های تبت با  اون عارف زندگی می‌کرده بدنش شده بوده پوست و استخون و غیر از آب و سبزیجات هیچی نمی‌خوردن . می‌گفت تا حالا هیچ بیماری نگرفته حتی سردرد رو هم نمی‌شناخت . به کارا که رسیدیم و ولو شدیم یه دفعه از جمع عذرخواهی کرد و رفت بالای یه تپه که خیلی بالاتر از اون جایی بود که ما نشسته بودیم و برای یک ساعتی مدیتیشن کرد و وقتی برگشت باز هم برامون خاطراتش رو از سفرهای متعددش تعریف کرد.

خلاصه که آدم فوق‌العاده‌‌ای بود و گاه با خودم می‌گم کاش امروز باهاش آشنا می‌شدم ولی وقتی یک سال بعد دوست مشترکمون خبر فوت‌اش رو در اثر تصادف توی کانادا بهمون داد همه شوکه شدیم. پر از شور زندگی بود و اونقدر جهان‌بینی زیبایی داشت که آرامش از چهره و رفتارش کاملاً مشخص بود. بینش امروزم به این داستان اینه که اون آدم روحش برای این دنیا کامل شده بود و دیگه نباید آلوده می‌شد . طنزش هم اینه که قصد داشت ازدواج کنه و من می‌گم لابد دیگه حتماً باید می‌رفت :)

بعد از اون یه مدت گیر دادیم به توچال و از اون‌جایی که استعداد عجیبی در کشف تازه‌ها داشتیم، یه روز تو همون اول‌های راه (اون قسمت آسفالت که بعضی‌ها با مینی‌بوس بالا می‌رن) یه بریدگی سمت چپ جاده توجهمون رو جلب کرد و با خودمون گفتیم از این ور بریم ببینیم به کجا می‌رسه. خب مسیر کاملاً کوه‌پیمایی بود و خیلی جاها برای رد شدن از بعضی صخره‌ها باید بهشون می‌چسبیدیم تا از پشت توی دره نیافتیم ! بعد از طی مسافتی حدوداً دو ساعته به جایی رسیدیم درست مثل بهشت ...یه آبشار بزرگ که محوطه مسطح جلوش حدوداً ۲۰۰ متری می‌شد و دورادور کوه و صخره و دنج دنج . اون‌جا برای بیش از یک سال پاتوق دائمی ما شد و تو همه اون مدت فقط یکی دو بار کسی رو دیدیم که از اون بالاها رد می‌شد که بنظر شکارچی و یا مامورای محیط زیست می‌رسیدن . البته خیالمون یه جورایی هم راحت بود چون اونقدر مسیرش سخت و صعب‌العبور بود که هر کسی نمی‌تونست پیداش کنه . من یه بار سعی کردم یه سری دیگه از بچه‌ها رو ببرم اون‌جا ولی نتونستم مسیر رو شناسایی کنم و از یه جای دیگه سر درآوردیم.

چندوقت پیش که از توچال بالا می‌رفتیم متوجه شدم از همون کنار جاده اون مسیر رو با سیم‌خاردار بسته‌ان و بنظرم رسید شاید خیلی‌ها اونجا رو کشف کرده بودن و اینا هم دیدن نمی‌تونن کنترل کنن، جلوشو گرفته‌ان. حیف وگرنه بدم نمی اومد یه سعی جدید می کردم ، ارزشش رو داشت.

دیشب رفتم سراغ آلبومم تا اگه بشه یه عکس براتون پیدا کنم و آپ کنم ولی دریغ از یه عکس درست و حسابی اونقدر تو همه عکسا ولو بودیم که ترسیدم به جرم سایت غیراخلاقی این جا رو پلمپ کنن :) اون موقع ها دوربین دیجیتال هم که نبود که آدم از منظره عکس بگیره همه اش پرتره ... خلاصه که ببخشید که تصویر ذهنی بهتری نمی تونم بدم.


