سال ۵۷ برای من سال بسیار پرترس و درواقع نقطه عطفی در زندگیام بود. البته انقلاب شکوهمند اسلامی در اون نقش داشت ولی منظور من مستقیم به این رویداد برنمیگرده. سال ۵۷ سالی بود که تصور ذهنی من از پدرم از بالای قله قدرت به دره ترس سقوط کرد و من برای اولین بار دیدم که بابای من ابرمردی که توی ذهن من بود، نیست .
یکی از اقوام مادرم از این مداحها بود که دوزار کف دستشون میذاشتن و شب جمعهها و یا بعضی روزای خاص روضه میخوندند. یه صندلی تاشوی سیّار همراهش بود و اونو توی حیاط خونهها میذاشت و همونجا روضهاش رو میخوند و میرفت پی کارش. تو خرتوخری انقلاب یه دفعه نمیدونیم چی شد که این آدم لباس آخوندا رو تنش کرد و توی مسجد محلهشون یه شبه به ریاستی رسید و یه کلت تحویل گرفت و یه سری از بچه جوگیرای اون موقع هم دنبالش راه افتادن تا ساواکیها و عوامل شاه رو شناسایی کنن و بسپرند بدست اون آقا خالخالیه :) که اون موقع اینا رو تو محلهای سربسته با تیر مشقی اعدام الکی میکرد و ازشون اعتراف میگرفت و ... (بماند) .
توی ایام شلوغی عصر یه روز تعطیل صدای در خونه بلند شد و بعد دیدم چندنفر مثل گاو سرشون رو انداختن پایین و امدن تا دم راهروی پذیرایی که پدرم آشفته رفت جلو و با یکیشون احوالپرسی کرد. از توی اتاق دم دری دیدم که همون فامیل مامانه. یه برگه دستش بود که وقتی به بابا نشون میداد ، کلتش رو عین خطکش روی کاغذ نگه داشته بود و از بابا آدرس بعضیها رو میپرسید. اونقدر ترسیده بودم که جرات تکونخوردن نداشتم و میدیدم که بابا هم ترسیده. کودکانهست ولی من فقط ۷ سال داشتم و اگه امروز از خودم بپرسم چرا فکر کردم بابا ترسیده؟ نمیتونم جواب خودم رو بدم ولی اونچه در ذهن من برای ابد باقی موند این بود که برادرم که اون سالها جزو پیشآهنگها بود و بعدش مسجد محل بهشون یه ژسه داده بود و همیشه اونو گوشه اتاق خوابش قایم میکرد، اومد دم در رو به آقای «خ» فامیل مامان گفت غلافش کن (با اشاره به کُلت) گندهترش توی این خونه هست (اشاره به همون ژسه) این کاغذبازیها رو هم جمع کن و سریع بزن بچاک. این بارم اگه با بابام کار داشتی با من صحبت کن ...یادش بخیر عین این فیلما از ذوق و شوق اینکه یکی جلوی مردک دراومده داشتم بالا و پایین میپریدم. البته پدر نه ساواکی بود و نه اهل داستانی بلکه فقط و فقط پلیس وظیفهشناسی بود که درطول خدمتش هیچ موردی توی پروندهاش نداشت و بابت این مسئله بعدتر پاداش هم گرفت . ولی خب من که اینا رو نمیدونستم.
خلاصه دردسرتون ندم داستانش مفصله ولی تقریباً یک سال بعد توی بقالی محلمون میخواستم لیلیپوت (کیکهای شکلاتی خیلی خوشمزه) بخرم که شنیدم ممدآقا بقال که من کوچولو رو زیر پیشخون نمیدید داره به یکی میگه دیدی عکس آقای «خ» فامیل آقای ... (اسم پدرم رو آورد) رو توی روزنامه انداختند و زیرش نوشتند مفسد فیالارض؟ منم از ذوق روزنامه رو از روی پیشخون بقالی قاپ زدم و عین باد دویدم سمت خونه و داد میزدم بابا بابا آقای «خ» مفسل ارضه :)) و پدرم روزنامه رو از من گرفت و بعد از خوندن خبر دستی بسرم کشید ... چقدر خوشحال بودم که اونی که بابای منو ترسوند حالا دست پلیس افتاده (فقط همینو فهمیده بودم)
سالها بعد اون آقا نه تنها از مجازات قصر دررفت
بلکه باز به پست و مقامی رسید و وضعش توپ شد و اگرچه ما دیگه هیچوقت
ندیدیمش ولی برای همه عمر ازش متنفر شدم .
تبلیغ نوشت : درضمن اونایی که مثل من از صدای علی لهراسبی خوششون میآد کنسرتش رو فراموش نکنن ... از اینجا میتونین اطلاعات بگیرین.





. این شد که شنبه شب آخرین سیگار رو در حالی کشیدم که توی ایوون خونه
باهاش راز و نیاز کردم :) بهش گفتم عزیزم! دوستت دارم و کلی باهات حال
کردم . اجازه بده برای مدت نامعلومی باهم خداحافظی کنیم، عاشقانه دوستت
دارم و پک آخر رو هم زدم و لهش کردم توی زیرسیگاری
خلاصه که بشمار ، ۱ و ۲و ۳ و ...
اینم برای تایید مطلب بالا :)