خاطرات کوهی (۱)
یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388

بعد از مدتها یه ورزش درست و حسابی تو درکه داشتم . همین طور که بالا می رفتم موج خاطرات بود که گوشه و کنار و دیواره های کوه و هرجایی که عکسی انداخته بودیم و یا پاتوق استراحتمون بود، بسراغم می اومد و می دونم که مخ همراهام رو خوردم بس که گفتم اه اینجا رو می بینی ؟ ما اینجا فلان و بسار ... شما هم بی‌نصیب نمونین :

سالها پیش یعنی سال ۷۱ من که تازه با بچه های دانشگاه دوست شده بودم تصمیم گرفتیم هر جمعه بریم کوه . خب من باید برای رسیدن به بچه ها صبح خیلی زود یعنی ۵ از خونه می‌زدم بیرون . همدیگه رو ساعت ۶.۳۰ توی میدون دانشگاه می‌دیدیم و راه می‌افتادیم . یادش بخیر یه اکیپ بچه های باحال و سالم . پای ثابت من و سه تا از دخترا و سه تا پسر بودیم . گاه به این جمع سه یا چهار نفر از دوستاشون هم اضافه می‌شد ولی اکثرا به یه جلسه ختم می‌شد و دفعه بعد باز دوباره خودمون بودیم. یکی از افتخاراتم از اون دوران اینه که اون موقع که هیچ کس جنگل کارا رو نمی شناخت (منظورم مردم عادی هستن وگرنه کوهنوردها که حتماً از قبل رفته بودن) ما بطور کاملن اتفاقی مسیر پلنگ چال رو پیش گرفتیم و عین کریستف کلمب یه دفعه از دیدن اون همه زیبایی شگفت زده شدیم. اونقدر ذوق زده شده بودیم که قرار گذاشتیم به هیچ کس راجع بهش نگیم. حداقل خوبی‌اش این بود که جز ما هیچ بنی بشری اون دور و برها پیدا نمی شد و برای همینم مانتو و روسری رو  می انداختیم یه گوشه تا عصر که می خواستیم برگردیم . خب تجربه یونیکی بود برای اون سال‌های خفقان ... 

یه بار با یه آدم جالب برخوردیم. یکی از اقوام دوستم از اونور آب اومده بود ایران و دوستم براش از کوه پیمایی‌های ما گفته بود ، اونم خواسته بود که همراهمون ببریمش . یادمه اون جمعه وقتی آقاهه رو توی میدون دانشگاه دیدم، کلی با تیپش حال کردم . یه مرد حدوداً ۵۰ ساله سفیدرو با ریش خرمایی و موهای بلند که از پشت بسته بود و دم‌اسبی‌اش رو کرده بود توی سویی‌شرت مشکی‌اش تا جلب توجه نکنه . با همه احوال همون ابتدای راه خفتمون کردن و بردنمون توی اون اتاقک سبز و همه کوله‌هامون رو ریختن بیرون و بعد که دیدن چیزی برای گیر دادن ندارن، اجازه دادن بریم. آقای خوش‌تیپ ما یه آدم معمولی نبود و ما اینو از زمانی که شروع کرد به حرف زدن فهمیدیم. از این آدما که شاید یک در میلیون هم نباشن. فقط بگم که برای دیدن یکی از عارف‌های معروف تبت بمدت یکسال توی کوه پیاده روی کرده بود تا بتونه این آقای عجیب رو که سالها بوده توی کوه زندگی می‌کرده ببینه و یه چند روزی ازش آموش بگیره. وقتی از تجربه مدیتیشن‌اش با اون آقا حرف می‌زد ما با دهن باز به حرفاش گوش می‌کردیم و برای منی که تا اون روز هیچی از این دنیای عجیب نمی‌دونستم، قضیه خیلی جالب بود.

از خصوصیت‌های قابل ستایش این دوست همین بس که بیش از چهل سال خارج از ایران و در کشورهای مختلف زندگی کرده بود ولی بی‌نهایت سعی می‌کرد فارسی رو درست حرف بزنه . بخاطر لهجه خاصی که توی کشور محل اقامتش پیدا کرده کرده بود بجای اِ از اَ استفاده می‌کرد مثلاً وقتی می‌خواست بگه توی کشور پرو زنا به مرداشون خیلی احترام می‌ذارن کلمه احترام رو یادش نیومد و از دوستم پرسید ریسپَکت به فارسی چی می‌شه؟ و ما هم که منتظر سوژه، مدتها این کلمه رو به تمسخر تکرار کردیم و غش غش خندیدیم .

وسط راه گرمش شد و یه جا خواست سویی‌شرت‌اش رو دربیاره. از زیر یه تی‌شرت مشکی  چسبون تنش بود و تازه اون جا بود که متوجه بازوهای عضلانی و بدن بسیار خوش فرم‌اش شدیم. محلی که وایساده‌بودیم هنوز هم پاتوق عکس فوری با این دوربین‌های عهد بوقه و خیلی‌ها اون‌جا جمع می‌شن تا هم عکس بندازن و هم خستگی دربیارن. یادمه که یه عالمه دختر و پسر دورمون بودن که با تحسین هیکل ورزش‌کاری این آقا رو برانداز می‌کردن و چند نفری از پسرا هم بهش تیکه می‌انداختن و اونم لبخند می‌زد ...


قانون سخت
یکشنبه 26 مهر ماه سال 1388

چند وقته گیر دادن به جلسات ما و متهممون می‌کنن به سیاسی بازی و اینا . بخصوص که این برنامه سال‌ها پیش در امریکا شکل گرفته و آقایون هم قدرت توهم شون بالاست، فکر می‌کنن به نوعی از اون طرف ما شارژ می‌شیم و توی جلسات صحبت از مسائل سیاسی می‌شه. نمی‌دونم چی بگم فقط هر وقت بهش فکر می‌کنم یه تیکه از قلبم فشرده می‌شه، جدی می‌گم ... دلم می‌گیره انگار . با خودم می‌گم عیب نداره خدا خودش حافظ جلسات هست و هوای ماها رو داره ولی باز که یه فشاری می‌آرن و ساعات جلسات رو تحت کنترل می‌گیرن و یا پوشش بچه‌ها رو بهونه می‌کنن، به خودم می‌گم این‌قدر که به فکر حفظ قدرت هستیم کاش یه کم فقط یه کم به فکر سلامت روح و روان جامعه هم بودیم . آخه جامعه‌ای که نتونه سالم باشه به چه درد می‌خوره و تا کی می‌تونه دوام بیاره. از اون‌جایی که در جلسات بسته ما افراد غیر معتاد امکان حضور ندارن، داستان برای اینا جنایی‌تر شده و می‌گن مگه شماها چی می‌گین که کسی از بیرون نباید بیاد؟ انصافاً دیگه دیواری از دیوار ما کوتاه‌تر نبود که گیر بدی ؟ خلاصه که بد اوضاعیه . جلسه ما توی یکی از این خونه‌های سلامت شهرداری برگزار می‌شه و تا همین چند وقت پیش اصلاً کاری به کارمون نداشتن ولی مدتیه نماینده بین گروه (یکی از خدمتگزارانه که به مسائل گروه رسیدگی می‌کنه) رو می‌خوان و بهش می‌گن باید اجازه بدین یه ناظر بفرستیم توی جلساتتون . هرچی نماینده بهشون توضیح می‌ده که ما سنت‌هایی داریم که باید رعایت بشه و در عوض می‌تونیم براتون جلسات توجیهی تو دفتر مرکزی‌مون بذاریم، زیر بار نمی‌رن . پارسال یه جلسه خوب رو که بعد از مدتها شکل گرفته بود و کلی معتاد تازه‌وارد جذبش شده بودن رو به همین ترتیب از دست دادیم . البته با همه این اوصاف خداوند همیشه حامی ما بوده و هست و اگر جلسه‌ای بسته بشه، بچه‌ها به کمک هم بلافاصله مکان دیگری رو اجاره کرده و نمی‌ذارن معتادی پشت در بمونه ... مسئله همین‌جاست که این‌ها نمی‌دونن اینجا واقعاً مسئله مرگ و زندگی در میونه ...


فیلم کتاب* قانون رو دوست داشتم البته می‌دونم اگه مازیار میری محدودیت نداشت ، بی‌شک خیلی بهتر از این هم می‌شد ... حتماً ببینین


مقابله به مثل
یکشنبه 19 مهر ماه سال 1388

کتاب «برنده تنهاست» آخرین داستان ترجمه شده پائولو کوئیلو رو دوست داشتم . جریانات مربوط به 24 ساعت حوادث در طی مراسم کن توی پاریسه و عین فیلم های اپیزودی می مونه . اگرچه با همه احترامی که برای آرش حجازی قائلم نمی‌دونم چه مرگمه که نمی‌تونم با ترجمه‌هاش ارتباط برقرا کنم . البته بعنوان کسی که نیمچه سواد انگلیسی داره اینم بگم که نسخه اصلی کتاب رو از توی فیس‌*بوک دیده‌ام و همین‌طور کتاب‌های قبلی رو هم به زبان انگلیسی مطالعه کرده‌ام و اینو خوب می‌دونم که اصلاً متن راحتی برای ترجمه نیست . یعنی سبک نوشتاری پائولو جزو متون بسیار پیچیده و با ادبیات خاص خودشه . منتها از آرش حجازی بیش از این توقع دارم (خب دارم دیگه) از کسی که سال‌ها با اون ادبیات نوشتاری آشناست دیگه انتظار ندارم یه جمله رو بیش از اون‌چه هست پیچیده‌ کنه فقط برای این که می خواد به متن اصلی وفادار بمونه بلکه توقع دارم ایشون که حداقل می‌فهمه نویسنده چی می‌گه باید توی ترجمه‌اش بنوعی ساده‌نویسی داشته باشه (از این لحاظ خدایی‌اش منصوری کارش درست بود با همه نقدهایی که در تفسیر از خود بهش می گرفتن ولی خیلی با ترجمه هاش حال می کنم) .خب این نظر شخصی منه و صددرصد هستن کسانی که این طور فکر نمی کنن .

هفته گذشته توی شرکت یه عالمه مهمون داشتیم که هیئت پشت هیئت تشریف فرما شدن. من نمی فهمم توی این اوضاع خراب کاری اینا کجا می آن ؟ چیزی که برام جالبه اینه که مدتیه از ژاپنی ها توی فرودگاه انگشت نگاری می کنن و از شما چه پنهون که من حال می کنم . وقتی یادم می آد که از توی یه صف طولانی با ملیت های گوناگون تو فرودگاه توکیو فقط من یکی رو از صف بیرون کشیدن و بردن برای سوال و جواب ، آی دلم خنک می شه اینجا هم کلی معطلشون می کنن تا ویزاشون رو تایید کنن . اگرچه فقط اون مامورین و من و شما می دونیم که نگهداری این سوابق به هیچ جا بر نمی خوره ولی از این که رفتار مشابهی باهاشون داریم من یکی که کیف می کنم

من کاری به روابط سیاسی دو کشور ندارم ولی تو مدتی که من در این شرکت کار می کنم و از روابط خبر دارم این ژاپن بود که این کار رو شروع کرد و دلیلش هم خرابکاری های ایرانی ها در دورانی بود که برای کار به اون جا می رفتن و در پی دیپورت شدن با گذرنامه جعلی قصد بازگشت داشتن. منتها مسئله اینجاست که اوضاع کارگرهایی از دیگر کشوهای آسیایی نه تنها از ایرانی ها بهتر نیست بلکه خیلی هم بدتره درحالی که این قانون انگشت نگاری رو برای ایران گذاشتن . خب باید عین خودشون باهاشون رفتار بشه که اتفاقا" خیلی هم بدشون می آد تا بدونن که قانون، استثنا نداره .

یکی از وابستگان دوست عزیزم سخت بیماره و من که این آقا رو یکی دو بار بیشتر ندیدم خیلی براش ناراحت شدم. بقول دوستم اگرچه ما دائم از خداوند می خواهیم در پذیرش واقعیت بهمون نیرو و توان بده ولی گاه واقعیت بشدت دردناکه :( براش دعا می کنم .


عرض عذر !
دوشنبه 13 مهر ماه سال 1388

از اون‌جایی که اخیراً با چند مورد مشابه روبرو شدم، خواستم در این مورد خاص توضیح بیشتری بدم تا همه در جریان قرار بگیرن .

راستش خیلی از دوستان تقاضای آشنایی بیشتر در بیرون از این‌جا و یا ارتباط تلفنی و یا ارسال عکس و غیره دارن که همین‌جا صمیمانه ازشون معذرت خواهی کرده و صرف نظر از شرایط خودم فقط می‌تونم بگم در جواب به این دسته از دوستان احساس خیلی بدی پیدا می‌کنم که ناچار به رد درخواستشون می‌شم. خواستم علاوه بر جوابی که سعی می‌کنم بطور خصوصی به هر کدومشون بدم، اینجا هم اضافه کنم که این امتناع نه به خودم بلکه به همه کسانی که باهاشون در ارتباطم برمی گرده چون وقتی یه شخص مجازی تصویر حقیقی به خودش می گیره ناخودآگاه درگیری هایی در پی داره که بخواهی نخواهی واردش شدی .

به شخصه ترجیح می دم برای خودم دردسر جدیدی درست نکنم و ایضا" برای دیگری . شاید کمی خودخواهانه بنظر برسه ولی باورکنین جنبه عقلانی اون بیش از احساسی اشه ... همین .

جونم براتون بگه که این روزا شدید سر خودمو با کار گرم می کنم تا از نوشتن یه متن دردناک خودداری کنم :( البته دارم می نویسم اش ها ولی دردناکه . همیشه همین طور بوده چون دلم نمی خواد با واقعیت روبرو بشم همش در می رم و چی بهتر از یه ماله کشی جانانه به اسم کار . این یکی از موذیانه ترین روش های فراره که من خوب بلتم :دی ولی درعین حال یه چیزی رو خوب می دونم اگه قراره با چیزی روبرو بشم هرچه زودتر بهتر وگرنه اگه بذاری دنیا برات پیشش بیاره اون وقته که خیلی دردناک تره و اصلا خوشایندم نیست . این شاید بزرگترین تجربه ای باشه که توی برنامه داشته ام . وقتی مشکلی دارم که می دونم راه حل اش دست خودمه بهترین زمان برای رویارویی باهاش همون اول کاره اگه بذارم زمان شاملش بشه اونقدر سخت و گاه ناممکن بنظر می رسه که یه وقتی می بینم دیر شده و نه تنها دردسر اصلی بجای خودش باقیه بلکه کلی مسائل حاشیه ای هم بهش اضافه شده و کار رو صدچندان سخت تر کرده .

یکی از اقوام همسرجان از ینگه دنیا اومده و هی مهمونی پشت مهمونی برقرار و تصور بفرمائید که بنده هم در رژیم غذایی بسر می برم و هیچی دردآورتر از این نیست که از این لذت دنیوی محروم باشی (بله دیگه همون خوردن :)) اگه اون روز که چند کیلوی ناقابل اضافه شده بود، یه فکری براش کرده بودم امروز می تونستم از همه نعمات خداوندی و بشری لذت برده و هی آب دهان قورت ندم  اینم برای تایید مطلب بالا :)

شایان عزیز آدرس ایمیلی که گذاشتی پیغام خطا می‌ده لطفاً دوباره برام تصحیح‌اش کن.


گاه کمی غر بزن !
دوشنبه 6 مهر ماه سال 1388

بذارین یه کم غر بزنم شاید کمی احساس بهتری داشته باشم :


۱- چرا اوضاع اینترنت دوباره اینقدر خرابه ؟ گاه دلم می‌خواد مونیتورم رو بلند کنم و بکوبم به دیوار پشت سرم (چون جلوم دیواری نیست :)) بعد هم هرچی پروک۳۰ بدردبخور بوده دیگه کار نمی‌کنه .

۲- چرا ما اینقدر ملت تنبلی هستیم؟ ملتی که سوار تاکسی می‌شن باید دقیقاً دم در شرکتشون، خونه‌شون و یا ترجیحاً داخلش پیاده شن . مثلاً تاکسی امروز یه خانمه رو پیاده کرد، بعد دقیقاً بعد از مسافت کمتر از ده قدم نفر بعد گفت پیاده می‌شم !! و ایضاً نفر سوم بعد از طی مسافتی کمتر ... نفر چهارم هم دم یه خیابون یه طرفه پیاده شده که برای رسیدن به مقصدش باید کمی داخل اون خیابون برخلاف جهت ماشین‌ها پیاده می‌رفت بعد با اعتراض به راننده می‌گه : آقا این خیابون که یه طرفه‌ست؟ حالا من چطوری برم ؟ راننده هم (که انصافاً بعضی‌هاشون خیلی با حوصله هستن) گفت چکار کنم آقا؟ می‌خوای دو طرفه‌اش کنم برات ؟ یه خانمی هم می‌گه آقا بعد از چراغ قرمز پیاده می‌شم . بعد از چراغ، تابلوی ایست مطلقاً ممنوع هست، ناچار راننده یه چند قدم جلوتر می‌ره ... خانمه داد می‌زنه آقا گفتم بعد از چراغ نه یه چهارراه اونورتر !!! کوه هم که می‌ری طرف می‌خواد تا بالای قله دربند رو با ماشین گز کنه .. آخه یکی نیست بگه اومدی هواخوری یا ...؟

۳- گفتم کوه، یه غر دیگه یادم اومد ... رفتیم درکه برای نهار بعد گفتیم کمی پیاده روی کنیم تا هم اشتهامون باز شه و هم کمی ورزش کرده باشیم . یارو قلیون بدست داره می‌ره بالا، یه پک می‌زنه، قلیون رو می‌ده دست اون یکی و همین‌طوری عین سیگاری دست بدست می‌دن !!! خدایی‌اش اینا دیگه آخر آخر ... (نگم بهتره:))

۴- این روزا بدفرم خواب‌آلود شدم بعد از کار منی که از خواب عصر متنفر بودم همیشه (چون زمان مصرف وقتی می‌رسیدم خونه از زور خماری، خوابم می‌گرفت و بعد که بیدار می‌شدم وحشتناک‌ترین حالی که ممکنه تصور کنین رو داشتم) یه دفعه بعد از غذا خوابم می‌گیره و چشمام سنگین می‌شه و یه دو ساعتی می خوابم ... اه اه که وقتی پا می‌شم دنیا روی سرم خرابه از بس که انرژی‌ام پایینه و حال مرگ دارم :((

۵- با همه اوصاف عاشق خنکی پاییزم . گذشته، فصل محبوبم بوده ولی حالا اول بهار بعد پاییز. بارون‌های غافل‌گیر کننده و ابری که می‌آد و می‌ره و آفتاب رو عاجز می‌کنه :)

۶- من خوبم، شما خوبی؟


تمدید و تمجید
چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

چند هفته پیش متوجه شدم از تاریخ اعتبار گواهینامه‌ام مدتی گذشته و من هم‌چنان بی‌توجه بهش پشت ماشین می‌شینم و با خیال آسوده برای خودم می‌تازم (سفر هم رفتم) از اون‌جایی که خیلی با اون قانون عوضی موافقم که بلافاصله بعد از انقضای کارت بیمه ماشین، تصادف می‌کنی، هول شدم و سریع رفتم دنبال کاراش . خوشبختانه این روند پلیس + ۱۰ خیلی کار رو آسون‌تر کرده و یه معاینه چشم درپیت می‌گیری و مدارک رو تحویل می‌دی. می‌گم در پیت چون اگه اروپا زندگی می‌کردم جزو کسایی بودم که باید با عینک رانندگی کنن. اینجا یه اتاق سه در چهار بود که یه گوشه‌اش واستادم و از روی تابلوی حروف ردیف یکی مونده به آخر رو تست دادم . درحالی‌که نه فاصله استاندارد بود و نه درشتی حروف . اگه ردیف آخر رو ازم می‌پرسید تو همون فاصله کم نمی‌تونستم تشخیص بدم. حالا کاری نداریم که این دیگه به شعور خودم برمی‌گرده که عینک بزنم یا نه (که خب همین‌جا می‌گم که شعورش رو ندارم :))

اینا رو نگفتم تا از غیراستانداردبودن معاینه چشم گله کرده باشم بلکه منظورم به تاریخی بود که روی گواهینامه‌ام چشمک می‌زد. خب نه که من نمی‌دونم چند سالمه و تاریخ تولدم رو فراموش کرده باشم، اما چیزی که بیشتر از سن‌ام به چشم اومد و منو به فکر برد این بود که نزدیک به ۲۰ سال از صدور گواهینامه من می‌گذشت ... دیدین که تو مقیاس زمان گاه مثلاً ۳۸ سال سن اونقدر طولانی نیست ولی اگه بگم بیست سال از صدور گواهینامه‌ام می‌گذره یه دفعه گوشای خودم تیز می‌شه که اَه‌ه‌ه‌ه ۲۰ سال !!! یاد اولین باری افتادم که پشت ماشین نشستم و محکم کوبیدم به کاج پیر روبروی ویلای عمه‌ام توی شمال. توی دست‌انداز افتادم و ماشین خاموش کرد و بعد که روشنش کردم پا رو از روی کلاج برداشتم و با شدت تموم گاز دادم و فرمون هم که پیچیده بود به سمت چپ، یا علی گویان به درخت کوبیدم ...یادش بخیر اونقدر سریع اتفاق افتاد که بابام که کنارم نشسته بود اصلا نتونست دست تکون بده ... درخت از کمر شکست و بقول عمه‌ام شد یادگار مهارت رانندگی من :)

از اون تاریخ بیش از بیست سال می‌گذره چون کلی طول کشید تا من امتحان دادم. روز امتحان هم فقط دو تا دنده عوض کردم و خلاص . جناب سرهنگ دوزاری‌اش افتاد که این بچه‌پررو مدتهاست رانندگی می‌کنه. بهرحال گواهینامه من داره خانمی می‌شه واسه خودش و تو سن و سال افتاده... من نه ها، اون . داشتم فکر می‌کردم نمرد و شاهد کمی آدم شدن من در استفاده ازش بود. خدایی‌اش کلی در رانندگی عاقل شده‌ام و ناخودآگاه به قوانین دقت می‌کنم و رعایت حال مردم رو می‌کنم . یه دست مریزاد به تغییر مثبتم و یه تشکر به این خانم‌کارت برای تحمل صاحب دیوونه‌اش :)


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری: